تاریخ مازندران در دوران ساسانی

در قسمت قبل دیدیم که مازندران در دوران اشکانی به یکی از ایالت‌های مهم این امپراتوری تبدیل شد و خاندان‌های محلی در سایه این حکومت قدرتمندتر از همیشه شدند. اما در سال ۲۲۴ میلادی، اردشیر بابکان با شکست دادن اردوان پنجم، آخرین شاه اشکانی، صفحه جدیدی در تاریخ ایران گشود. این بار قدرتی از جنوب ایران برخاسته بود؛ ساسانیان. و مازندران که حالا برای اولین بار با نام طبرستان شناخته می‌شد، قرار بود در این دوران نقشی متفاوت‌تر از همیشه ایفا کند.

طبرستان؛ از ایالت دورافتاده تا سپر شمالی

با روی کار آمدن اردشیر بابکان در سال ۲۲۴ میلادی و سقوط حکومت اشکانی، فصل تازه‌ای در تاریخ ایران آغاز شد. دولت ساسانی که بر پایه تمرکز قدرت، احیای سنت‌های ایرانی و تقویت نهادهای سیاسی و مذهبی شکل گرفته بود، در مدت کوتاهی توانست بیشتر سرزمین‌های ایران را زیر فرمان خود درآورد. در میان سرزمین‌های تابع این شاهنشاهی، طبرستان که بخش عمده آن با استان مازندران امروزی منطبق است، جایگاهی ویژه داشت. موقعیت جغرافیایی خاص، وجود رشته‌کوه البرز در جنوب، جنگل‌های انبوه، رودخانه‌های فراوان و دسترسی به دریای کاسپین، این منطقه را به یکی از امن‌ترین و مهم‌ترین نواحی ایران تبدیل کرده بود.

درباره وضعیت طبرستان در نخستین سال‌های تشکیل حکومت ساسانی اطلاعات مستقیمی در منابع تاریخی وجود ندارد، اما بیشتر پژوهشگران بر این باورند که اردشیر بابکان پس از شکست دادن آخرین شاه اشکانی، به تدریج فرمانروایان محلی نواحی شمالی ایران را نیز مطیع ساخت. برخلاف برخی مناطق که با مقاومت شدید روبه‌رو شدند، به نظر می‌رسد طبرستان با حفظ بخشی از ساختارهای محلی تحت حاکمیت دولت مرکزی قرار گرفت. سیاست اردشیر در بسیاری از نقاط ایران این بود که ضمن پذیرش وفاداری خاندان‌های محلی، اقتدار شاهنشاهی را نیز تثبیت کند. این شیوه در طبرستان نیز تا حد زیادی اجرا شد و موجب گردید حکومت مرکزی بدون ایجاد آشوب‌های گسترده بر منطقه تسلط یابد.

در دوره ساسانی، طبرستان تنها یک استان عادی نبود، بلکه به دلیل قرار گرفتن میان فلات ایران و دریای کاسپین، از نظر دفاعی ارزش فراوانی داشت. اقوامی که در شمال دریای کاسپین زندگی می‌کردند، از جمله هون‌ها، هپتالیان و بعدها خزران، بارها به مرزهای شمالی ایران نزدیک شدند. دولت ساسانی برای مقابله با این تهدیدها ناچار بود شبکه‌ای از دژها، استحکامات و راه‌های نظامی ایجاد کند. وجود رشته‌کوه البرز نیز نقش مهمی در امنیت منطقه داشت. این کوهستان بلند، همانند دیواری طبیعی، ارتباط مستقیم فلات مرکزی ایران با ساحل جنوبی دریای کاسپین را محدود می‌کرد. گذرگاه‌هایی مانند هراز، کندوان و سوادکوه تنها مسیرهای اصلی ورود به طبرستان بودند و دولت ساسانی همواره برای حفاظت از این راه‌ها نیروهای نظامی مستقر می‌کرد.

از نظر تقسیمات کشوری، طبرستان تحت نظارت حکومت مرکزی اداره می‌شد، اما به سبب ویژگی‌های جغرافیایی و فاصله نسبتاً زیاد از تیسفون، فرمانروایان محلی اختیارات قابل توجهی داشتند. در بسیاری از منابع متأخر از عنوان اسپهبد برای فرمانروایان این ناحیه یاد شده است. هرچند شکل نهایی نظام اسپهبدی بیشتر در اواخر دوره ساسانی و آغاز دوران اسلامی شناخته می‌شود، اما ریشه‌های آن احتمالاً به سازمان اداری و نظامی ساسانی بازمی‌گردد. اسپهبدان مسئول حفظ امنیت منطقه، گردآوری نیروهای نظامی و اجرای فرمان‌های شاهنشاه بودند.در میان نهادهای سیاسی دوران ساسانی در طبرستان، اسپهبدان جایگاهی ویژه داشتند. این عنوان که در اصل به معنای فرمانده سپاه است، در طبرستان به تدریج به لقبی موروثی تبدیل شد که فرمانروایان محلی آن را به کار می‌بردند. برخلاف بسیاری از مناطق ایران که فرمانداران آن‌ها از مرکز تعیین می‌شدند، اسپهبدان طبرستان معمولاً از میان خاندان های بومی ریشه‌دار انتخاب می‌شدند؛ خاندان‌ هایی که نفوذشان در منطقه به دوران اشکانی و گاه پیش از آن میرسید. این پیوند عمیق با جامعه محلی، اسپهبدان را از سایر فرمانداران ساسانی متمایز میکرد و اقتدارشان را در میان مردم تثبیت می نمود. از مشهورترین این خاندان‌ها می‌توان به گاوباره‌ها و قارن‌وندان اشاره کرد که هر دو ادعا می‌کردند از نجبای کهن ایرانی برخاسته‌اند. این خاندان‌ها نه تنها وظایف نظامی بر عهده داشتند، بلکه در امور قضایی، مالی و دینی منطقه نیز نقش داشتند و به نوعی رابط میان حکومت مرکزی ساسانی و جامعه محلی طبرستان بودند. همین ساختار بود که وقتی حکومت مرکزی ساسانی در اواخر قرن هفتم میلادی فروپاشید، اسپهبدان طبرستان توانستند بدون وقفه به کار خود ادامه دهند. آن‌ها نه به عنوان بازماندگان یک نظام شکست‌خورده، بلکه به عنوان حاکمانی مشروع که ریشه در خاک این سرزمین داشتند، قدرت را در دست گرفتند و طبرستان را برای دهه‌ها از گزند تحولات بیرونی حفظ کردند.در ساختار اداری ساسانیان، طبرستان از جمله نواحی‌ای بود که به دلیل ویژگی‌های طبیعی و موقعیت مرزی، اهمیت ویژه‌ای داشت. این فرمانروایان مسئول جمع‌آوری مالیات، حفظ امنیت، رسیدگی به امور قضایی و اجرای فرمان‌های دربار بودند. در عین حال، برخی خاندان‌های بومی که از دوران اشکانیان در منطقه نفوذ داشتند همچنان جایگاه خود را حفظ کردند و در اداره امور محلی نقش داشتند.

دیوار بزرگ گرگان که از بزرگ‌ترین سازه‌های دفاعی جهان باستان به شمار می‌رود، نمونه‌ای از توجه ساسانیان به امنیت شمال ایران است. هرچند این دیوار در شرق طبرستان و بیشتر در محدوده گرگان امروزی قرار دارد، اما کارکرد آن تنها محدود به یک منطقه نبود. این سامانه دفاعی از ورود اقوام مهاجم به سراسر شمال ایران جلوگیری می‌کرد و در نتیجه امنیت طبرستان را نیز تضمین می‌نمود. کاوش‌های باستان‌شناسی نشان داده است که در امتداد این دیوار، ده‌ها قلعه، برج دیده‌بانی و مراکز نظامی ساخته شده بود و هزاران سرباز وظیفه حفاظت از آن را بر عهده داشتند. دوران خسرو اول انوشیروان (۵۳۱ تا ۵۷۹ میلادی) را می‌توان اوج توجه ساسانیان به طبرستان دانست. انوشیروان که به داشتن عدل و حکمت مشهور بود، اصلاحات مهمی در نظام اداری و نظامی انجام داد و بسیاری از پژوهشگران ساخت یا بازسازی بخشی از استحکامات دفاعی شمال ایران را به همین دوره نسبت می‌دهند.

شهرهای مهم طبرستان، از جمله آمل، ساری، تمیشه و رویان، هر یک جایگاه ویژه‌ای در ساختار اقتصادی و سیاسی منطقه داشتند. آمل به دلیل موقعیت مناسب خود یکی از مراکز مهم اداری و تجاری محسوب می‌شد، در حالی که ساری نیز به عنوان یکی از کهن‌ترین شهرهای منطقه نقش مهمی در اداره امور محلی داشت. تمیشه که در مرز شرقی طبرستان قرار گرفته بود، اهمیت نظامی فراوانی داشت و به عنوان یکی از مراکز دفاعی در برابر تهدیدهای شمال شرقی شناخته می‌شد. رونق این شهرها تنها به دلیل موقعیت جغرافیایی آن‌ها نبود، بلکه سیاست‌های اقتصادی و نظام اداری شاهنشاهی نیز در شکوفایی این منطقه نقش مهمی داشت. آمل که امروز یکی از بزرگ‌ترین شهرهای مازندران است، در دوران ساسانی نیز جایگاه مهمی داشت. موقعیت این شهر در کنار رود هراز و در دل دشت ساحلی، آن را به یک مرکز طبیعی برای تجارت، کشاورزی و اداره منطقه تبدیل کرده بود. شواهد باستان‌شناختی از وجود لایه‌های فرهنگی متعلق به دوران ساسانی در این شهر خبر می‌دهند و برخی محققان بر این باورند که آمل در این دوران یکی از مراکز اداری مهم طبرستان بوده است. ساری که در منابع اسلامی اولیه از آن با احترام یاد شده، نیز ریشه‌ای کهن دارد و احتمالاً در دوران ساسانی به عنوان یکی از شهرهای مهم منطقه فعال بوده است. این شهر که در میانه دشت ساحلی طبرستان قرار دارد، موقعیت مناسبی برای ارتباط با نقاط مختلف منطقه داشت و همین موقعیت آن را به مرکزی مهم برای اداره امور تبدیل کرده بود. تمیشه اما داستانی متفاوت داشت؛ این شهر که در شرق طبرستان و در نزدیکی مرز با هیرکانیا قرار داشت، بیشتر نقش نظامی ایفا می‌کرد. قرار گرفتن تمیشه در کنار دیوار بزرگ گرگان و در مسیر ورودی اقوام شمالی، آن را به یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های دفاعی ساسانیان در شمال ایران تبدیل کرده بود. بررسی‌های باستان‌شناسی در این شهرها نشان می‌دهد که بسیاری از آن‌ها در دوره ساسانی توسعه یافته و از رونق اقتصادی برخوردار بوده‌اند؛ شواهدی که تصویری زنده از زندگی شهری در طبرستان باستان را پیش روی ما می‌گذارند.

اقتصاد، فرهنگ و پایان یک دوران

اقتصاد طبرستان در دوران ساسانی رونق قابل توجهی داشت. بارندگی فراوان، خاک حاصلخیز و وجود رودخانه‌های متعدد باعث شده بود که کشاورزی مهم‌ترین فعالیت اقتصادی مردم باشد. غلات، باغداری، انگور، گردو، انار و مرکبات اولیه از محصولات مهم منطقه بودند. دامداری در دامنه‌های البرز و ییلاق‌های شمال ایران رونق فراوان داشت و تولید لبنیات، پشم و گوشت بخشی از اقتصاد محلی را تشکیل می‌داد. جنگل‌های هیرکانی نیز ثروتی ارزشمند برای طبرستان بودند. چوب درختان برای ساخت خانه، کشتی، پل و تجهیزات نظامی استفاده می‌شد و عسل، موم، گیاهان دارویی و فرآورده‌های جنگلی از کالاهایی بودند که در بازارهای داخلی و گاه در تجارت با سایر مناطق ایران مبادله می‌شدند. دریای کاسپین نیز فرصت مناسبی برای تجارت فراهم می‌کرد و کالاهای تولیدی منطقه از طریق راه‌های زمینی و دریایی به دیگر نقاط ایران منتقل می‌شد.

از جنبه مذهبی، دوره ساسانی عصر گسترش و سازمان‌دهی آیین زرتشتی بود. حکومت از موبدان حمایت می‌کرد و آتشکده‌ها جایگاه مهمی در ساختار دینی کشور داشتند. در طبرستان نیز نشانه‌هایی از حضور زرتشتیان و وجود مراکز مذهبی دیده می‌شود، هرچند شرایط کوهستانی و فاصله از مرکز حکومت باعث شده بود برخی آیین‌ها و باورهای بومی نیز همچنان در میان مردم باقی بماند. دیلمیان که در کوهستان‌های غربی طبرستان زندگی می‌کردند، مقاومت بیشتری در برابر دین رسمی ساسانی نشان می‌دادند و سنن دینی بومی خود را حفظ می‌کردند. این همزیستی فرهنگی از ویژگی‌های مهم منطقه به شمار می‌رفت و بعدها نیز در شکل‌گیری هویت تاریخی طبرستان نقش مهمی ایفا کرد.

از مهم‌ترین شواهد حضور ساسانیان در مازندران، سکه‌هایی است که در نقاط مختلف این استان کشف شده‌اند. این سکه‌ها که تصویر شاهان ساسانی و نمادهای رسمی حکومت را بر خود دارند، نشان می‌دهند که نظام اقتصادی و پولی ساسانی در طبرستان نیز رواج داشته است. کشف سکه‌های متعلق به شاهانی چون شاپور دوم، قباد یکم و خسرو انوشیروان نشان می‌دهد که این منطقه در دوره‌های مختلف ساسانی بخشی فعال از ساختار اقتصادی شاهنشاهی بوده است. در کنار سکه‌ها، بقایای معماری، سفالینه‌ها، استحکامات دفاعی و محوطه‌های باستانی نیز اطلاعات ارزشمندی درباره زندگی مردم طبرستان در این دوره ارائه می‌کنند. کاوش‌های انجام‌شده در نقاط مختلف مازندران، از جمله آمل، ساری، تمیشه، سوادکوه و برخی محوطه‌های کوهستانی، آثار ارزشمندی از دوره ساسانی را آشکار کرده است که نشان می‌دهد طبرستان نه منطقه‌ای منزوی، بلکه بخشی فعال از ساختار اقتصادی و سیاسی شاهنشاهی ساسانی بوده است.

در نیمه نخست سده هفتم میلادی، شاهنشاهی ساسانی با بحرانی عمیق روبه‌رو شد. جنگ‌های طولانی با امپراتوری روم شرقی، رقابت‌های داخلی خاندان‌های اشرافی، افزایش مالیات‌ها و اختلافات سیاسی، پایه‌های حکومت را سست کرده بود. پس از کشته شدن خسرو دوم، در مدت کوتاهی چندین شاه بر تخت نشستند و این بی‌ثباتی سیاسی اقتدار حکومت مرکزی را به شدت کاهش داد. با شکست سپاه ساسانی در نبردهای قادسیه و نهاوند، بخش بزرگی از ایران به تدریج تحت سلطه مسلمانان قرار گرفت، اما طبرستان سرنوشتی متفاوت داشت.

برخلاف بسیاری از استان‌های ایران که در فاصله کوتاهی پس از سقوط دولت ساسانی به تصرف درآمدند، طبرستان به دلیل شرایط طبیعی ویژه خود توانست برای چند دهه استقلال نسبی خود را حفظ کند.مقاومت طبرستان در برابر سپاهیان عرب مسلمان یکی از جالب‌ترین فصل‌های تاریخ این منطقه است؛ فصلی که در آن جغرافیا، سیاست و اراده مردمی دست به دست هم دادند تا این سرزمین را برای دهه‌ها از تسخیر کامل مصون نگه دارند. پس از سقوط تیسفون در سال ۶۳۷ میلادی و فروپاشی دولت مرکزی ساسانی، بسیاری از فرمانروایان ایرانی تسلیم شدند یا گریختند. اما اسپهبدان طبرستان راه دیگری را برگزیدند. آن‌ها با تکیه بر طبیعت دست‌نیافتنی منطقه و حمایت مردم محلی، در برابر موج فتوحات اسلامی مقاومت کردند. نخستین لشکرکشی‌های اعراب به طبرستان در دهه‌های میانی قرن هفتم میلادی با شکست روبه‌رو شد؛ جنگل‌های انبوه، کوهستان‌های صعب‌العبور و رودخانه‌های خروشان، سپاهیانی را که در دشت‌های عراق و فلات ایران جنگیده بودند، در تنگنا می‌انداخت. اسپهبدان با شناخت دقیق از جغرافیای محلی، از همین ویژگی‌ها به عنوان سلاح دفاعی استفاده می‌کردند. طبرستان تا اواخر قرن اول هجری، یعنی تقریباً هفتاد سال پس از سقوط ساسانیان، استقلال نسبی خود را حفظ کرد. این مقاومت طولانی نه تنها از نظر نظامی، بلکه از نظر فرهنگی نیز اهمیت فراوانی داشت؛ در همین دوران بود که بسیاری از آثار، سنن و دانش‌های ایران ساسانی در طبرستان حفظ شد و بعدها به دوران اسلامی منتقل گشت.رشته‌کوه البرز، جنگل‌های انبوه، دره‌های عمیق و مسیرهای محدود ارتباطی، حرکت سپاهیان بزرگ را بسیار دشوار می‌کرد. عامل مهم دیگر، ادامه فعالیت خاندان‌های محلی بود. مشهورترین آنان اسپهبدان طبرستان بودند که خود را وارث سنت‌های حکومتی ایران ساسانی می‌دانستند و تلاش کردند استقلال طبرستان را در برابر قدرت‌های تازه حفظ کنند. در این دوره، بسیاری از عناصر اداری و فرهنگی ساسانی همچنان در طبرستان باقی ماند. زبان پهلوی در اسناد و کتیبه‌ها تا مدتی مورد استفاده قرار می‌گرفت و برخی سکه‌های محلی نیز با الهام از الگوهای ساسانی ضرب می‌شدند. این استمرار فرهنگی سبب شد که طبرستان نقش مهمی در انتقال بخشی از میراث ایران پیش از اسلام به دوره اسلامی ایفا کند.

در مجموع، دوران ساسانی را می‌توان یکی از مهم‌ترین فصل‌های تاریخ مازندران دانست. در این دوره، طبرستان به واسطه موقعیت جغرافیایی ممتاز، منابع طبیعی فراوان، اهمیت نظامی، رونق اقتصادی و تداوم سنت‌های فرهنگی، جایگاهی ویژه در شاهنشاهی ایران داشت. اگرچه با سقوط دولت ساسانی ساختار سیاسی ایران دگرگون شد، اما طبرستان توانست برای مدتی طولانی استقلال نسبی خود را حفظ کند و بخش مهمی از میراث ایران باستان را به نسل‌های بعد منتقل سازد. شناخت طبرستان ساسانی تنها برای مطالعه تاریخ یک استان اهمیت ندارد، بلکه برای درک روند تحول تمدن ایران از روزگار باستان به دوره اسلامی نیز ضروری است.

اما داستان طبرستان اینجا تمام نمی‌شود. سرزمینی که هزاران سال در برابر هر فاتحی مقاومت کرده بود، حالا با چالشی تازه روبه‌رو بود؛ موجی که نه از غرب، نه از شرق، بلکه از جنوب می‌آمد و با خود نه فقط سپاه، بلکه دینی تازه و دنیایی متفاوت را به همراه داشت. این داستان، موضوع قسمت بعدی این سری است.

قسمت بعدی را از دست ندهید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان

مازندران در دوران اشکانیان

در قسمت قبل دیدیم که مازندران پس از طوفان اسکندر و دوران کوتاه سلوکی، آماده بود تا دوباره زیر حکومتی با ریشه‌های ایرانی قرار بگیرد. اشکانیان که از دل همان سرزمین‌های شمال شرقی ایران برخاسته بودند، این فرصت را فراهم کردند. اما مازندران در دوران اشکانی چه سرنوشتی داشت؟ آیا این بار رابطه این سرزمین با قدرت مرکزی متفاوت‌تر از گذشته بود؟

ظهور اشکانیان و جایگاه هیرکانیا

پس از مرگ اسکندر مقدونی در سال ۳۲۳ ق.م، امپراتوری وسیع او میان سردارانش تقسیم شد و ایران به قلمرو سلوکیان رسید. سلوکیان که وارث بخش شرقی امپراتوری اسکندر بودند، بیش از هشتاد سال بر قسمت‌های بزرگی از ایران حکومت کردند، اما هرگز نتوانستند همانند هخامنشیان بر سراسر این سرزمین تسلط کامل داشته باشند. فاصله زیاد استان‌های شرقی از مرکز حکومت، قیام‌های پی‌درپی و دشواری اداره سرزمین‌های کوهستانی سبب شد اقتدار آنان به تدریج کاهش یابد.

در همین دوران، در شرق ایران و در سرزمین پارت، زمینه برای ظهور قدرتی تازه فراهم شد. منابع یونانی و رومی، از جمله ژوستین، روایت می‌کنند که مردی به نام ارشک، رهبر قبیله‌ای از قوم پرنی، علیه فرماندار سلوکی پارت قیام کرد. این رویداد که معمولاً حدود سال ۲۴۷ ق.م دانسته می‌شود، آغاز شکل‌گیری دولت اشکانی بود. ارشک و پیروانش در ابتدا تنها بر بخشی از پارت مسلط بودند، اما به تدریج قلمرو خود را گسترش دادند و یکی از نخستین سرزمین‌هایی که به تصرف آنان درآمد، هیرکانیا بود.

اهمیت هیرکانیا برای اشکانیان بسیار فراتر از یک استان معمولی بود. این منطقه در جنوب دریای هیرکانی قرار داشت و به سبب جنگل‌های انبوه، رودخانه‌های فراوان، زمین‌های حاصلخیز و راه‌های ارتباطی میان شرق و غرب ایران، ارزش نظامی و اقتصادی زیادی داشت. استرابون در کتاب جغرافیا هیرکانیا را سرزمینی سرسبز، پرآب و مناسب کشاورزی معرفی می‌کند و از جنگل‌های گسترده و حیوانات فراوان آن یاد می‌کند. موضوعی که اهمیت این ساتراپی را نشان می‌دهد. رشته‌کوه البرز که همچون دیواری طبیعی میان فلات ایران و سواحل جنوبی دریای هیرکانی قرار گرفته، نقش مهمی در دفاع از این سرزمین داشت. گذرگاه‌های کوهستانی محدود بودند و همین مسئله مانع از آن می‌شد که سپاه‌های بیگانه به‌آسانی وارد منطقه شوند. جنگل‌های انبوه، بارندگی فراوان و رودخانه‌های متعدد نیز حرکت ارتش‌های بزرگ را دشوار می‌کرد. به همین دلیل، هیرکانیا در مقایسه با بسیاری از ایالت‌های دیگر ایران از امنیت بیشتری برخوردار بود و اشکانیان از همان آغاز تلاش کردند آن را به طور کامل در اختیار بگیرند.

نکته‌ای که هر پژوهشگر تاریخ مازندران باید به آن توجه داشته باشد اینجاست که در این دوره، هنوز نام مازندران در منابع تاریخی دیده نمی‌شود. مورخان یونانی و رومی از سرزمینی به نام هیرکانیا یاد می‌کنند و در کنار آن از اقوامی مانند تاپورها و آماردها نیز نام می‌برند. بیشتر پژوهشگران امروزی بر این باورند که بخش بزرگی از استان گلستان و بخش‌هایی از شرق مازندران در قلمرو هیرکانیا قرار داشت، در حالی که نواحی کوهستانی و غربی شمال ایران با نام اقوام ساکن آن شناخته می‌شدند. به همین دلیل نباید هیرکانیا را دقیقاً معادل مازندران امروزی دانست، هرچند میان این دو همپوشانی جغرافیایی وجود داشت.

استرابون در توصیف اقوام این ناحیه از تاپورها یاد می‌کند و محل زندگی آنان را در دامنه‌های جنوبی البرز و همسایگی هیرکانیا می‌داند. نام تاپورها بعدها در متون پهلوی و اسلامی به صورت طبر یا تبر دیده می‌شود و بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که نام طبرستان از همین قوم گرفته شده است. البته این نام در دوره اشکانی هنوز به صورت رسمی برای یک استان به کار نمی‌رفت و در منابع یونانی بیشتر از قوم تاپور سخن گفته می‌شود. یکی از مهم‌ترین پادشاهان آغازین اشکانی، فرهاد یکم بود. استرابون گزارش می‌دهد که فرهاد یکم بخشی از قوم مردی یا آماردی را از محل اصلی سکونتشان کوچ داد و تاپورها را در آن نواحی مستقر کرد. این گزارش از مهم‌ترین شواهد تاریخی درباره جابجایی اقوام در شمال ایران است. هرچند پژوهشگران درباره محل دقیق این جابجایی دیدگاه‌های متفاوتی دارند، اما بیشتر آنان این روایت را نشانه اهمیت منطقه جنوب دریای خزر در سیاست اشکانیان می‌دانند.

پس از فرهاد یکم، برادرش مهرداد یکم به قدرت رسید. بسیاری از تاریخ‌نگاران او را بزرگ‌ترین پادشاه آغازین اشکانی می‌دانند. در زمان او قلمرو اشکانیان به سرعت گسترش یافت و ماد، بابل، ایلام و بخش بزرگی از ایران از سلطه سلوکیان خارج شد. با این پیروزی‌ها، هیرکانیا دیگر یک مرز ناامن نبود، بلکه به یکی از استان‌های داخلی دولت اشکانی تبدیل شد و نقش مهمی در پشتیبانی از سپاه و اقتصاد کشور ایفا کرد. در سده دوم پیش از میلاد، دولت اشکانی از یک حکومت محلی در شرق ایران به قدرتی بزرگ در آسیای غربی تبدیل شد و با گسترش قلمرو آنان، هیرکانیا نیز جایگاه مهم‌تری یافت؛ از یک ناحیه مرزی به یکی از ایالت‌های داخلی شاهنشاهی تبدیل شد و این تغییر باعث رونق کشاورزی، بازرگانی و استقرار بیشتر نیروهای نظامی در منطقه شد.

تثبیت قدرت اشکانیان در هیرکانیا فرایندی تدریجی بود و سلوکیان به آسانی این منطقه استراتژیک را رها نکردند. آنتیوخوس سوم، یکی از قدرتمندترین شاهان سلوکی، در اواخر سده سوم پیش از میلاد تلاش کرد هیرکانیا و پارت را دوباره به قلمرو خود بازگرداند. او با سپاهی بزرگ به شرق لشکر کشید و موقتاً توانست بخش‌هایی از این مناطق را پس بگیرد. اما این پیروزی پایدار نماند. اشکانیان که از حمایت مردم محلی برخوردار بودند و با جغرافیای کوهستانی منطقه آشنا بودند، پس از بازگشت آنتیوخوس به غرب، دوباره قدرت خود را در هیرکانیا تثبیت کردند. این تجربه به اشکانیان آموخت که برای حفظ هیرکانیا نباید تنها به نیروی نظامی تکیه کنند، بلکه باید پیوند محکمی با سران و بزرگان محلی برقرار سازند. همین سیاست بود که در نهایت هیرکانیا را برای همیشه اشکانی کرد.

اقتصاد، فرهنگ و میراث این دوران

اقتصاد هیرکانیا در دوره اشکانی بر کشاورزی، دامداری، جنگلداری و تجارت استوار بود. زمین‌های حاصلخیز دشت گرگان و نواحی پیرامون آن برای کشت غلات، انگور و میوه مناسب بودند. دامداری نیز در دامنه‌های البرز رونق داشت و گوشت، لبنیات و پشم از مهم‌ترین فرآورده‌های آن به شمار می‌رفت. چوب جنگل‌های هیرکانی در ساختمان‌سازی، کشتی‌سازی و ساخت ابزارهای مختلف کاربرد داشت و از کالاهای ارزشمند منطقه محسوب می‌شد. پلینی مهتر نیز در تاریخ طبیعی به جنگل‌های هیرکانیا و جانوران آن اشاره کرده و این منطقه را از نظر منابع طبیعی ارزشمند توصیف می‌کند.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های هیرکانیا، قرار گرفتن در مسیر ارتباطی شرق و غرب ایران بود. کاروان‌هایی که از پارت، باختر و سرزمین‌های شرقی به سوی ماد و بین‌النهرین حرکت می‌کردند، از راه‌هایی می‌گذشتند که به هیرکانیا نزدیک بود. این موقعیت تجارت را رونق می‌بخشید و موجب تبادل کالا، فرهنگ و اندیشه میان مناطق مختلف شاهنشاهی اشکانی می‌شد. در همین دوره، شمال ایران از امنیت بیشتری برخوردار شد و راه‌های بازرگانی میان شرق ایران، پارت، هیرکانیا و نواحی ساحلی دریای هیرکانی رونق گرفت.

زندگی شهری در هیرکانیا دوران اشکانی نیز رو به رشد بود. هرچند نام شهرهای این دوران در منابع کمتر ذکر شده، اما شواهد باستان‌شناختی از وجود مراکز جمعیتی در دشت‌های ساحلی و دامنه‌های کوهستانی خبر می‌دهند. این مراکز که در مسیر راه‌های بازرگانی قرار داشتند، محل تبادل کالا، اندیشه و فرهنگ بودند. بازارهای محلی که در آنها محصولات کشاورزی، چوب، پارچه و کالاهای وارداتی دست به دست می‌شد، نقش مهمی در اقتصاد منطقه داشتند. صید ماهی از دریای هیرکانی نیز یکی از منابع مهم معیشتی مردم ساحلی بود و احتمالاً بخشی از این ماهی به مناطق دیگر صادر می‌شد. همه این فعالیت‌ها در کنار هم، تصویری از یک جامعه پویا و زنده را در هیرکانیای دوران اشکانی نشان می‌دهند؛ جامعه‌ای که نه فقط در حاشیه امپراتوری بود، بلکه بخشی فعال از آن به شمار می‌رفت.

اشکانیان به جای دخالت مستقیم در همه امور محلی، از بزرگان و رؤسای اقوام برای اداره منطقه استفاده می‌کردند. این شیوه حکومت، یکی از ویژگی‌های مهم نظام سیاسی اشکانی بود و باعث می‌شد بسیاری از مناطق دوردست بدون شورش‌های گسترده اداره شوند. اقوامی مانند تاپورها و آماردها که در بخش‌هایی از کوهستان‌های جنوبی دریای هیرکانی زندگی می‌کردند، برخی با حکومت اشکانی همکاری داشتند و برخی دیگر تا اندازه‌ای استقلال خود را حفظ کرده بودند. همین ویژگی باعث شد شمال ایران در تمام دوره اشکانی هویت محلی نیرومندی داشته باشد؛ هویتی که بعدها در دوره ساسانی و حتی پس از ورود اسلام نیز ادامه یافت.

از نظر نظامی، هیرکانیا اهمیت فراوانی داشت. در صورت حمله اقوام شمالی یا شرقی، این منطقه نخستین خط دفاعی شاهنشاهی به شمار می‌رفت. هرچند منابع تاریخی از نبردهای بزرگ در خود هیرکانیا کمتر سخن گفته‌اند، اما روشن است که اشکانیان برای حفظ امنیت این ناحیه نیروهای نظامی و فرمانداران کارآمدی در آن مستقر می‌کردند. همچنین وجود اسب‌های مناسب و مراتع گسترده سبب می‌شد بخشی از سواره‌نظام اشکانی از این منطقه تأمین شود. در همین دوران، دولت اشکانی وارد رقابتی طولانی با جمهوری روم و سپس امپراتوری روم شد. بیشتر این جنگ‌ها در بین‌النهرین، ارمنستان و غرب ایران رخ داد و هیرکانیا از میدان اصلی نبردها فاصله داشت. همین موضوع باعث شد این منطقه از ویرانی‌های گسترده جنگ در امان بماند و روند رشد اقتصادی آن ادامه یابد.

از نظر فرهنگی، مردم هیرکانیا بخشی از فرهنگ ایرانی دوره اشکانی بودند. زبان‌های ایرانی رایج بود و باورهای دینی ایرانی، از جمله آیین‌های مرتبط با سنت‌های زرتشتی، در منطقه رواج داشت. اشکانیان معمولاً در مسائل دینی سختگیری نمی‌کردند و همین امر باعث می‌شد سنت‌های محلی در کنار فرهنگ رسمی ایرانی ادامه یابد. باورهای بومی مرتبط با طبیعت، کوه، جنگل و دریا که ریشه در هزاران سال زندگی مردم این منطقه داشت، در کنار آیین زرتشتی همچنان زنده ماند. این ترکیب از باورهای مختلف، ویژگی فرهنگی خاصی به مازندران می‌داد که آن را از سایر مناطق ایران متمایز می‌ساخت.

در پایان سده دوم پیش از میلاد، دولت اشکانی به قدرت نخست ایران تبدیل شده بود و هیرکانیا یکی از ایالت‌های مهم آن به شمار می‌رفت. اگرچه این منطقه در منابع آن روزگار کمتر از بین‌النهرین یا ماد یاد شده است، اما موقعیت جغرافیایی ویژه، منابع طبیعی فراوان و نقش آن در حفاظت از مرزهای شمال شرقی سبب شد اشکانیان همواره توجه ویژه‌ای به آن داشته باشند. با افزایش قدرت اشکانیان، هیرکانیا بیش از پیش در ساختار سیاسی شاهنشاهی ادغام شد. فرمانداران محلی زیر نظر شاهنشاه فعالیت می‌کردند و مالیات و نیروی نظامی در اختیار حکومت مرکزی قرار می‌دادند. با این حال فاصله زیاد از پایتخت و ویژگی‌های طبیعی منطقه باعث می‌شد اداره آن تا حدی بر پایه همکاری با خاندان‌ها و بزرگان محلی انجام گیرد. خاندان‌های محلی که در طول این دوران در سایه امپراتوری اشکانی رشد کرده بودند، آرام آرام قدرتمندتر می‌شدند؛ قدرتی که بعدها در دوران ساسانی با عنوان اسپهبد شناخته شد و حتی پس از سقوط ساسانیان هم ادامه یافت.

اما در سال ۲۲۴ میلادی، اردشیر بابکان با شکست دادن آخرین شاه اشکانی، صفحه جدیدی در تاریخ ایران گشود. صفحه‌ای که برای مازندران هم تحولات مهمی به همراه داشت؛ دوره‌ای که در آن این سرزمین برای اولین بار با نام طبرستان شناخته شد و نقشی متفاوت در تاریخ ایران ایفا کرد.

قسمت بعدی را از دست ندهید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان

مازندران و طوفان اسکندر مقدونی

در قسمت قبل دیدیم که مازندران زیر سایه امپراتوری هخامنشی، سرزمینی بود با اقوام مختلف، باورهای متنوع و روحیه‌ای که هیچ‌گاه کاملاً رام نشد. اما در سال ۳۳۴ ق.م، اتفاقی در غرب دنیای ایرانی افتاد که همه چیز را تغییر داد. جوانی بیست‌ودوساله از مقدونیه، با ارتشی نسبتاً کوچک اما نظم‌یافته، از هلسپونت گذشت و به سمت شرق حرکت کرد. اسمش اسکندر بود و رویایی در سر داشت که تا آن روز هیچکس جرات نکرده بود حتی به آن فکر کند؛ فتح تمام دنیای شناخته‌شده.

سقوط امپراتوری هخامنشی

اسکندر در سه نبرد بزرگ گرانیکوس، ایسوس و گوگمل، ارتش‌های هخامنشی را یکی پس از دیگری در هم شکست. داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی، هر بار از میدان نبرد گریخت و هر بار امید کمتری برای بازگشت داشت. اسکندر پس از شکست دادن داریوش سوم در نبرد گوگمل و تصرف پایتخت‌های هخامنشی، به این نتیجه رسید که تا زمانی که داریوش یا فرمانداران وفادار به او در شرق ایران حضور داشته باشند، حکومتش بر شاهنشاهی هخامنشی استوار نخواهد شد. داریوش پس از شکست به سوی ماد، پارت و سپس شرق ایران عقب‌نشینی کرد، اما پیش از آنکه اسکندر به او برسد، به دست بسوس، ساتراپ باختر، و چند تن از همراهانش کشته شد. هنگامی که اسکندر از مرگ داریوش آگاه شد، دستور داد پیکر او با احترام و مطابق آیین شاهان هخامنشی به خاک سپرده شود و سپس تصمیم گرفت قاتلان او را تعقیب کند. همین تصمیم باعث شد مسیر حرکت سپاه مقدونی به سوی سرزمین هیرکانیا تغییر کند.

اسکندر در هیرکانیا

هیرکانیا در روزگار هخامنشیان یکی از ساتراپی‌های مهم ایران بود و در جنوب شرقی دریای هیرکانی قرار داشت. مورخان یونانی این سرزمین را ناحیه‌ای میان کوه‌های جنگلی و دریای هیرکانی توصیف کرده‌اند. آریان در کتاب سوم آناباسیس اسکندر می‌نویسد که هیرکانیا در سمت چپ راه باختر قرار داشت، از یک سو به کوه‌های بلند و پوشیده از جنگل محدود می‌شد و از سوی دیگر تا دشتی گسترده در کنار دریای بزرگ امتداد می‌یافت. این توصیف یکی از قدیمی‌ترین گزارش‌های تاریخی درباره طبیعت شمال ایران است و نشان می‌دهد که این منطقه برای یونانیان سرزمینی سرسبز و متفاوت با فلات خشک ایران به شمار می‌رفت.

آریان توضیح می‌دهد که اسکندر تنها برای تعقیب بسوس وارد هیرکانیا نشد. گروهی از سربازان مزدور یونانی که پیش‌تر در خدمت داریوش سوم بودند، پس از فروپاشی سپاه هخامنشی به کوهستان‌های تاپوریا گریخته بودند. اسکندر می‌خواست آنان را نیز مطیع سازد و از شکل‌گیری هرگونه مقاومت تازه جلوگیری کند. به همین دلیل سپاه خود را به چند بخش تقسیم کرد. خود او با نیروهای سبک‌اسلحه از دشوارترین مسیر کوهستانی پیش رفت، در حالی که کراتر و دیگر فرماندهان از مسیرهای دیگر حرکت کردند تا هم راه‌های ارتباطی حفظ شود و هم امکان فرار نیروهای مخالف از میان برود. این تصمیم نشان می‌دهد که اسکندر اهمیت راهبردی هیرکانیا را به‌خوبی درک کرده بود و نمی‌خواست در پشت سر خود منطقه‌ای ناآرام باقی بگذارد.

در ادامه، آریان گزارش می‌کند که فرمانداران و اشراف ایرانی یکی پس از دیگری نزد اسکندر آمدند. از جمله فراتافرنس، ساتراپ هیرکانیا و پارت، و نبرزن که پیش‌تر از فرماندهان داریوش بود، خود را تسلیم کردند. اسکندر نیز برخلاف آنچه گاه درباره رفتار او تصور می‌شود، همه فرمانداران ایرانی را برکنار نکرد، بلکه هرجا مقاومت پایان یافته بود، از سیاست آشتی و استفاده از مدیران محلی بهره گرفت. این سیاست بعدها در دیگر ساتراپی‌های ایران نیز ادامه یافت و سبب شد بخشی از ساختار اداری هخامنشی پس از فتح ایران همچنان پابرجا بماند.

یکی از جالب‌ترین رازهای حل‌نشده تاریخ مازندران، موقعیت شهری است که آریان آن را زادراکارتا می‌نامد و از آن به عنوان پایتخت هیرکانیا یاد می‌کند. اسکندر پس از آرام کردن منطقه، در این شهر اقامت گزید و امور ساتراپی را از همین‌جا سامان داد. اما جایگاه دقیق این شهر تا امروز مشخص نشده است. برخی پژوهشگران آن را در حوالی گرگان امروزی جستجو می‌کنند و برخی دیگر احتمال می‌دهند در بخش‌هایی از شرق مازندران قرار داشته باشد. با وجود پژوهش‌های فراوان، هنوز هیچ کشف باستان‌شناختی محل دقیق این شهر را به طور قطعی اثبات نکرده است. شاید پایتخت یک ساتراپی مهم هخامنشی هنوز زیر پای یکی از شهرهای امروزی مازندران خوابیده باشد و منتظر کاوش‌های آینده باشد.

یکی از رویدادهای مهمی که آریان در هیرکانیا ثبت کرده، تسلیم سربازان مزدور یونانی است. این افراد که پیش‌تر در سپاه داریوش می‌جنگیدند، پس از شکست به کوهستان‌های شمال ایران پناه برده بودند. اسکندر برای جلوگیری از خونریزی بیشتر نمایندگانی نزد آنان فرستاد و پس از تسلیم شدن، سرنوشت آنان را مطابق سیاست نظامی خود تعیین کرد. این بخش از روایت آریان نشان می‌دهد که هدف اسکندر تنها جنگ نبود، بلکه او تلاش می‌کرد با ترکیبی از قدرت نظامی و سیاست، کنترل کامل بر قلمرو هخامنشیان را به دست آورد.

نکته‌ای که هر پژوهشگر تاریخ مازندران باید به آن توجه داشته باشد اینجاست که هیچ یک از مورخان اصلی باستان، از جمله آریان، پلوتارک یا کورتیوس روفوس، ننوشته‌اند که اسکندر وارد شهرهایی مانند آمل، ساری یا رویان شده است. همچنین در آثار آنان نام طبرستان یا مازندران دیده نمی‌شود، زیرا این نام‌ها در دوره اسکندر هنوز رواج نداشتند. آنها تنها از هیرکانیا، تاپوریا و ماردها سخن گفته‌اند. از این رو می‌توان با اطمینان از حضور اسکندر در ساتراپی هیرکانیا سخن گفت، اما ادعای فتح سراسر مازندران امروزی بر پایه منابع موجود قابل اثبات نیست. این تمایز برای پژوهش تاریخی اهمیت فراوان دارد، زیرا مانع از آن می‌شود که مرزهای سیاسی و جغرافیایی دوره‌های بعد به گذشته تعمیم داده شود.

مازندران و فرهنگ یونانی؛ ملاقاتی که عمیق نشد

پس از عبور اسکندر، هیرکانیا بخشی از امپراتوری نوپای مقدونی شد. اما این تغییر چه تاَثیری بر زندگی مردم مازندران گذاشت؟ پاسخ کوتاه اینست که تاثیر چندانی نگذاشت. و دلیلش همان چیزی است که بارها در این سری گفته‌ایم؛ کوه‌های البرز. فرهنگ یونانی که در شهرهای بزرگ ایران مثل پرسپولیس، بابل و شوش نفوذ کرد، در مازندران با یک دیوار طبیعی روبرو شد. مردمی که در دره‌های عمیق و ارتفاعات کوهستانی زندگی می‌کردند، کمتر در معرض این تاثیرات فرهنگی قرار گرفتند. شواهد باستان‌شناختی هم این موضوع را تایید می‌کنند. در حالی که در بسیاری از شهرهای ایرانی سفال‌ها، مجسمه‌ها و آثار معماری با سبک یونانی پیدا شده، در مازندران چنین آثاری بسیار نادر است.

پس از آنکه اوضاع هیرکانیا آرام شد، اسکندر علیه قومی که آریان آنان را ماردها می‌نامد لشکر کشید. این قوم در نواحی کوهستانی جنوب دریای هیرکانی زندگی می‌کردند و به دلیل صعب‌العبور بودن سرزمینشان استقلال خود را حفظ کرده بودند. آریان می‌نویسد که سپاه مقدونی با دشواری فراوان وارد سرزمین آنان شد و پس از درگیری‌های سخت، ماردها سرانجام فرمانبرداری از اسکندر را پذیرفتند. این گزارش برای تاریخ مازندران اهمیت ویژه‌ای دارد؛ نشان می‌دهد که کوهستان‌های این منطقه حتی برای ارتش منظم و جنگ‌آزموده مقدونی نیز مانعی جدی به شمار می‌رفتند. همان روحیه‌ای که آماردها در برابر هخامنشیان نشان داده بودند، حالا در برابر اسکندر هم خودش را نشان می‌داد. انگار این کوه‌ها هر بار فاتح تازه‌ای را به چالش می‌کشیدند.

مرگ اسکندر و دوران سلوکی

پس از مرگ اسکندر مقدونی در سال ۳۲۳ ق.م، امپراتوری پهناور او میان سردارانش تقسیم شد. این سرداران که به دیادوخوی معروف بودند، سال‌ها با یکدیگر جنگیدند. در نهایت، سلوکوس یکم نیکاتور توانست بخش بزرگی از سرزمین‌های شرقی، از جمله ایران، را به دست آورد و امپراتوری سلوکی را بنیان بگذارد.

در دوران سلوکی، ایران از مرکز حکومت در بین‌النهرین اداره می‌شد. سلوکیان شهرهای یونانی‌نشین تاسیس کردند، زبان و فرهنگ یونانی را گسترش دادند و فرمانداران خود را بر استان‌های مختلف گماشتند. با این حال نفوذ آنان در همه مناطق ایران یکسان نبود. درباره هیرکانیا، منابع تاریخی نشان می‌دهند که این منطقه در آغاز زیر سلطه سلوکیان قرار گرفت، اما این سلطه همیشگی و کامل نبود. فاصله زیاد از مرکز حکومت، جنگل‌های انبوه، کوهستان‌های البرز و قدرت اقوام محلی باعث می‌شد کنترل مستقیم این منطقه دشوار باشد. به همین دلیل حکومت سلوکی در شمال ایران نسبت به نواحی غربی و مرکزی ایران ضعیف تر بود.

زمینه‌ای که اشکانیان از آن برخاستند

از میانه سده سوم پیش از میلاد، قدرت سلوکیان رو به کاهش گذاشت. در همین زمان، ارشک یکم و برادرش تیرداد در ناحیه پارت قیام کردند و حکومت اشکانی را بنیان نهادند. اشکانیان به تدریج هیرکانیا را نیز از سلوکیان گرفتند و این منطقه به یکی از بخش‌های مهم قلمرو آنان تبدیل شد.

نکته‌ای که در تاریخ کمتر به آن توجه می‌شود اینجاست که هیرکانیا یکی از نخستین سرزمین‌هایی بود که از کنترل سلوکیان خارج شد و به قدرت رو‌به‌ رشد اشکانیان پیوست. این اتفاق تصادفی نبود. منطقه‌ای که در برابر هخامنشیان مقاومت کرده بود، در برابر اسکندر زود تسلیم نشده بود، و فرهنگ یونانی را نپذیرفته بود، حالا هم زودتر از بقیه از سلطه سلوکیان رها شد. این الگوی تکرارشونده، یعنی فاصله گرفتن از قدرت مرکزی و پیوستن به قدرت‌های نزدیک‌تر به ریشه‌های ایرانی، یکی از ویژگی‌های ثابت تاریخ مازندران است. هیرکانیا با پیوستن به اشکانیان نه تنها از یک دوره یونانی‌ مآبی بیگانه فاصله گرفت، بلکه بخشی از احیای فرهنگ ایرانی شد که اشکانیان آن را دنبال می‌کردند.

مازندران؛ شاهد تولد یک امپراتوری

برای مردم مازندران، این تحولات معنای خاصی داشت. آنها شاهد بودند که از درون همان منطقه‌ای که خودشان در آن زندگی می‌کردند، یک قدرت جدید دارد شکل می‌گیرد. اشکانیان که فرهنگ و ریشه‌هایشان به اقوام ایرانی شمال شرقی برمی‌گشت، با مردم مازندران قرابت فرهنگی بیشتری نسبت به یونانیان داشتند. این قرابت فرهنگی زمینه را برای دوره‌ای متفاوت در تاریخ مازندران آماده می‌کرد؛ دوره‌ای که در آن این سرزمین نه به عنوان یک منطقه دورافتاده و فراموش‌شده، بلکه به عنوان بخشی مهم از یک امپراتوری ایرانی دیده می‌شد.

و در این میان، مردم مازندران همان کاری را کردند که همیشه کرده بودند؛ در کوه‌های خود ماندند، زندگی خود را کردند، و منتظر ماندند تا ببینند کدام قدرت این بار بر آنها سایه می‌اندازد. نتیجه این انتظار، موضوع قسمت بعدی این سری است؛ مازندران در دوران اشکانی، دوره‌ای که این سرزمین برای اولین بار پس از قرن‌ها زیر حکومتی با ریشه‌های ایرانی قرار گرفت.

قسمت بعدی را از دست ندهید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان

مازندران زیر سایه امپراتوری‌ها؛ از ماد تا هخامنشی

در قسمت اول دیدیم که مازندران، پیش از آنکه نامی از امپراتوری‌های بزرگ ایرانی در تاریخ ثبت شود، سرزمینی زنده، پیشرفته و پر از تاریخ بود. اما تاریخ هیچ‌گاه ساکن نمی‌ماند. در غرب فلات ایران، قدرتی در حال شکل‌گیری بود که قرار بود برای اولین بار، مازندران را به یک امپراتوری بزرگ وصل کند. این داستان، داستان مادهاست.

ظهور اولین امپراتوری ایرانی

حدود ۶۷۸ پیش از میلاد، مردی به نام دیاکو در غرب ایران، در منطقه‌ای که امروز نزدیک همدان است، پایه‌های اولین امپراتوری ایرانی را گذاشت. این امپراتوری که به نام ماد شناخته شد، مرکزش شهر هگمتانه بود؛ همان شهری که یونانیان اکباتان می‌نامیدند و امروز زیر پای همدان خوابیده است.

مادها در ابتدا قومی کوهستانی بودند که زیر یوغ آشور، آن غول خونریز خاورمیانه باستان، زندگی می‌کردند. اما چیزی در سرشت این مردم بود که زیر بار نمی‌رفت. به تدریج متحد شدند، قدرت گرفتند، و بالاخره نه تنها از زیر سلطه آشور بیرون آمدند، بلکه نینوا، پایتخت آشور را نیز با خاک یکسان کردند. این لحظه یکی از بزرگ‌ترین تحولات تاریخ خاورمیانه بود.

نکته‌ای که کمتر به آن توجه می‌شود اینجاست که مادها خود روزگاری دقیقاً همان وضعی را داشتند که مردم مازندران داشتند؛ قومی کوهستانی زیر فشار قدرتی بزرگ‌تر. شاید همین تجربه مشترک بود که باعث شد مادها با مردم مناطق کوهستانی شمال ایران، از جمله مازندران، رابطه‌ای متفاوت‌تر از آشوریان داشته باشند. آشوریان با خشونت و کوچ اجباری حکومت می‌کردند؛ مادها بیشتر به دنبال جذب و ادغام بودند. این تفاوت در رویکرد، تأثیر مهمی بر نحوه پذیرش مادها در مناطق مختلف از جمله مازندران گذاشت.

چگونه مازندران به ماد رسید

قدرتمندترین شاه ماد، هووخشتره بود که یونانیان او را سیاکزارس می‌نامیدند. در دوران همین پادشاه بود که مادها به اوج قدرت خود رسیدند و هیرکانیا وارد قلمرو این امپراتوری شد.

اما این وارد شدن لزوماً از طریق یک لشکرکشی خونین اتفاق نیفتاد. آنچه در واقعیت رخ داد، احتمالاً ترکیبی بود از فشار نظامی از یک سو، و مذاکره و توافق با سران محلی از سوی دیگر. رهبران قبایل مازندران، به‌ویژه آنهایی که در دشت‌های ساحلی زندگی می‌کردند، دیدند که مقاومت در برابر این قدرت جدید چندان منطقی نیست. پس در ازای حفظ خودمختاری داخلی، سیادت مادها را پذیرفتند.

این الگو، یعنی از بیرون زیر سلطه، از داخل مستقل، یک الگوی تکرارشونده در تاریخ مازندران است. هر امپراتوری که به این سرزمین رسید، کم و بیش همین مسیر را پیمود. و دلیلش روشن است؛ کوه‌های البرز یک دیوار طبیعی بودند که هیچ امپراتوری نتوانست به آسانی از آن عبور کند. قبایلی که در دره‌های عمیق و ارتفاعات صعب‌العبور زندگی می‌کردند، به مراتب دشوارتر از ساکنان دشت‌ها قابل کنترل بودند. این ویژگی جغرافیایی، مازندران را از همان ابتدا به سرزمینی خاص تبدیل کرده بود.

سقوط ماد و ظهور هخامنشیان

اما دوران ماد دوام چندانی نیاورد. در سال ۵۵۰ پیش از میلاد، رویدادی تاریخی اتفاق افتاد که مسیر تاریخ ایران را برای همیشه تغییر داد. کوروش، شاهزاده‌ای از پارس که خود تحت سیادت مادها بود، شورش کرد. آستیاگ، آخرین شاه ماد، را شکست داد و پادشاهی ماد را برای همیشه به تاریخ سپرد.

این آغاز امپراتوری هخامنشی بود؛ بزرگ‌ترین امپراتوری‌ای که تا آن زمان جهان دیده بود. از مرزهای هند تا سواحل دریای اژه، از مصر تا آسیای مرکزی، همه زیر یک پرچم قرار گرفتند. مازندران و هیرکانیا که پیش از این بخشی از قلمرو ماد بودند، اکنون بخشی از این امپراتوری عظیم شدند.

کوروش به یک چیز در تاریخ مشهور است؛ بردباری و احترام به ملت‌های تابعه. او بر خلاف بسیاری از فاتحان پیش و پس از خود، اجازه می‌داد مردم آداب، سنن و باورهای خود را حفظ کنند. این سیاست در مورد مازندران نیز اعمال شد. ساختارهای محلی تا حد زیادی دست‌نخورده ماندند و سران محلی به کار خود ادامه دادند، البته در چارچوب امپراتوری هخامنشی.

مازندران در اسناد و کتیبه‌های هخامنشی

یکی از جالب‌ترین شواهدی که از اهمیت مازندران در دوران هخامنشی داریم، کتیبه‌های شاهان این سلسله است. داریوش اول، یکی از بزرگ‌ترین شاهان هخامنشی، در کتیبه معروف بیستون فهرستی از سرزمین‌های تابعه خود را ذکر کرده است. هیرکانیا یکی از آنهاست؛ یعنی مازندران آن‌قدر اهمیت داشت که شاه بزرگ ایران نامش را بر سنگ کند.

اما شاهد مهم‌تری هم وجود دارد. در لوح‌های تخت‌جمشید که اسناد اداری دوران هخامنشی هستند و هزاران تا از آنها کشف شده، از هیرکانیا و کارگرانی که از این منطقه برای ساخت تخت‌جمشید آمده بودند ذکر شده است. این یعنی مازندران نه فقط یک نام روی نقشه بود، بلکه فعالانه در چرخه اقتصادی و عمرانی امپراتوری هخامنشی مشارکت داشت. این کارگران که احتمالاً بخشی از مالیات منطقه را به صورت نیروی کار پرداخت می‌کردند، سهمی در ساخت یکی از باشکوه‌ترین مجموعه‌های معماری تاریخ بشر داشتند؛ تخت‌جمشیدی که امروز میلیون‌ها نفر از سراسر جهان برای دیدنش می‌آیند.

با وجود آنکه طبرستان بخشی از قلمرو شاهنشاهی هخامنشی بود، تاکنون آثار شاخصی مانند کاخ‌ها، کتیبه‌ها یا بناهای عظیم هخامنشی در این منطقه کشف نشده است. پژوهشگران این موضوع را به عوامل مختلفی نسبت می‌دهند؛ از جمله پوشش متراکم جنگل‌های هیرکانی، رطوبت بالای منطقه که موجب فرسایش آثار در طول زمان شده، استفاده گسترده از مصالحی مانند چوب در ساخت‌وساز، و همچنین محدود بودن کاوش‌های باستان‌شناسی در بخش‌هایی از مازندران. با این حال، کشف سفال‌ها، سکه‌ها و برخی محوطه‌های استقراری نشان می‌دهد که طبرستان در دوره هخامنشی از قلمرو این شاهنشاهی بوده و با دیگر مناطق ایران ارتباط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی داشته است.

در دوران داریوش اول، امپراتوری هخامنشی به اوج سازمان‌یافتگی خود رسید. یک سیستم اداری منظم، یک شبکه از راه‌های سلطنتی که نقاط مختلف امپراتوری را به هم وصل می‌کرد، و یک سیستم پستی که اطلاعات را با سرعت جابجا می‌کرد. هیرکانیا به عنوان یک ساتراپی مستقل اداره می‌شد و ساتراپ آن معمولاً از میان اعضای خاندان سلطنتی یا نجبای ایرانی انتخاب میشد.

آماردها؛ مردمانی که سر تعظیم فرود نیاوردند

اما در همین دوران که امپراتوری هخامنشی در اوج قدرت بود، یک واقعیت جالب در مازندران وجود داشت که کمتر کسی از آن باخبر است.

قبایل کوهستانی مازندران، به‌ویژه آماردها، هیچ‌گاه واقعاً زیر کنترل کامل هخامنشیان نرفتند. آماردها مردمانی بودند که در ارتفاعات البرز زندگی می‌کردند؛ سرسخت، جنگجو، و با روحیه‌ای که هیچ قدرت مرکزی نمی‌توانست کاملاً مهارش کند. این مردم حتی در برابر قدرتمندترین شاهان هخامنشی نیز تسلیم نشدند.

واقعیت تاریخی شگفت‌انگیزی که منابع باستانی از آن خبر می‌دهند اینجاست: شاهان هخامنشی برای آنکه از مزاحمت آماردها در امان بمانند، به آنها باج می‌دادند. شاهی که نیمی از دنیا را زیر سلطه داشت، به این کوه‌نشینان مازندران پول می‌داد تا آرام بمانند. این واقعیت بهتر از هر چیز دیگری نشان می‌دهد که مازندران همواره سرزمین خاصی بوده؛ جایی که قانون دنیای بیرون، در آن به شکل کامل جاری نمی‌شد.

مورخان یونانی هم از آماردها نوشته‌اند. استرابون، جغرافیادان بزرگ یونانی، توصیف جالبی از این مردم کوهستانی به دست داده است. او می‌نویسد که آماردها مردمانی سرسخت و جنگاور بودند که از شکار و دامداری زندگی می‌کردند و هیچ قدرتی نتوانسته بود کاملاً مطیعشون کند. این ویژگی، یعنی مقاومت در برابر قدرت‌های بیرونی، در نسل‌های بعدی مردم مازندران نیز دیده می‌شود. انگار این کوه‌ها نه فقط سپری فیزیکی بودند، بلکه نوعی شخصیت هم به ساکنانشان می‌بخشیدند.

چرا مازندران این‌قدر مهم بود؟

برای درک بهتر این دوران، باید به یک سوال اساسی پاسخ داد: چرا مادها و هخامنشیان این‌قدر به مازندران اهمیت می‌دادند؟

پاسخ در موقعیت جغرافیایی این منطقه نهفته است. هیرکانیا دروازه ورود به آسیای مرکزی بود. از این منطقه می‌شد به شمال رفت، با اقوام مختلف تجارت کرد، و در صورت لزوم جلوی حملات آنها را گرفت. مسیرهای تجاری مهمی از این منطقه می‌گذشتند و کسی که مازندران را در اختیار داشت، کنترل گلوگاه شمال ایران را در دست داشت.

علاوه بر این، حاصلخیزی این منطقه از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود. ارتش‌های بزرگ هخامنشی باید از جایی تغذیه می‌شدند؛ مازندران با کشتزارهای سرسبز، جنگل‌های پربار و دریایی که ماهی فراوان داشت، یکی از مهم‌ترین منابع تأمین آذوقه امپراتوری بود. دریای خزر نیز به عنوان مسیر تجاری میان ایران، قفقاز و آسیای مرکزی عمل می‌کرد و بازرگانان کالاهای مختلف را از این طریق جابجا می‌کردند.

اما وقتی از مازندران در دوران هخامنشی صحبت می‌کنیم، باید یک واقعیت مهم را در نظر داشته باشیم؛ در آن دوران، سرزمینی واحد به نام مازندران با یک مردم یکپارچه وجود نداشت. هخامنشیان این منطقه را نه به عنوان یک واحد، بلکه به صورت چند قوم و ناحیه جداگانه می‌شناختند. در کتیبه‌های هخامنشی، نام پتیشخوارگر بیشتر به منطقه جغرافیایی رشته‌کوه‌های البرز و نواحی پیرامون آن اشاره داشت، نه مستقیماً به مردم. برای اشاره به ساکنان این منطقه، هخامنشیان از نام اقوام خاص استفاده می‌کردند؛ وَرکانی‌ها برای مردم هیرکانیا، آماردها برای قبایل کوهستانی البرز، و تپورها که بعدها نام طبرستان از آنها گرفته شد.

این تفکیک از نگاه یک باستان‌شناس اهمیت زیادی دارد. یعنی آنچه امروز مازندران می‌نامیم، در واقع در دوران هخامنشی موزاییکی از اقوام مختلف بود که هر کدام فرهنگ، زبان و سنن خاص خود را داشتند. این اقوام گاه با هم متحد بودند، گاه با هم درگیر، و گاه هر کدام مسیر جداگانه‌ای در برابر قدرت مرکزی هخامنشی طی می‌کردند. همین تنوع و پیچیدگی است که تاریخ مازندران را از تاریخ بسیاری از مناطق دیگر ایران متمایز میکند.

مردم طبرستان در دوره هخامنشی احتمالاً از باورهای کهن ایرانی و آیین‌های بومی پیروی می‌کردند. هرچند شاهنشاهی هخامنشی از سنت‌های دینی ایرانی، که بعدها با آیین زرتشتی پیوند یافت، حمایت می‌کرد، اما شواهد مستقیمی در دست نیست که نشان دهد همه ساکنان طبرستان پیرو یک دین واحد بوده‌اند. این موضوع چندان شگفت‌انگیز نیست؛ مردمانی که در برابر قدرت نظامی هخامنشیان سر تعظیم فرود نیاوردند، بعید بود که باورهای دیرینه خود را به خاطر دین رسمی دربار یکشبه کنار بگذارند. به نظر می‌رسد باورهای محلی و احترام به عناصر طبیعی، از کوه و جنگل و دریا گرفته تا نیروهای طبیعی که زندگی روزمره این مردم کوهستانی را شکل می‌داد، در کنار سنت‌های دینی ایران باستان در این منطقه رواج داشته است. این تنوع دینی، یکی دیگر از نشانه‌های استقلال فرهنگی مردم طبرستان در برابر قدرت مرکزی هخامنشی است.

پایان یک دوران، آغاز یک دوران دیگر

امپراتوری هخامنشی در اوج قدرت بود و مازندران بخشی از این قدرت عظیم به شمار می‌رفت. اما تاریخ هیچ‌گاه به قدرتمندان اجازه نمی‌دهد خیال راحت داشته باشند.

از غرب، از آن سوی دریای اژه، طوفانی در حال شکل گرفتن بود. جوانی از مقدونیه با نگاهی به افق شرق، رویای فتح جهان را در سر می‌پروراند. اسمش اسکندر بود. و مازندران، یک بار دیگر، قرار بود در چشم یک فاتح جدید بیفتد. اما این بار ماجرا فرق داشت. این بار فرهنگی کاملاً بیگانه، با زبان و آداب و رسومی که هیچ ربطی به این سرزمین نداشت، داشت از راه می‌رسید.

اینکه مردم مازندران در برابر این موج جدید چه واکنشی نشان دادند، موضوع قسمت بعدی این سری است.

قسمت بعدی رو از دست ندید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان

تاریخ مازندران، سرزمینی که قبل از هخامنشیان هم زنده بود

وقتی اسم مازندران میاد، خیلی‌ها یاد جنگل‌های سرسبز و دریای خزر می‌افتن. اما کمتر کسی می‌دونه که این سرزمین، خیلی پیش‌تر از اینکه نامی به اسم ایران شکل بگیره، خونه‌ی انسان بوده. هزاران سال قبل از اینکه کوروش بزرگ پا به تاریخ بذاره، در دل غارهای البرز، آدم‌هایی زندگی می‌کردن که ردشون هنوز توی خاک این منطقه باقی مونده.

این داستانیه که می‌خوام از همین‌جا شروعش کنم؛ از روزی که هیچ نام و نشونی از شاه و امپراتوری نبود، فقط انسان بود و طبیعتی وحشی و سرسبز.

غارهایی که راز هزاران سال رو نگه داشتن

نزدیک شهر بهشهر، دو غار هست به اسم هوتو و کمربند که شاید خیلی از مازندرانی‌ها هم اسمشون رو نشنیده باشن. اما همین دو غار، یکی از مهم‌ترین کشفیات باستان‌شناسی شمال ایران رو در خودشون جا دادن.

سال ۱۹۵۱، یک باستان‌شناس آمریکایی به اسم کارلتون کون اومد سراغ این غارها. چیزی که پیدا کرد، همه رو شگفت‌زده کرد: اسکلت‌های انسانی که قدمتشون به حدود یازده هزار سال پیش از میلاد می‌رسید. یعنی درست بعد از اینکه عصر یخبندان تموم شد و انسان دوباره جرئت کرد به این مناطق برگرده، یکی از اولین جاهایی که انتخاب کرد همین‌جا، کرانه‌های خزر بود.

چیزی که کاوش‌های کارلتون کون رو واقعاً ویژه می‌کرد، این بود که این غار فقط یه لایه از تاریخ رو نشون نمی‌داد؛ بلکه چندین دوره مختلف زندگی انسانی روی هم انباشته شده بودن. یعنی یه گروه از انسان‌ها میومدن، مدتی زندگی می‌کردن، می‌رفتن، و بعد از مدتی گروه دیگه‌ای جاشون رو می‌گرفت. این لایه‌لایه بودن، برای باستان‌شناسان مثل یه کتاب تاریخیه که هر صفحه‌ش یه دوره زمانی متفاوت رو روایت می‌کنه. ابزارهای سنگی، استخوان‌های حیوانات شکارشده، و حتی بقایای آتش‌دان‌های قدیمی، همه و همه کمک کردن تا تصویر روشن‌تری از نحوه زندگی این انسان‌های اولیه به دست بیاد. جالبه بدونی که برخی از این ابزارهای سنگی، نشونه‌هایی از مهارت بالا در تراش‌کاری داشتن؛ یعنی این آدم‌ها فقط دنبال بقا نبودن، بلکه دنبال ساختن ابزار بهتر و کاراتر هم بودن.

فکرش رو بکن؛ همون موقع که خیلی از نقاط دنیا هنوز خالی از سکنه بودن، توی این غارها آدم‌هایی زندگی می‌کردن، شکار می‌کردن، آتیش روشن می‌کردن و شاید دور همین آتیش‌ها قصه می‌گفتن.

از غار به روستا؛ روزی که زندگی عوض شد

قرن‌ها گذشت. آدم‌های مازندران دیگه فقط دنبال شکار نبودن. یه چیز جدید کشف کردن: کشاورزی. این یعنی یه انقلاب واقعی. به جای اینکه دنبال غذا بدوئن، حالا می‌تونستن یه جا بمونن، زمین رو شخم بزنن، گندم و جو بکارن و منتظر بمونن تا محصول برسه.

اولین روستاهای کوچیک شکل گرفتن؛ کنار دریا، توی دشت‌ها، روی تپه‌های نزدیک کوه. آدم‌ها دیگه فقط شکارچی نبودن، کشاورز و دامدار هم شدن. این تحول، پایه‌ی یه تمدن واقعی رو گذاشت.

این تغییر از شکار به کشاورزی، فقط یه تغییر در نوع غذا نبود؛ یه تغییر کامل در شیوه فکر کردن انسان بود. وقتی آدمی یه جا می‌مونه و زمین می‌کاره، باید برای فصل بعد هم برنامه‌ریزی کنه. باید بدونه کی باید بکاره، کی برداشت کنه، چطور محصول رو ذخیره کنه که خراب نشه. این یعنی شکل‌گیری یه نوع نظم اجتماعی جدید؛ شاید همون چیزی که بعدها پایه و اساس تمدن‌های پیچیده‌تر شد. در همین دوره، شواهدی از ظروف سفالی ساده هم در مازندران پیدا شده که نشون می‌ده مردم اون زمان یاد گرفته بودن چطور خاک رو شکل بدن و با حرارت سفت کنن؛ یه مهارت که بعدها به یکی از مهم‌ترین صنایع دستی منطقه تبدیل شد.

بعدتر، چیز دیگه‌ای هم اضافه شد: فلز. مردم مازندران یاد گرفتن چطور مس رو ذوب کنن و ازش ابزار بسازن. این یعنی ارتباط با دنیای بیرون؛ یعنی این مردم تنها نبودن، با بقیه‌ی فلات ایران در ارتباط بودن و چیزهایی رو از هم یاد می‌گرفتن.

گنجی که از دل خاک کلاردشت بیرون اومد

اما شاید جذاب‌ترین بخش این داستان، چیزیه که توی کلاردشت پیدا شد؛ محوطه‌ای به اسم مارلیک. این‌جا یکی از اون لحظه‌های نادر تاریخیه که باستان‌شناسی، نفس آدم رو بند میاره.

تپه مارلیک محوطه ای باستانی در شرق سفید رود و در دره گوهررود رودبار در استان گیلان است.باستان‌شناس ایرانی به اسم عزت‌الله نگهبان، توی دهه‌ی چهل شمسی شروع به کاوش کرد. چیزی که از دل خاک بیرون اومد، باورنکردنی بود: ظرف‌های طلا با نقش حیوانات، مجسمه‌های برنزی، جواهرات باشکوه. این‌ها متعلق به اواخر هزاره دوم و آغاز هزاره اول پیش از میلاد بودن. یعنی مردم مازندران، خیلی قبل از این‌که اسمی از پادشاهی ماد یا هخامنشی باشه، جامعه‌ای ثروتمند، باسلیقه و پیشرفته داشتن.

اشیاء یادشده شامل جام های مارلیک، درخت زندگی، افسانه زندگی بز کوهی، عقاب و قوچ، سر ببر زرین، گردنبند زرین با مهره های چهار پیچان و آویز به شکل خوشه انار، دکمه و سربند زرین و … بود.

نکته قابل ذکر این است که آثار به دست آمده از این تپه به خصوص ظروف مفرغی شباهت های زیادی به آثار به دست آمده از سیلک کاشان دارد. پاره ای از این باستان شناسان بر این باور هستند که اقوام سیلک در حقیقت همان مارلیک ها بودند که بر آثار حمله آشوری ها به منطقه سلیک کاشان مهاجرت کردند، و سپس با پیوستن با مادها در ایجاد امپراتوری مقتدر ماد در آغاز هزاره اول پیش از میلاد نقش به سزا داشتند.

این یعنی ریشه‌های بعضی از نمادهای هنری که فکر می‌کنیم متعلق به دوران هخامنشی یا ساسانی هستن، در واقع خیلی قدیمی‌تر از این حرفاست و از همین‌جا، از دل کوه‌های مازندران شروع شده. گورهای کشف‌شده در مارلیک هم نشون می‌دن که جامعه اون زمان طبقه‌بندی شده بود؛ بعضی قبرها پر از طلا و جواهر بودن، بعضی دیگه خیلی ساده. این تفاوت، نشونه‌ی وجود یه نظام اجتماعی پیچیده‌ست که توش بعضی افراد قدرت، ثروت یا جایگاه ویژه‌ای داشتن؛ شاید رهبران قبیله، شاید روحانیون، یا شاید جنگجویان بزرگ.

این یافته‌ها فقط چند تا تیکه طلا نیستن. این‌ها مدرکن؛ مدرک اینکه مازندران از همون اول، یه سرزمین معمولی نبوده.

مردمانی که اسمشون توی تاریخ گم شده

پیش از این‌که قوم‌های آریایی پاشون به فلات ایران برسه، اقوام دیگه‌ای این‌جا بودن. یکیشون کاسیان بودن؛ مردمانی که حتی تونستن یه روز بابل، یکی از قدرتمندترین تمدن‌های اون زمان رو هم تصرف کنن.

و یه قوم دیگه هم بود؛ آماردها (یا آماردان‌ها). این‌ها کوهستانی بودن، سرسخت بودن، و یه چیزی توی خونشون بود که هیچ‌وقت زیر بار حکومت مرکزی نمی‌رفتن. این روحیه استقلال‌طلبی، چیزیه که قراره توی قسمت‌های بعدی این سری، بارها و بارها ببینیمش؛ حتی وقتی پای امپراتوری‌های بزرگ هخامنشی و ساسانی وسط میاد.

سرزمینی به اسم هیرکانیا

یه نکته‌ی جالب رو نباید فراموش کنیم: مازندران همیشه این اسم رو نداشته. یکی از قدیمی‌ترین نام‌هایی که براش به کار رفته، هیرکانی است؛ کلمه‌ای که از اوستا میاد و یعنی سرزمین گرگ. همون موقع، حتی خود دریای خزر هم به اسم دریای هیرکانی شناخته می‌شد.

این اسم، بعدها قراره توی کتیبه‌های شاهان هخامنشی، توی گزارش‌های سربازان اسکندر مقدونی، و توی متن‌های مورخان یونانی و رومی بارها تکرار بشه.

و این فقط شروع ماجراست...

تا این‌جا دیدیم که مازندران، قرن‌ها پیش از این‌که شاهی به اسم کوروش یا داریوش پا به دنیا بذاره، یه سرزمین زنده، فعال و پیشرفته بوده. آدم‌هایی که توی غار زندگی می‌کردن، آدم‌هایی که اولین بار زمین رو شخم زدن، آدم‌هایی که طلا رو شکل دادن و ساختن... همه‌شون پایه‌ای شدن برای چیزی که قراره بعدش اتفاق بیفته.

چون قسمت بعدی داستان، وقتیه که یه قدرت بزرگ از غرب میاد سراغ این منطقه؛ مادها، و بعدش هخامنشیان. می‌خوایم ببینیم وقتی این امپراتوری‌های عظیم به مازندران رسیدن، چی شد؟ مردم این منطقه تسلیم شدن یا مثل همیشه مقاومت کردن؟

قسمت بعدی رو از دست ندید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان