مازندران از سقوط صفویان تا پایان دوره افشاریه

با فروپاشی دولت صفوی در سال ۱۱۳۵ هجری قمری، ساختار سیاسی ایران وارد دوره‌ای از بی‌ثباتی و کشمکش شد که آثار آن در بسیاری از مناطق کشور، از جمله مازندران، آشکار گردید. سقوط اصفهان به دست افغان‌های هوتکی تنها پایان یک سلسله نبود؛ نظام سیاسی و اداری نسبتاً متمرکزی را که طی دو قرن در ایران شکل گرفته بود، دچار اختلال کرد. بسیاری از مناطق ایران بار دیگر شاهد افزایش قدرت نیروهای محلی، رقابت خاندان‌های صاحب‌نفوذ و دخالت قدرت‌های نظامی گوناگون شدند. مازندران نیز با وجود آنکه از نظر جغرافیایی در حاشیه تحولات اصفهان قرار داشت، به دلیل موقعیت ویژه‌اش در ساحل جنوبی دریای خزر، منابع طبیعی، زمین‌های کشاورزی و اهمیت راه‌های ارتباطی، نمی‌توانست از این تحولات دور بماند.

ایران در آغاز قرن دوازدهم هجری با وضعیتی روبه‌رو شد که در آن اقتدار سیاسی واحد به‌شدت آسیب دیده بود: در غرب و جنوب‌غربی، نیروهای افغان درگیر تثبیت قدرت بودند؛ در شمال، روسیه به دنبال گسترش نفوذ خود در کرانه‌های خزر بود؛ و عثمانی‌ها نیز از ضعف دولت مرکزی استفاده کرده و بخش‌هایی از سرزمین‌های غربی را تصرف کردند. رشته‌کوه البرز، که از یک سو ارتباط مازندران با فلات مرکزی ایران را دشوار می‌کرد، از سوی دیگر این منطقه را تا اندازه‌ای از ناامنی‌های مرکز و شرق کشور جدا نگاه می‌داشت، همان ویژگی جغرافیایی‌ای که قرن‌ها به بقای خاندان‌های محلی طبرستان کمک کرده بود. در چنین شرایطی، مازندران نه یک منطقهٔ منزوی، بلکه صحنه رقابت میان مأموران حکومتی، خاندان‌های محلی و نیروهای نظامی گوناگون شد؛ رقابتی که به شکل‌گیری یک حکومت مستقل و یکپارچه نینجامید.

در چنین فضایی، ظهور نادر قلی افشار نقطهٔ عطفی در تاریخ سیاسی ایران بود. او که در آغاز فرماندهی نظامی در خدمت شاه تهماسب دوم صفوی بود، در جریان مبارزه با افغان‌ها به‌تدریج جایگاهش را افزایش داد؛ پیروزی‌های پی‌درپی او در برابر افغان‌ها و سپس نیروهای عثمانی، طی دههٔ ۱۱۳۰ هجری قمری موقعیتش را در سراسر ایران تثبیت کرد. با شکست و عقب‌نشینی افغان‌ها، زمینه برای بازسازی حکومت مرکزی فراهم شد، بازسازی‌ای که دیگر شکل حکومت صفویان پیشین را نداشت و سرانجام به تأسیس سلسلهٔ افشاریه انجامید.

برای مازندران، این تحول به معنای بازگشت تدریجی اقتدار مرکزی بود، اما هدف نادر فراتر از شکست دشمنان خارجی بود: او می‌خواست ساختاری بسازد که از مناطق مختلف کشور مالیات بگیرد، نیروی نظامی فراهم کند و فرمان حکومت مرکزی را اجرا کند. مازندران از چند جهت برای این ساختار اهمیت داشت. نخست، ظرفیت کشاورزی و جمعیتی منطقه، زمین‌های حاصلخیز جلگه‌ای، تولید برنج، باغداری، دامداری و منابع جنگلی، بخشی از نیازهای اقتصادی حکومت را تأمین می‌کرد. دوم، موقعیت آن در کنار دریای خزر: این دریا در دورهٔ افشاریه تنها پهنه‌ای برای تجارت نبود، بلکه بخشی از معادلات نظامی و سیاسی شمال ایران بود، به‌ویژه با توجه به نفوذ پیشین روسیه در کرانه‌های غربی و جنوبی خزر. سوم، نقش استرآباد دروازهٔ ارتباطی میان مناطق شمالی و خراسان، که پیوند جغرافیایی‌اش با مازندران باعث می‌شد تحولات آن مستقیم یا غیرمستقیم بر وضعیت این منطقه اثر بگذارد؛ نادر که خود از خراسان برخاسته بود، به اهمیت این مسیرها آگاه بود و کنترلشان به او امکان می‌داد جابه‌جایی نیرو و منابع میان شرق و شمال ایران را مدیریت کند.

تثبیت اقتدار نادر در مازندران تنها به معنای تعیین حاکمی تازه نبود؛ بخشی از روندی گسترده‌تر بود که هدفش قراردادن همهٔ ایالات در چارچوب یک فرمانروایی واحد بود. حاکمان محلی دیگر نمی‌توانستند مانند دوره‌های ضعف حکومت مرکزی مستقل عمل کنند: انتصاب یا تأیید حاکمان از سوی دولت، نظارت بر درآمدها و حضور نیروهای نظامی، ابزارهایی بودند که استقلال نیروهای منطقه‌ای را محدود می‌کردند. با این حال، این تمرکز به معنای حذف کامل ساختارهای محلی نبود؛ خاندان‌های صاحب‌نفوذ، مالکان زمین و شخصیت‌های مذهبی همچنان در جامعه حضور داشتند، اما به‌جای فرمانروایی مستقل، بیشتر در نقش کارگزار، مالک یا واسطهٔ میان دولت و مردم فعالیت می‌کردند.

یکی از تفاوت‌های مهم این دوره با عصر صفوی، در ماهیت مشروعیت حکومت نهفته بود. دولت صفوی، در کنار قدرت نظامی، مشروعیتش را از پیوند سلطنت با تشیع دوازده‌امامی هم می‌گرفت؛ نادر اما تلاش کرد ساختار متفاوتی بسازد و حتی در سیاست مذهبی، رویکردی متفاوت از صفویان در پیش گرفت، از جمله تلاش برای به‌رسمیت‌شناساندن مذهب جعفری در کنار مذاهب اهل سنت. این سیاست در سطح کلان کشور مطرح بود؛ در مازندران، که تشیع طی دو قرن حکومت صفوی ریشهٔ عمیقی در ساختار اجتماعی یافته بود، اجرای آن به معنای تغییر فوری باورهای مردم نبود، بلکه بیشتر تغییر رویکرد حکومت مرکزی را نشان می‌داد، فاصله‌ای که میان سیاست رسمی و سنت‌های مذهبی ریشه‌دار محلی باقی ماند.

نیاز مالی حکومت نادر، که برای حفظ یکی از بزرگ‌ترین ارتش‌های ایران در آن دوره به منابع فراوان وابسته بود، رابطه دولت مرکزی با مناطق مختلف را تحت تأثیر قرار می‌داد.

فتح هند در سال ۱۱۵۱ هجری قمری و غنایم حاصل از آن، برای مدتی توان مالی حکومت را افزایش داد، اما این ثروت نتوانست مشکلات ساختاری دولت را برای همیشه حل کند؛ پس از بازگشت نادر، هزینه‌های نظامی همچنان ادامه یافت و حکومت به منابع مالی و انسانی بیشتری نیاز پیدا کرد، نیازی که مازندران، به‌عنوان یکی از ایالات تأمین‌کننده منابع، همچنان در آن سهیم بود.

یکی از مهم‌ترین و کمتر شناخته‌شده‌ترین رویدادهای دوران فرمانروایی نادرشاه، دقیقاً در دل جنگل‌های مازندران اتفاق افتاد، رویدادی که بسیاری از تاریخ‌نگاران آن را نقطه آغاز جنون و خون‌ریزی سال‌های پایانی سلطنت او می‌دانند.

در بهار سال ۱۱۵۹ هجری قمری، نادرشاه در مسیر خود از خراسان به سمت داغستان، هنگام عبور از جنگل‌های مازندران، هدف یک سوءقصد قرار گرفت. طبق روایت‌های تاریخی، در جریان یک گردش سواره همراه با زنان حرمسرایش، از نزدیکی بیشه‌ای تیری به‌سویش شلیک شد که ابتدا به سینهٔ اسبش خورد؛ بلافاصله گلوله دومی شلیک شد که به دست چپ او اصابت کرد و انگشت شست او را قطع کرد.

نادر و مأمورانش هرچه گشتند، ردی از عامل سوءقصد پیدا نکردند، تا اینکه چند روز بعد، یادداشتی مرموز زیر سفرهٔ او پیدا شد که نوشته بود جست‌وجویش بی‌فایده است. مدتی بعد، مردی به نام نیک‌قدم، که ادعا می‌شد ترور را در سوادکوه مازندران انجام داده، نزد نادر آورده شد. اما آنچه این ماجرا را واقعاً تاریخ‌ساز کرد، این بود که نادر، به‌رغم فقدان مدرک قطعی، پسر و ولیعهد خودش، رضاقلی میرزا را عامل اصلی توطئه دانست.

این اتهام، آغاز فاجعه‌ای بزرگ‌تر بود. نادر که پیش‌تر رضاقلی را برای ادارهٔ خراسان به‌جای خود گمارده بود، اکنون به او بدگمان شده بود؛ سرانجام دستور داد چشمان پسرش را کور کنند. اکثر مورخان همین واقعه، یعنی کورکردن ولیعهد به‌خاطر توطئه‌ای که هرگز اثبات نشد، را نقطه عطف روانی نادرشاه می‌دانند؛ لحظه‌ای که او از یک فرمانده نظامی مقتدر، به فرمانروایی مشکوک، خشن و بی‌رحم نسبت به نزدیک‌ترین اطرافیانش بدل شد. همین بدگمانی و خون‌ریزی فزاینده در سال‌های بعد، سرانجام به همان توطئه افسرانش در سال ۱۱۶۰ هجری قمری انجامید که به قتل خودش ختم شد.

به بیان دیگر، تیری که در جنگل‌های مازندران شلیک شد و هیچ‌گاه عامل واقعی‌اش با قطعیت شناخته نشد، را می‌توان یکی از نقاط شروع مسیری دانست که به فروپاشی نهایی حکومت نادرشاه انجامید.

اقتصاد مازندران در این دوره همچنان بر همان پایه‌های دیرینه استوار بود: جلگه‌های حاصلخیز امکان تولید برنج، غلات، حبوبات و محصولات باغی را فراهم می‌کردند؛ منابع جنگلی البرز چوب برای ساخت‌وساز و سوخت تأمین می‌کردند؛ و بازارهای شهری، واسطهٔ مبادلهٔ کالا میان روستا و شهر بودند. دریای خزر نیز نقشی دوگانه داشت، هم اقتصادی (ماهیگیری، تجارت دریایی، ارتباط با گیلان و صنعت ابریشم آن) و هم راهبردی (امنیت سواحل در برابر نفوذ روسیه). عبور از البرز همچنان دشوار بود، اما گذرگاه‌های آن، به‌ویژه در دوره‌ای که نادر فعالیت حکومتی‌اش را بر جابه‌جایی سریع نیرو متمرکز کرده بود، اهمیتی راهبردی یافتند؛ امنیت این مسیرها هم برای ارتش و هم برای بازرگانان ضروری بود.

جامعه مازندران در این دوره ترکیبی از گروه‌های گوناگون بود: روستاییان و کشاورزان بخش عمده جمعیت را تشکیل می‌دادند؛ در شهرها پیشه‌وران، بازرگانان، مالکان، مأموران حکومتی و عالمان دینی حضور داشتند. هر گروه جایگاهی متفاوت در ساختار اجتماعی داشت، مالکان از طریق کنترل زمین، بازرگانان از طریق گردش کالا، و عالمان از طریق نفوذ مذهبی. تغییر سلسلهٔ سیاسی به معنای گسست کامل این ساختار نبود؛ دهقانان همچنان به زمین وابسته بودند و شبکه‌های مبادلهٔ محلی، با وجود ناامنی‌های گاه‌به‌گاه، به حیات خود ادامه می‌دادند.

با این حال، نظام تمرکزگرای نادر پیامدهایی مستقیم برای مردم عادی داشت. حکومتی که اساسش بر ارتش و لشکرکشی‌های پی‌درپی استوار بود، همواره به درآمد بیشتری نیاز داشت؛ افزایش فشارهای مالیاتی و نیاز به نیروی انسانی برای خدمت نظامی یا تدارکات، بر زندگی کشاورزان و تولیدکنندگان مازندران مانند بسیاری از ایالات دیگر ایران اثر می‌گذاشت. مشکل دیگر این بود که قدرت دولت بیش از حد به شخص نادرشاه وابسته بود: هنگامی که او در میدان جنگ حضور داشت، اقتدار مرکزی محسوس‌تر بود؛ اما در نبود او یا هنگام بروز مشکلات داخلی، کنترل بسیاری از مناطق از جمله مازندران دشوارتر می‌شد.

مرگ نادر و فروپاشی نظم متمرکز

مرگ نادرشاه در سال ۱۱۶۰ هجری قمری نقطه پایانی بر دوره‌ای بود که در آن اقتدار سیاسی ایران بیش از هر چیز بر شخصیت و قدرت نظامی یک فرمانروا استوار شده بود. ساختاری که او ساخته بود، آن‌قدر به حضور شخصی‌اش وابسته بود که با کشته‌شدنش به‌سرعت دچار بحران شد. جانشینانش با مشکل مشروعیت، رقابت داخلی و ضعف کنترل بر ایالات روبه‌رو بودند؛ در خراسان، خاندان افشار همچنان می‌کوشید قدرت خود را حفظ کند، اما در بخش‌های دیگر ایران، فرمانروایان محلی مجال بیشتری برای استقلال سیاسی یافتند.

مازندران نیز بار دیگر در میان قدرت‌های رقیب قرار گرفت، دقیقاً همان الگویی که پیش‌تر، پس از فروپاشی ایلخانان و سپس صفویان، تکرار شده بود: هرگاه حکومت مرکزی نیرومند بود، منطقه در قالب یک ایالت تحت نظارت دولت قرار می‌گرفت؛ هرگاه مرکز تضعیف می‌شد، ویژگی‌های جغرافیایی و اجتماعی منطقه به نیروهای محلی اجازه می‌داد نقش بیشتری در ادارهٔ امور بیابند. کنترل واقعی یک منطقه دیگر تنها به داشتن عنوان حکومتی وابسته نبود، بلکه به توانایی فرمانروا در اعزام نیرو، جمع‌آوری مالیات و حفظ امنیت راه‌ها بستگی داشت.

فعالیت‌های اقتصادی اصلی مازندران در این دوران از میان نرفت، کشاورزی، دامداری، بهره‌گیری از منابع جنگلی، ماهیگیری و فعالیت بازارها همچنان ادامه یافت، هرچند ناامنی راه‌ها و رقابت‌های سیاسی می‌توانست بر میزان تولید و تجارت اثر بگذارد. این استمرار نشان می‌داد که حتی در نبود یک دولت مرکزی مقتدر، ساختارهای محلی اقتصاد قادر بودند نیازهای پایهٔ جامعه را تأمین کنند. در عرصهٔ اجتماعی نیز خاندان‌های محلی، که سابقهٔ طولانی در منطقه داشتند، بار دیگر فرصت بیشتری برای افزایش نفوذ یافتند و در نبود قدرت مرکزی، نقش واسطه میان مردم و حکومت را بر عهده گرفتند، بی‌آنکه این به معنای بازگشت کامل حکومت‌های مستقل تاریخی مازندران باشد.

در همین فضای رقابت، زمینه برای ظهور کریم‌خان زند فراهم شد. او در جریان کشمکش‌های پس از مرگ نادر به‌تدریج توانست بخش بزرگی از ایران را زیر نفوذ خود درآورد و سرانجام ساختاری نسبتاً باثبات‌تر ایجاد کند. تفاوت مهمی میان شیوهٔ حکومت‌داری او و نادر وجود داشت: نادر قدرتش را بر ارتشی عظیم و لشکرکشی‌های مداوم بنا کرده بود، در حالی‌که کریم‌خان بیشتر بر تعادل میان گروه‌های سیاسی و تأمین ثبات داخلی تأکید داشت. این تفاوت در سیاست کلان کشور، بر جایگاه مناطقی مانند مازندران نیز اثر گذاشت؛ اهمیت منطقه دیگر تنها به‌عنوان منبع نیروی نظامی یا مالی مطرح نبود، بلکه امنیت راه‌ها و رونق تجارت هم وزن بیشتری یافت.

مازندران، با موقعیت میان کوه و دریا، زمین‌های حاصلخیز، منابع طبیعی و ارتباط با مسیرهای تجاری خزر، ویژگی‌هایی داشت که با تغییر سلسله‌ها از میان نمی‌رفتند؛ همین عوامل، هر حکومتی را که قصد تثبیت قدرت در شمال ایران داشت، ناگزیر به توجه به این منطقه می‌کرد.

یکی از مهم‌ترین و کمتر گفته‌شده‌ترین پیوندهای مازندران با تاریخ ایران، این است که مازندران و بارفروش (بابل امروزی)، مرکز حکمرانی محمدحسن‌خان قاجار بود، پدر آقامحمدخان، بنیان‌گذار سلسلهٔ قاجار. محمدحسن‌خان، پسر فتحعلی‌خان قاجار (همان سپهسالار کشته‌شده شاه‌تهماسب دوم که نادر او را از میان برداشت)، پس از مرگ پدرش ریاست شاخهٔ قوانلوی ایل قاجار را در استرآباد و مازندران به دست گرفت.

پس از مرگ نادرشاه در ۱۱۶۰ هجری قمری، همان هرج‌ومرجی که در مقاله توضیح دادیم، به شکلی کاملاً ملموس دامن همین خاندان را گرفت. علیقلی‌خان افشار (عادل‌شاه)، برادرزادهٔ خونریز نادر که پس از او به قدرت رسید، در سرکوب شورش ایل قاجار در نزدیکی استرآباد، پسر کوچک محمدحسن‌خان یعنی همان آقامحمدخان، که در آن زمان تنها شش یا هفت سال داشت را اسیر و اخته کرد؛ همان واقعه‌ای که بعدها، در طول عمرش، به او لقب تلخ آغا را داد و به گفتهٔ برخی مورخان، بر شخصیت سرد و بی‌رحمش در دوران سلطنت تأثیر گذاشت.

محمدحسن‌خان اما تسلیم نشد. او سال‌ها بعد، در ادامهٔ همان کشمکش قدرت که مقالهٔ ما به آن اشاره کرد، وارد جنگ با نیروهای رقیب از جمله سپاه کریم‌خان زند شد. سرانجام در همان چیزی که منابع از آن با عنوان جنگ مازندران یاد می‌کنند، توسط سپاهیان زندیه شکست خورد و کشته شد؛ سرش را نزد کریم‌خان فرستادند. پسرش آقامحمدخان که خود در اسارت زندیان بود، سال‌ها بعد از همین مازندران و استرآباد همان خاک اجدادی‌اش بار دیگر برخاست و سرانجام بنیان‌گذار یکی از مهم‌ترین سلسله‌های تاریخ ایران شد.

به بیان دیگر، همان هرج‌ومرج پس از مرگ نادر که در مقاله توضیح دادیم، نه‌فقط یک توصیف کلی از بی‌ثباتی سیاسی بود، بلکه دقیقاً در همین بستر در مازندران و استرآباد بود که سرنوشت خاندانی رقم خورد که یک نسل بعد، سرنوشت کل ایران را تغییر داد.

جمع‌بندی

دورهٔ افشاریه برای مازندران را می‌توان مرحله‌ای میان دو وضعیت متفاوت دانست: در آغاز، منطقه از خلأ قدرت پس از سقوط صفویان عبور کرد و با گسترش اقتدار نادرشاه، بار دیگر زیر نظارت یک حکومت مرکزی نیرومند قرار گرفت؛ در میانهٔ دوره، در ساختار اداری، اقتصادی و نظامی دولت افشاریه ادغام شد؛ و سرانجام، با مرگ نادر، همان تمرکزی که به‌شدت به شخصیت او وابسته بود، فروپاشید و زمینه برای بازگشت رقابت‌های منطقه‌ای فراهم شد.

این الگو تنها روایت تغییر یک سلسله به سلسله‌ای دیگر نیست؛ نمونه‌ای است از رابطه دائمی میان قدرت مرکزی و ساختارهای محلی در تاریخ ایران رابطه‌ای که ریشه‌اش را می‌توان در دوره‌های بسیار قدیمی‌تر تاریخ طبرستان و مازندران هم دید، و در قرن دوازدهم هجری بار دیگر خود را نشان داد. پایان افشاریه، به معنای پایان اهمیت سیاسی و اقتصادی مازندران نبود؛ با شکل‌گیری حکومت زندیه، رابطهٔ میان قدرت مرکزی و مناطق شمالی وارد مرحله‌ای تازه شد، مرحله‌ای که مسئله اصلی‌اش دیگر فقط بازسازی اقتدار دولت مرکزی نبود، بلکه چگونگی تعامل حکومت‌های جدید با خاندان‌های محلی، مالکان زمین و شبکه‌های اقتصادی منطقه بود.

قسمت بعدی را از دست ندهید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان