تاریخ مازندران در عصر زندیه

مازندران در عصر زندیه
مرگ نادرشاه افشار در سال ۱۱۶۰ هجری قمری، تنها پایان زندگی یکی از قدرتمندترین فرمانروایان ایران نبود؛ آغاز دورهای از کشمکشهای سیاسی و نظامی بود که بخشهای مختلف کشور را برای سالها درگیر کرد. ساختار سیاسیای که نادر ساخته بود، بیش از اندازه به شخصیت و قدرت نظامی خودش وابسته بود؛ پس از کشتهشدنش، جانشینانش نتوانستند همان اقتدار را حفظ کنند و در مدت کوتاهی، بسیاری از مناطق ایران بار دیگر عرصه رقابت خاندانها، سران قبایل و فرماندهان نظامی شدند. مازندران نیز از این تحولات دور نماند و در فاصله میان سقوط افشاریان و استقرار نسبی حکومت زندیه، بار دیگر اهمیت سیاسی خود را در شمال ایران نشان داد، منطقهای که هم به دلیل موقعیت جغرافیایی و منابع اقتصادی ارزشمند بود، هم به علت وجود نیروهای محلی و قبایل نیرومند، بهآسانی فرمانبردار هیچ قدرتی نمیشد.
در سالهای نخست پس از مرگ نادرشاه، مازندران و استرآباد در معرض رقابت قدرتهای مختلف قرار گرفتند.محمدحسنخان قاجار به یکی از مهمترین مدعیان قدرت در شمال ایران تبدیل شد و نفوذش را در استرآباد و مازندران گسترش داد. استرآباد، که دروازه شرقی مازندران و محل ارتباط این منطقه با دشت گرگان، خراسان و سرزمینهای ترکمن بود، برای هر نیروی سیاسی که قصد تسلط بر شمال ایران را داشت اهمیت فراوانی داشت؛ در کنارش، مازندران با شهرها، زمینهای کشاورزی و راههای ارتباطیاش، پشتوانه اقتصادی و سیاسی مهمی برای هر حکومتی فراهم میکرد. از همین رو، رقابت میان قاجاریان و زندیان تنها کشمکشی بر سر قدرت در مرکز ایران نبود، بلکه بخش مهمی از آن در شمال کشور جریان داشت.
در همین شرایط، کریمخان زند که از ایل زند، از شاخههای لکِ لرهای شمالی برخاسته بود، بهتدریج از میان مدعیان متعدد قدرت جایگاه خود را تثبیت کرد. پس از مرگ نادرشاه، با نیروهایش از خراسان به سوی سرزمینهای غربی بازگشت؛ در سالهای بعد، با شکست رقبا و تصرف اصفهان، قدرتش گسترش یافت و سرانجام حکومت زندیه شکل گرفت. کریمخان، برخلاف بسیاری از فرمانروایان پیش از خود، عنوان شاه را به کار نبرد و بیشتر با عنوان وکیل (و بعدها وکیلالرعایا) شناخته شد. با این حال، نفوذش در همه مناطق یکسان نبود؛ بهویژه در شمال ایران، مازندران و استرآباد بارها شاهد مقاومت، شورش و جابهجایی قدرت بودند، و حکومت زندیه هیچگاه نتوانست مانند مناطق مرکزی و جنوبی، کنترلی کاملاً پایدار بر این نواحی تحمیل کند.
نخستین برخورد جدی کریمخان با قدرت قاجار در شمال، در شرایطی رخ داد که محمدحسنخان در استرآباد پایگاه مهمی برای خود ساخته بود. او پس از چند بار رویارویی با نیروهای زند، به استرآباد عقب نشست و از موقعیت جغرافیایی منطقه نزدیکی به سرزمینهای ترکمن که امکان جذب نیرو و پشتیبانی نظامی فراهم میکرد، برای حفظ قدرتش بهره برد. در سال ۱۱۷۲ هجری قمری، رویارویی میان نیروهای کریمخان و محمدحسنخان سرانجام به شکست و کشتهشدن او انجامید. کریمخان پس از این رویداد کوشید ساختار اداری و سیاسی مناطق شمالی را دوباره سازمان دهد؛ اما پایان قدرت محمدحسنخان به معنای پایان مقاومت قاجاریان نبود. فرزندش آقامحمدخان در سالهای بعد به مهمترین رقیب زندیان تبدیل شد.
با این حال، سیاست کریمخان در مازندران تنها بر سرکوب نظامی متکی نبود. در جریان همین تعقیب محمدحسنخان، کدخدایی خرد و گمنام از سوادکوه به نام محمدخان دادو (یا دائو) به نیروهای زندیه پیوست و حدود چهلوپنج نفر از مردم طبری منطقه را گرد آورد تا به کمک سپاه شیخعلیخان زند بشتابد. فرماندهان زندیه، که برای جلب حمایت مردم مازندران که بیشترشان طرفدار قاجار بودند به دنبال چهرهای محلی میگشتند، به همین کدخدای گمنام توجه کردند؛ و پس از شکست نهایی قاجاریان، کریمخان بهجای فرستادن یک فرمانده نظامی غریبه، حکومت مازندران را به همین خاندان محلی سوادکوهی سپرد و محمدخان دادو لقب بیگلربیگی گرفت. خاندان دادوی سپس حدود دو نسل (محمدخان تا سال ۱۱۸۶، و پسرش مهدیخان دادو تا ۱۱۹۳) بر مازندران حکومت کردند، هرچند این سلطه ابدی نبود: در سال ۱۱۸۰ هجری قمری، محمدخان دادو در نبردی از حسینقلیخان قاجار (برادر آقامحمدخان) شکست خورد، نشانهای دیگر از ناپایداری دائمی قدرت زندیه در این منطقه.
کریمخان برای تثبیت حکومتش در شمال، کوشید از طریق انتصاب حاکمان محلی و ایجاد تعادل میان خاندانها، اداره منطقه را کنترل کند. اما شرایط اجتماعی و سیاسی مازندران و استرآباد با مناطق مرکزی ایران تفاوت داشت: حضور خاندانهای محلی، سران قبایل و نیروهای نظامی مستقل، در کنار فاصله جغرافیایی از شیراز، باعث میشد فرمان حکومت مرکزی همیشه نیازمند پشتیبانی نظامی باشد. در سال ۱۱۷۳ هجری قمری، کریمخان ،زکیخان زند را با سپاهی نیرومند به مازندران و استرآباد فرستاد تا شورشهای باقیمانده را سرکوب و نظم را برقرار کند.
اما آنچه این لشکرکشی را در حافظه تاریخی مردم مازندران ماندگار کرد، نه تثبیت نظم، بلکه جنایتی بود که زکیخان مرتکب شد. طبق روایت مورخانی مانند پناهی سمنانی، در جریان همین عملیات، هشتاد نفر از مردم مازندران را که بهعنوان هواداران حسینقلیخان دستگیر شده بودند، نزد زکیخان آوردند. او ابتدا به جلاد دستور داد سرشان را بزند؛ اما وقتی جلاد پس از گردنزدن چهار نفر دستش لرزید، زکیخان خشمگین از جا برخاست، شمشیر را از دست او گرفت و با دستان خودش هفتادوشش نفر باقیمانده را گردن زد. آنچه این ماجرا را بهطرز هولناکی به یاد ماندنی کرده، رفتار او بلافاصله پس از کشتار است: به گفته همان منابع، او با همان دستهای خونآلود وضو گرفت و با نهایت خشوع به نماز ایستاد. تاریخنگاران این فاجعه را یکی از علل اصلی میدانند که چرا، سالها بعد، مردم مازندران بهطور گسترده از آقامحمدخان حمایت کردند، نه صرفاً از سر پیوند قبیلهای، بلکه از سر کینهای عمیق از رفتار زندیه، این رفتار آنقدر افراطی بود که سرانجام خودِ کریمخان نیز تاب نیاورد و او را از ماموریتش در مازندران عزل کرد؛ زکیخان ناچار با کاروانی از اسیران به شیراز بازگشت.
در همین دوره، آقامحمدخان که پس از کشتهشدن پدرش یکی از چهرههای مهم خاندان قاجار بود مدتی در شیراز، تحت نظر کریمخان، نگه داشته میشد؛ نوعی کنترل عملی بر مهمترین رقیب آینده زندیه. این وضعیت تنها با مرگ کریمخان در سال ۱۱۹۳ هجری قمری تغییر کرد، نقطهعطفی که تا زمانی که او زنده بود، اختلافات خاندان زند تا حد زیادی زیر کنترل بود، اما پس از مرگش، رقابت بر سر جانشینی میان ابوالفتحخان، محمدعلیخان، زکیخان، صادقخان و علیمرادخان آغاز شد. در چنین شرایطی، آقامحمدخان از شیراز گریخت و به سوی مازندران رفت، حرکتی که از نظر تاریخی بسیار مهم است، چون این منطقه را از یک میدان نزاع میان قاجار و زند، به پایگاه اصلی قدرت سیاسی آقامحمدخان تبدیل کرد.
در سالهای بعد، علیمرادخان زند، که پس از کشمکشهای جانشینی توانسته بود حکومت را در دست گیرد، برای جلوگیری از گسترش قدرت قاجاریان چندین بار به مازندران لشکر کشید و برای مدتی نفوذ زندیان را افزایش داد. آخرین و جدیترین تلاش او برای بازپسگیری منطقه در سال ۱۱۹۸ هجری قمری رخ داد، وقتی سپاهی را به فرماندهی پسر پانزدهساله خود، شیخویسخان، به مازندران فرستاد. سپاه زند با سرعت پیش رفت و حتی موفق شد شهر ساری را تصرف کند؛ آقامحمدخان مجبور به فرار به گرگان شد. اما در نزدیکی گرگان، سپاه زند شکست خورد و عقبنشینی کرد، شکستی که عملاً آخرین امید زندیه برای بازگرداندن مازندران زیر سلطه خودشان را از بین برد.
یکی از نکات مهم در این تحولات، نقش مردم و نیروهای محلی مازندران بود، خاندانها، مالکان، بزرگان و سران قبایل که هرگاه قدرت مرکزی ضعیف میشد، امکان تغییر موضعشان افزایش مییافت؛ همین ویژگی، حکومت زندیه را ناچار میکرد میان نیروی نظامی و جلب همکاری محلی تعادل برقرار کند، و بعدها در استقرار قدرت قاجار نیز اهمیت یافت. میراث مادی همین دوره هنوز هم در مازندران پابرجاست: همان محمدحسنخان قاجار، در اوایل حکومت کریمخان، پس از تصرف بارفروش (بابل امروزی) و دیگر نقاط مازندران، به پاس قدردانی از مردم این شهر، پل باشکوهی روی رودخانه بابلرود بنا کرد که هنوز هم با نام پل محمدحسنخان برجاست،

پلی با هفت چشمه، ۱۴۰ متر طول، و ملاتی ساختهشده از سفیده تخممرغ، که امروز یکی از آثار ملی ایران و یادگار ملموس همین دوران پرآشوب است.
از نظر اقتصادی، مازندران در این دوره بر پایه کشاورزی، دامداری، باغداری، تولید ابریشم و تجارت استوار بود؛ نزدیکی به دریای خزر منطقه را با شبکه مبادلات شمال ایران مرتبط میکرد و شهرهایی مانند ساری و بارفروش در حیات اقتصادی و اداری منطقه اهمیت داشتند. اما ناامنی ناشی از رقابتهای سیاسی میتوانست به راهها، تولید و تجارت آسیب بزند؛ بنابراین دوره زندیه را نمیتوان صرفاً دوره رونق یا صرفاً دوره بحران دانست، بلکه دورهای بود که ثبات اقتصادی منطقه بهشدت به امنیت سیاسی وابسته بود.
تفاوت میان مازندران و استرآباد نیز در این میان اهمیت داشت. استرآباد، با پیوند نزدیکش به شمالشرق ایران و قبایل ترکمن، در بسیاری از تحولات بهصورت حوزه قدرتی نسبتاً مستقل عمل میکرد؛ مازندران، در مقابل، با رشتهکوه البرز از مرکز ایران جدا میشد، ویژگیای که از یک سو دفاع محلی را تقویت میکرد و از سوی دیگر، کنترل کامل منطقه را برای حکومتهای مرکزی دشوار میساخت. همین شرایط باعث شد مازندران در دوره زندیه بارها میان نفوذ حکومت مرکزی و قدرتهای محلی دستبهدست شود، بیآنکه هیچگاه مانند فارس در کنترل مستقیم و پایدار زندیان قرار گیرد.
با گسترش قدرت آقامحمدخان، وضعیت سیاسی مازندران بیش از پیش به نفع قاجاریان چرخید؛ زندیان که پس از مرگ علیمرادخان با اختلاف داخلی و کاهش قدرت روبهرو شده بودند دیگر توان حفظ شمال کشور را نداشتند. از اواخر دهه ۱۷۸۰ میلادی، رقابت زند و قاجار بیش از آنکه نبردی میان دو حکومت هموزن باشد، به مبارزهای برای بقای زندیه بدل شد. با این حال، پایان کار بهسرعت نرسید: جعفرخان زند و پس از او لطفعلیخان زند آخرین فرمانروای مهم این سلسله، تلاش کردند قلمرو ازدسترفته را بازپس گیرند، اما بخش مهمی از نیرو و منابع زندیان در سالها جنگ داخلی از میان رفته بود، در حالیکه آقامحمدخان قدرت قاجاریان را به شکلی منسجمتر سازمان داده بود.

نقطه اوج این مسیر، در خود مازندران رقم خورد. پس از آنکه آقامحمدخان گرگان، مازندران و گیلان را زیر فرمان خود درآورد، تاجگذاری رسمیاش را در ساری برگزار کرد نه در تهران، که بعدها به پایتخت حکومتش تبدیل شد. جشن نوروز نیز با شکوه فراوان در همین شهر برپا شد؛ و جالب اینجاست که حتی پس از انتقال مرکز حکومت به تهران، ساری تا مدتها همچنان جایگاه نمادین خود را بهعنوان نوعی پایتخت دوم حفظ کرد. به بیان دیگر، مازندران نهفقط پایگاه نظامی و اقتصادی اولیه آقامحمدخان بود، بلکه از نظر نمادین نیز محل تولد رسمی سلسلهای شد که برای بیش از صد سال بعد بر ایران حکومت کرد.
اهمیت مازندران در پایان دوره زندیه را میتوان در همین نکته خلاصه کرد: این منطقه نخستین پایگاهی بود که آقامحمدخان پس از خروج از شیراز به آن بازگشت، و سرانجام همانجایی شد که تاجش بر سر گذاشته شد. پایتخت زندیه در شیراز قرار داشت و بخش عمدهٔ رقابت نهایی دو خاندان در فارس و کرمان رخ داد، اما ریشههای قدرت قاجاریان، و حتی آغاز رسمی سلطنتشان، در شمال ایران در مازندران شکل گرفت. به این ترتیب، دوره زندیه را باید آخرین حلقهٔ گذار مازندران پیش از ورود به عصر قاجار دانست: دورهای کوتاه اما پرحادثه، که در آن رقابت میان حکومت مرکزی، خاندانهای محلی و نیروهای قاجاری، جایگاه سیاسی منطقه را دگرگون کرد و آن را از صحنهٔ نزاع زند و قاجار، به گهوارهٔ حکومت تازه تبدیل نمود.
قسمت بعدی را از دست ندهید...
هادی علیزاده
پژوهشگر مستقل تاریخ و باستانشناسی
تمرکز بر تحلیل لایههای پنهان فرهنگ و تمدن ایران
برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.
http://www.hadializadeh.ir/post/65
هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان
