مازندران در عصر مغول و ایلخانان

سقوط حکومت خوارزمشاهیان در نیمهٔ نخست قرن هفتم هجری، تنها پایان یک سلسله نبود؛ نقطهعطفی در تاریخ ایران بود که نظم سیاسی چندین قرن را دگرگون کرد. تا پیش از آن، ایران هرچند بارها دستخوش تغییر حکومت شده بود، اما همواره در چارچوب سنتهای سیاسی و فرهنگی آشنایی باقی میماند که ریشه در تمدن اسلامی ایرانی داشت. حملهٔ مغول این چارچوب را از بنیاد لرزاند. برای نخستینبار، قدرتی از بیرون جهان اسلام، با ساختار قبیلهای، زبان و آیینهای خاص خود، بر بخش وسیعی از ایران مسلط شد.
با از میان رفتن قدرت خوارزمشاهی، بخش بزرگی از ایران وارد دورهای شد که در آن مغولان بهتدریج از نیرویی مهاجم به قدرتی سیاسی و سپس حکومتی مستقر تبدیل شدند. این فرایند یکشبه اتفاق نیفتاد؛ چند دهه طول کشید تا مغولان از سرداران جنگاور به فرمانروایانی با دیوان و دستگاه اداری بدل شوند. مازندران نیز از این دگرگونی بزرگ جدا نماند، اما جغرافیای ویژه و ساختار سیاسی این سرزمین باعث شد مسیر تحولات آن با بسیاری از مناطق دیگر ایران تفاوت داشته باشد.
پس از سقوط خوارزمشاهیان، ایران دیگر حکومت مرکزی یکپارچهای نداشت. بسیاری از مناطق به دست فرماندهان مغول افتاده بود و در بخشهایی دیگر، خاندانهای محلی به حیات سیاسی خود ادامه میدادند. این وضعیت برای مازندران اهمیت ویژهای داشت؛ چرا که این سرزمین از دیرباز سنت قدرتمند حکومتهای محلی داشت و خاندانهایی مانند باوندیان، تجربهٔ طولانی در حفظ موقعیت خود در برابر قدرتهای بزرگتر اندوخته بودند. این تجربه، که ریشه در قرنها رویارویی با قدرتهای مرکزی داشت، در برابر مغولان نیز به کار گرفته شد.
مازندران را نمیتوان سرزمینی دانست که یکباره و بدون مقاومت سیاسی در ساختار جدید مغولی ادغام شد. کوهستانهای گسترده، راههای دشوار، جنگلهای انبوه و مراکز قدرت محلی باعث میشد کنترل مستقیم آن برای هر حکومت خارجی، از جمله مغولان، آسان نباشد. این ویژگی جغرافیایی، که در سراسر تاریخ طبرستان و مازندران نقشی تعیینکننده داشت، در دورهٔ مغول نیز اهمیت خود را نشان داد.
مغولان پس از نخستین موج فتوحات با مسئلهای بزرگتر روبهرو شدند: چگونه سرزمینهای وسیعی را که تصرف کرده بودند اداره کنند؟ تصرف یک شهر با ادارهٔ آن تفاوت داشت. سپاه میتوانست شهری را با قتلعام یا تسلیم فتح کند، اما برای ادامهٔ حکومت، مالیات، دیوان، نیروی انسانی، ارتباطات، ثبت زمین و همکاری بزرگان محلی لازم بود. یک سردار مغول که با سپاهش شهری را میگشود، دانش لازم برای ادارهٔ روزمرهٔ آن شهر از جمعآوری مالیات گرفته تا حلوفصل دعاوی حقوقی را نداشت. به همین دلیل، سیاست مغولان بهتدریج از جنگ و فتح به سمت ایجاد نظام حکومتی تغییر کرد و آنان ناچار شدند بر تجربهٔ دیوانیان و بزرگان محلی تکیه کنند.
در این مرحله، مازندران موقعیتی متفاوت از بسیاری از مناطق دیگر ایران داشت. در حالی که شهرهای بزرگی مانند نیشابور، ری یا اصفهان مستقیماً در ساختار سیاسی جدید مغولی ادغام میشدند و فرمانداران و مأموران مغولی بر آنها گمارده میشدند، در شمال ایران قدرتهای محلی همچنان اهمیت زیادی داشتند. این قدرتها میدانستند که مقابلهٔ دائمی و رویارویی نظامی مستقیم با یک امپراتوری بزرگ، که در نقاط دیگر ایران با ویرانیهای گسترده همراه بود، میتواند موجودیتشان را بهکلی از میان ببرد. بنابراین در بسیاری از موارد تلاش میکردند بهجای رویارویی، با قدرت جدید وارد نوعی رابطهٔ سیاسی و دیپلماتیک شوند.
این سیاست را باید در چارچوب سنت دیرینهٔ سیاسی مازندران فهمید. خاندانهای محلی این منطقه در طول قرنها بارها با قدرتهایی مانند ساسانیان، خلافت اموی و عباسی، سامانیان، آلزیار، آلبویه، سلجوقیان و سرانجام خوارزمشاهیان روبهرو شده بودند. در هر یک از این دورهها، خاندانهای اسپهبدی و حکمرانان محلی طبرستان راهی برای بقا یافته بودند، گاه از طریق مقاومت نظامی در دل کوهستان، گاه از طریق پرداخت خراج و پذیرش اسمی حاکمیت مرکزی، و گاه از طریق ازدواجهای سیاسی و پیوندهای خانوادگی با دربارهای بزرگتر. تجربهٔ تاریخی به آنان آموخته بود که حفظ حکومت همیشه به معنای جنگیدن نیست؛ گاهی بقا از طریق پذیرش محدود قدرت یک حکومت بزرگتر امکانپذیر میشود، بیآنکه لزوماً به از میان رفتن کامل هویت سیاسی محلی بینجامد.
باوندیان و سیاست بقا
در همین دوره، باوندیان بار دیگر اهمیت پیدا کردند. باوندیان از قدیمیترین و پرسابقهترین خاندانهای سیاسی مازندران بودند و بخشهایی از تاریخ آنان با سنت اسپهبدی شمال ایران که به دوران پیش از اسلام و آغاز دورهٔ اسلامی بازمیگشت، پیوند داشت. این خاندان در طول قرنها چندین بار به قدرت رسیده و چندین بار نیز افول کرده بود، اما هر بار توانسته بود از دل بحران، شاخهای تازه از خود بازسازی کند. شاخهای از این خاندان پیش از استقرار کامل قدرت خوارزمشاهیان از میان رفته بود، اما نام و نفوذ باوندیان همچنان در حافظهٔ سیاسی و اجتماعی منطقه باقی مانده بود. با تغییر شرایط سیاسی در پی حملهٔ مغول و فروپاشی خوارزمشاهیان، زمینه برای ظهور دوبارهٔ شاخهای از این خاندان فراهم شد.
بازگشت باوندیان را نباید صرفاً یک حادثهٔ خانوادگی یا تصادفی دانست. این موضوع نشاندهندهٔ یک ویژگی مهم و مکرر در تاریخ مازندران است: قدرت سیاسی محلی میتوانست پس از یک دورهٔ شکست، در شرایط مناسب دوباره خود را بازسازی کند. این الگو، که پیشتر نیز چندین بار در تاریخ طبرستان تکرار شده بود، در دورهٔ مغول نیز خود را نشان داد و بعدها، در دورههای بعدی تاریخ مازندران نیز بارها تکرار شد.
در دورهٔ مغول، این ویژگی اهمیت بیشتری یافت. حکومت مرکزی جدید، که هنوز ساختار اداری پایداری نداشت، برای ادارهٔ مناطق شمالی نیازمند همکاری با نیروهای بومی بود. از سوی دیگر، خاندانهای محلی نیز برای حفظ موقعیت خود به نوعی رابطهٔ رسمی یا نیمهرسمی با قدرت مغولی نیاز داشتند تا از یورشهای احتمالی در امان بمانند. در نتیجه، میان دو طرف نوعی رابطهٔ سیاسی شکل گرفت که در آن هرکدام تا حدی نیازهای دیگری را در نظر میگرفت، رابطهای که نه بر پایهٔ اعتماد کامل، بلکه بر پایهٔ منفعت متقابل استوار بود.
این وضعیت البته به معنای استقلال کامل مازندران نبود. قدرت ایلخانان در نهایت بر منطقه سایه انداخت و نظام مالی و اداری آنان، هرچند با شدتهای متفاوت، بر بخشهایی از شمال ایران اثر گذاشت. مالیاتها باید پرداخت میشد، فرمانهای حکومت مرکزی باید تا حدی رعایت میشد و در مواقع بحرانی، نمایندگان یا سپاهیان ایلخانی میتوانستند وارد منطقه شوند. اما در مقایسه با برخی مناطق دیگر ایران، که ساختارهای محلیشان بهکلی از میان رفت و جای خود را به مأموران مستقیم مغولی داد، ساختارهای محلی مازندران توانستند جایگاه خود را برای مدت طولانیتری حفظ کنند.

یکی از مهمترین دلایل این مسئله، جغرافیای سیاسی مازندران بود. رشتهکوه البرز مانند یک مانع طبیعی میان جلگهٔ ساحلی دریای خزر و فلات مرکزی ایران قرار داشت. مسیرهای عبور از البرز محدود و در بسیاری از نقاط دشوار، پرپیچوخم و در فصلهای سرد سال حتی غیرقابل عبور بود. گردنههایی مانند گردنهٔ فیروزکوه یا مسیرهای منتهی به لاریجان، تنها راههای محدودی بودند که سپاهیان بزرگ میتوانستند از آنها عبور کنند و همین محدودیت، حرکت سریع و کنترل مستمر منطقه را برای هر نیروی خارجی دشوار میساخت. بنابراین قدرتی که از مرکز ایران به سوی مازندران حرکت میکرد، نمیتوانست بهآسانی و بهسرعت تمام منطقه را تحت کنترل مستقیم خود قرار دهد.
البته نباید این مسئله را اغراقآمیز دانست. کوهستان بهتنهایی نمیتوانست یک منطقه را برای همیشه مستقل نگه دارد؛ تاریخ نشان داده که حتی طبرستان نیز بارها شاهد حملات موفق از سوی قدرتهای مرکزی بوده است. اما در کنار قدرت خاندانهای محلی، شبکههای اجتماعی متراکم روستایی و سابقهٔ سیاسی طولانی منطقه، این عامل جغرافیایی شرایطی ایجاد میکرد که حکومتهای مرکزی از جمله ایلخانان ناچار بودند بهجای تحمیل کنترل مستقیم و پرهزینه، با واقعیتهای محلی کنار بیایند و از طریق مذاکره و همکاری با نخبگان بومی به اهداف خود برسند.
با وجود بحران سیاسی گسترده در ایران، حیات شهری در مازندران بهطور کامل از میان نرفت. در همین دوره، شهرهای مهم مازندران نیز نقش خود را تا حد زیادی حفظ کردند. آمل همچنان یکی از مراکز مهم منطقه بود؛ شهری که از قرنها پیش، از دورهٔ ساسانی و آغاز اسلام، مرکز سیاسی و فرهنگی طبرستان به شمار میرفت. ساری نیز در تحولات سیاسی شمال ایران جایگاه قابلتوجهی داشت و در برخی دورهها حتی به رقیب آمل در مرکزیت سیاسی منطقه تبدیل میشد. این شهرها تنها محل زندگی مردم نبودند، بلکه مراکز اداری، مذهبی و علمی نیز محسوب میشدند؛ در آنها بازارها فعال بودند، مساجد و مدارس دینی به کار خود ادامه میدادند و شبکهای از عالمان، فقیهان و نویسندگان در آنها زندگی و فعالیت میکردند.
بازارها، مراکز مذهبی و نهادهای محلی، حتی در سختترین سالهای پس از سقوط خوارزمشاهیان، به فعالیت خود ادامه دادند و جامعه تلاش کرد خود را با شرایط جدید سازگار کند. این نکته اهمیت زیادی دارد؛ زیرا تاریخ حملهٔ مغول نباید فقط از زاویهٔ جنگ و ویرانی نوشته شود. یکی از مهمترین پرسشهای تاریخی این است که جوامع چگونه پس از یک بحران بزرگ دوباره سازمان یافتند و به زندگی ادامه دادند و مازندران نمونهٔ جالبی برای بررسی همین مسئله است.
در حالی که در بخشهایی از ایران، بهویژه در مناطقی مانند خراسان که مقاومت شدیدی در برابر مغولان صورت گرفت، ساختارهای سیاسی و اقتصادی پیشین بهشدت آسیب دیده بودند و شهرهایی چون نیشابور و مرو تقریباً بهکلی ویران شدند، در شمال ایران بخشی از سنتهای محلی ادامه یافت. خاندانهای منطقهای، عالمان دینی، بزرگان شهرها و نیروهای اجتماعی هرکدام در حفظ این تداوم نقش داشتند و از تخریب کامل بافت اجتماعی منطقه جلوگیری کردند.
از نظر فرهنگی نیز این دوره را نمیتوان صرفاً دوران افول دانست. درست است که حملات مغول ضربههای سنگینی به مراکز مختلف علمی و فرهنگی ایران وارد کرد کتابخانهها سوزانده شدند، مدرسهها ویران شدند و بسیاری از دانشمندان کشته یا آواره شدند اما فرهنگ ایرانی از میان نرفت. برعکس، در دورههای بعدی بسیاری از عناصر فرهنگ ایرانی وارد ساختار حکومت مغولی شد و دیوانسالاران و دانشمندان ایرانی نقش مهمی در ادارهٔ حکومتهای مغولی پیدا کردند. در شهرهایی مانند آمل، مراکز علمی و مذهبی همچنان فعال بودند و ارتباط علمی میان مازندران و دیگر مناطق ایران ادامه پیدا کرد. این شبکهٔ علمی در قرنهای بعد نیز تأثیر خود را حفظ کرد و یکی از پایههای مهم هویت فرهنگی مازندران باقی ماند.

مازندران در دوره ایلخانی
این تحول در دورهٔ ایلخانان بیش از پیش آشکار شد. مغولان پس از استقرار در ایران بهتدریج با سنتهای سیاسی و اداری ایرانی آشنا شدند. آنان برای ادارهٔ سرزمین گسترده خود به دیوانیان ایرانی نیاز داشتند؛ افرادی که با نظام مالیاتی، سنتهای حقوقی و زبان اداری فارسی آشنا بودند. همین مسئله سبب شد که عناصر ایرانی در حکومت ایلخانی حضور پررنگی پیدا کنند. در نتیجه، ایران در دورهٔ مغول شاهد یک روند پیچیده بود: از یک سو حکومت جدید از بیرون وارد شده بود، با فرمانروایانی که نه مسلمان بودند و نه فارسی میدانستند، اما از سوی دیگر برای ادارهٔ کشور ناچار شد از بسیاری از ساختارها، تجربهها و نیروهای ایرانی استفاده کند.
با گذشت زمان، حکومت مغولان از مرحلهٔ نخستین فتوحات عبور کرد و شکل تازهای به خود گرفت. در نیمهٔ دوم قرن هفتم هجری، ایلخانان بهعنوان حکومت مغولی ایران ظهور کردند و ساختار سیاسی نسبتاً مشخصتری به وجود آوردند. این تحول برای مازندران بسیار مهم بود، زیرا از این زمان رابطهٔ منطقه با قدرت مغولی، از حالت پیامدهای یک لشکرکشی بزرگ و بیقاعده، به رابطهای میان یک حکومت مستقر با نهادهای اداری مشخص و یک منطقه دارای قدرتهای محلی تبدیل شد.
اکنون دیگر مسئلهٔ اصلی این نبود که آیا مغولان میتوانند وارد ایران شوند یا نه؛ آنان وارد شده بودند و حکومت تشکیل داده بودند. مسئلهٔ اصلی این بود که مازندران چگونه در برابر نظم جدید سیاسی جایگاه خود را حفظ خواهد کرد. خاندانهای محلی باید تصمیم میگرفتند تا چه اندازه با ایلخانان همکاری کنند؛ بزرگان منطقه باید جایگاه خود را در ساختار اداری جدید پیدا میکردند و شهرها نیز باید با شرایط تازه کنار میآمدند.
مازندران در این مرحله موقعیتی متفاوت داشت. حکومت ایلخانی برخلاف مرحلهٔ نخست فتوحات مغول، تنها بر پایهٔ قدرت نظامی اداره نمیشد. مغولان برای حکومت بر سرزمین گستردهٔ ایران به دیوانسالاری، نظام مالیاتی و نیروهای متخصص نیاز داشتند. به همین دلیل، بهتدریج بسیاری از سنتهای اداری ایرانی وارد ساختار حکومت آنان شد. دیوانیان ایرانی نقش مهمی در ادارهٔ کشور پیدا کردند و حکومت ایلخانی از یک نیروی مهاجم به دولتی تبدیل شد که برای ادارهٔ سرزمین خود به ساختارهای پایدار نیاز داشت.
این تحول برای مازندران اهمیت زیادی داشت؛ زیرا منطقه دیگر صرفاً با سپاه مغول روبهرو نبود، بلکه با حکومتی مواجه بود که میخواست نفوذ و نظام اداری خود را در سراسر ایران تثبیت کند. در چنین شرایطی، خاندانهای محلی مازندران مجبور بودند سیاستی واقعبینانه در پیش بگیرند. مقاومت دائمی در برابر قدرتی مانند ایلخانان میتوانست خطرناک باشد، اما تسلیم کامل نیز میتوانست استقلال و جایگاه تاریخی آنان را از بین ببرد. بنابراین، رابطه میان حکومت ایلخانی و خاندانهای محلی بیشتر بر اساس نوعی تعادل سیاسی شکل گرفت.
در این میان، باوندیان جایگاه ویژهای داشتند. باوندیان که یکی از قدیمیترین خاندانهای حاکم شمال ایران بودند، پس از تحولات دورهٔ خوارزمشاهی بار دیگر توانستند در بخشی از مازندران قدرت خود را بازسازی کنند. آنان در دورهٔ ایلخانی از طریق پذیرش اقتدار اسمی حکومت مرکزی، توانستند بخشی از اختیارات محلی خود را حفظ کنند. این روش در واقع ادامهٔ همان سیاستی بود که خاندانهای مازندران طی قرنها برای بقا در برابر حکومتهای بزرگتر به کار برده بودند: پذیرفتن حاکمیت اسمی در ازای حفظ خودمختاری عملی.
یکی از چهرههای مهم این دوره شمسالملوک محمد بن رستم از خاندان باوندی بود. باوندیان در این دوره تلاش کردند ضمن حفظ موقعیت خود در مازندران، رابطهای قابلقبول با حکومت ایلخانی برقرار کنند. این رابطه همیشه آرام نبود و در مواردی اختلافات سیاسی میان آنان و نمایندگان قدرت مرکزی ایجاد میشد, اختلافاتی که گاه به تنشهای محدود نظامی هم میانجامید, اما در مجموع نشان میدهد که حکومت محلی هنوز از میان نرفته بود و توانسته بود جایی برای خود در ساختار جدید سیاسی بیابد.
نکتهٔ مهم این است که ایلخانان نیز همیشه علاقهای به نابودی کامل حکومتهای محلی نداشتند. ادارهٔ سرزمینی مانند مازندران، با کوهستانهای صعبالعبور و جوامع محلی پیچیده، بدون استفاده از افراد آشنا با محیط محلی دشوار بود. فرمانروایان بومی، بزرگان منطقه و دیوانیان محلی اطلاعاتی در اختیار داشتند که یک فرمانده یا مأمور اعزامی از مرکز فاقد آن بود. اطلاعاتی دربارهٔ مسیرهای کوهستانی، شبکههای خویشاوندی، منابع مالیاتی واقعی منطقه و شیوهٔ برخورد با مردم محلی.
بنابراین در بسیاری از موارد، حکومت مرکزی ترجیح میداد قدرت خاندانهای محلی را کنترل کند، نه اینکه الزاماً آنها را بهطور کامل از میان ببرد. این سیاست باعث شد که مازندران در دورهٔ ایلخانی وضعیتی متفاوت از بسیاری از مناطق دیگر ایران پیدا کند. اقتدار ایلخانان وجود داشت، اما قدرت محلی نیز به شکلهای مختلف ادامه یافت.از سوی دیگر، ساختار اداری ایلخانان بهتدریج بر زندگی سیاسی منطقه تأثیر گذاشت. نظام مالیاتی، ثبت زمینها، مأموران حکومتی و ارتباط میان مراکز محلی و دیوان مرکزی گسترش پیدا کرد. مازندران نیز مانند سایر مناطق ایران ناچار شد بخشی از نیازهای مالی حکومت مرکزی را تأمین کند؛ خراج، مالیات بر زمین و گاه تعهدات نظامی از جمله این تعهدات بود.
البته نباید تصور کرد که این نظام در تمام نقاط منطقه با شدت یکسان اجرا میشد. تفاوت میان جلگهها، شهرها و مناطق کوهستانی باعث میشد میزان کنترل حکومت مرکزی در نقاط مختلف متفاوت باشد. در شهرهای بزرگ مانند آمل و ساری، که در مسیرهای اصلی ارتباطی قرار داشتند، مأموران حکومتی و دیوانیان حضور بیشتری داشتند و نفوذ حکومت مرکزی محسوستر بود. اما در نواحی کوهستانی، مانند لاریجان یا مناطق دورافتادهٔ داخلی، قدرت خاندانها و بزرگان محلی همچنان اهمیت زیادی داشت و حضور مستقیم مأموران حکومتی محدودتر بود. همین تفاوت بعدها در تحولات سیاسی مازندران نقش مهمی پیدا کرد و به بازیگران محلی این امکان را داد که در مناطق کوهستانی پایگاههای مستحکمی برای خود حفظ کنند.
در این دوره، دین نیز یکی از عوامل مهم در سیاست منطقه بود. بیشتر فرمانروایان مغول در آغاز ورود خود به ایران مسلمان نبودند و حکومت آنان در نخستین دههها بر پایهٔ ساختاری متفاوت از نظام سیاسی اسلامی پیشین قرار داشت. این تفاوت دینی، رابطهٔ حکومت مغولی با جامعهٔ مسلمان ایران، از جمله جامعهٔ مازندران که سابقهٔ طولانی در تشیع و باورهای دینی خاص خود داشت، را دشوار میکرد. اما بهتدریج شرایط تغییر کرد.

یکی از مهمترین نقاط عطف، دورهٔ غازان خان بود. غازان خان در سال ۶۹۴ هجری قمری به اسلام گروید و پس از آن اصلاحات گستردهای را در حکومت ایلخانی آغاز کرد. اسلامآوردن او فقط یک تغییر شخصی نبود؛ بلکه پیامدهای سیاسی و اجتماعی مهمی داشت. حکومت ایلخانی بیش از گذشته خود را با جامعهٔ مسلمان ایران هماهنگ کرد و سیاستهای اداری و مالی آن نیز دستخوش تغییر شد. این هماهنگی مذهبی، تا حدی از فاصلهٔ فرهنگی میان حاکمان مغول و رعایای ایرانی کاست و مشروعیت حکومت ایلخانی را در نظر جامعهٔ مسلمان تقویت کرد.
اصلاحات غازان خان، که با همکاری وزیرانی مانند رشیدالدین فضلالله همدانی انجام شد، تلاش میکرد نظم مالی و اداری حکومت را سامان دهد. مالیاتها، نظام زمینداری، ارتباط میان مأموران و مردم و نحوهٔ ادارهٔ ایالات مورد بازنگری قرار گرفت. رشیدالدین، که خود دانشمند و تاریخنگار برجستهای بود، تلاش کرد نظامی منسجمتر و کمتر ستمگرانه برای جمعآوری مالیات و ادارهٔ ولایات ایجاد کند — هرچند اجرای کامل این اصلاحات در سراسر قلمرو وسیع ایلخانی با موانع بسیاری روبهرو بود.
برای مازندران، این اصلاحات اهمیت داشت؛ زیرا منطقه به شبکهٔ اداری گستردهتری متصل شد. با این حال، شرایط خاص محلی همچنان باعث میشد اجرای سیاستهای مرکزی به شکل یکسان امکانپذیر نباشد و بسیاری از تصمیمات نهایی همچنان در سطح محلی و از طریق مذاکره با بزرگان منطقه گرفته میشد.
اما حضور باوندیان به این معنا نبود که تمام مازندران در اختیار آنان قرار داشت. قدرت سیاسی در منطقه همچنان میان مراکز مختلف تقسیم شده بود و خاندانها و بزرگان محلی هرکدام نفوذ خاص خود را داشتند. این پراکندگی قدرت، هم نقطهٔ ضعف بود و هم عامل بقا. از یک سو، نبود حکومت واحد میتوانست باعث درگیری و رقابت داخلی شود و منطقه را در برابر یک قدرت بیرونی متحد و منسجم آسیبپذیرتر کند؛ اما از سوی دیگر، اگر یک مرکز قدرت سقوط میکرد، تمام ساختار سیاسی منطقه از بین نمیرفت. قدرت میتوانست در نقطهای دیگر دوباره شکل بگیرد، الگویی که بارها در طول تاریخ مازندران تکرار شده بود و در دورهٔ مغول نیز خود را نشان داد.
فروپاشی و زمینههای ظهور مرعشیان
این وضعیت تا دورهٔ ابوسعید بهادرخان ادامه یافت؛ آخرین ایلخان قدرتمند مغول در ایران. ابوسعید در سنین جوانی به تخت نشست و در دوران فرمانرواییاش، هرچند حکومت ایلخانی همچنان با چالشهای داخلی و بیرونی روبهرو بود، اقتدار مرکزی تا حدی حفظ شد. پس از مرگ ابوسعید در سال ۷۳۶ هجری قمری، حکومت ایلخانی با بحران جانشینی مواجه شد. او وارث نیرومندی نداشت و پس از مرگش، وحدت سیاسی حکومت ایلخانی بهسرعت تضعیف شد و در عرض چند سال، ایلخانان به چند حکومت رقیب و کوچکتر تجزیه شدند.
همین اتفاق برای مازندران اهمیت بسیار زیادی داشت. تا زمانی که ایلخان قدرتمندی در مرکز وجود داشت، خاندانهای محلی مجبور بودند اقتدار او را در نظر بگیرند و در چارچوب مشخصی از تابعیت اسمی عمل کنند. اما با ضعف مرکز، فرصت تازهای برای قدرتهای منطقهای ایجاد شد. این الگو در تاریخ ایران بارها تکرار شده است: هنگامی که حکومت مرکزی نیرومند است، قدرتهای محلی محدود میشوند؛ اما با فروپاشی یا ضعف مرکز، نیروهای محلی دوباره سر برمیآورند. مازندران نیز از این قاعده مستثنا نبود.
پس از مرگ ابوسعید، قدرت سیاسی در ایران میان خاندانها و فرمانروایان مختلف تقسیم شد. در بخشهای مختلف کشور، حکومتهای محلی تازهای شکل گرفتند: جلایریان در عراق عجم و آذربایجان، چوپانیان که خود از سرداران بزرگ ایلخانی برخاسته بودند، اینجویان در فارس و آلمظفر در یزد و کرمان هرکدام در بخشی از ایران قدرت گرفتند و رقابت آنان باعث شد فضای سیاسی کشور بیش از پیش پراکنده و بیثبات شود.
در چنین شرایطی، خاندانهای محلی مازندران دیگر مجبور نبودند مانند گذشته در برابر یک حکومت مرکزی قدرتمند رفتار کنند. زمینه برای رقابتهای تازه و ظهور حکومتهای منطقهای فراهم شد. باوندیان نیز در همین فضای سیاسی تلاش کردند جایگاه خود را حفظ کنند، اما رقبای جدیدی در حال ظهور بودند. یکی از مهمترین این نیروها، کیاییان بودند که بعدها در تاریخ گیلان و مناطق پیرامون دریای خزر اهمیت پیدا کردند. در شرق و مرکز مازندران نیز نیروهای محلی مختلفی از جمله کینخواریان فعالیت داشتند. این پراکندگی قدرت، فضای سیاسی شمال ایران را در نیمهٔ دوم قرن هشتم هجری بیش از پیش پیچیده کرد.
یکی از مهمترین ویژگیهای این دوران گذار، تغییر مفهوم قدرت در مازندران بود. در دورههای پیشین، فرمانروایی بیشتر به خاندانهای نظامی و اشرافی تعلق داشت که مشروعیت خود را از تبار، زور شمشیر یا وابستگی به دربارهای بزرگتر میگرفتند. اما در قرن هشتم هجری، پیوند میان تصوف، تشیع و قدرت سیاسی در شمال ایران اهمیت بیشتری پیدا کرد و شکل تازهای از مشروعیت سیاسی مشروعیت مذهبی به میدان آمد.
مازندران از دیرباز محیط مناسبی برای رشد جریانهای مذهبی و عرفانی بود. کوهستانهای البرز، فاصلهٔ نسبی منطقه از مراکز بزرگ سیاسی و وجود شبکههای محلی متراکم، زمینهٔ مناسبی برای فعالیت مشایخ صوفی و خاندانهای مذهبی ایجاد کرده بود. دور بودن از چشم مستقیم قدرت مرکزی به این جریانها امکان میداد بدون فشار سیاسی شدید رشد کنند و پیروانی بیابند.
در چنین فضایی، سادات و خاندانهای علوی نیز نفوذ قابلتوجهی پیدا کردند. مردم منطقه سابقهٔ طولانی در ارتباط با خاندانهای علوی داشتند و حکومتهای شیعی گذشته در طبرستان بهویژه دولت علویان طبرستان در قرن سوم هجری میراث سیاسی و مذهبی مهمی بر جای گذاشته بودند. بنابراین، در قرن هشتم هجری، پیوند میان قدرت مذهبی و سیاسی میتوانست زمینهٔ شکلگیری حکومتهای جدید را فراهم کند. مردمی که قرنها با اندیشهٔ حکومت متکی بر مشروعیت دینی آشنا بودند، آمادهتر از بسیاری از مناطق دیگر ایران برای پذیرش رهبریای بودند که از نسب سادات و اعتبار مذهبی برمیخاست.
این تحول بهویژه زمانی اهمیت یافت که ساختار ایلخانی از هم پاشید و حکومت مرکزی ایران دیگر توان کنترل مؤثر تمام مناطق را نداشت. در شمال ایران، قدرت محلی همیشه نقش بیشتری نسبت به بسیاری از مناطق دیگر داشت؛ بنابراین با ضعف ایلخانان، این قدرتها بهسرعت دوباره فعال شدند. در چنین شرایطی، باوندیان و دیگر خاندانهای منطقهای تلاش کردند موقعیت خود را حفظ کنند، اما رقابتها شدیدتر از گذشته شده بود و اکنون بازیگرانی با نوع تازهای از مشروعیت نیز وارد میدان میشدند.
جمع بندی
ورود مغولان را برای تاریخ مازندران نباید تنها بهعنوان پایان یک دوره در نظر گرفت؛ بلکه این حادثه آغاز یک مرحلهٔ انتقالی بود. مرحلهای که در آن ساختار سیاسی قدیمی از میان رفت، اما جامعه و سنتهای محلی توانستند خود را با جهان جدید تطبیق دهند. مازندران از این پس در میان دو نیرو قرار داشت: اقتدار روزافزون ایلخانان از یک سو و سنت دیرپای حکومتهای محلی از سوی دیگر.
اگر دورهٔ مغول و ایلخانان را فقط با جنگ و حمله بررسی کنیم، بخش مهمی از تاریخ مازندران را از دست خواهیم داد. مهمترین نتیجهٔ این دوره شاید نه خود حملهٔ مغول، بلکه تغییر ساختار قدرت در ایران و فراهمشدن زمینه برای ظهور حکومتهای محلی جدید بود. باوندیان نماد یک سنت قدیمی بودند؛ سنتی که ریشههای آن به قرنهای پیشین میرسید و بارها ثابت کرده بود که قدرت محلی در مازندران بهآسانی از میان نمیرود.
اما با فروپاشی ایلخانان پس از مرگ ابوسعید بهادرخان، فضایی پدید آمد که در آن نوع تازهای از قدرت، قدرتی متکی بر نسب علوی، تشیع، تصوف و رهبری اجتماعی، نه صرفاً بر تبار خاندانی و زور نظامی امکان ظهور یافت. زمینههای اجتماعی و مذهبی این تحول، که در همین دوره شکل گرفت، چند سال بعد به ظهور خاندانی انجامید که قرار بود برای بیش از یک قرن، سرنوشت سیاسی مازندران را رقم بزند: خاندان مرعشیان.
پایان دورهٔ ایلخانان در مازندران را باید نه یک پایان ساده، بلکه آغاز دورهای تازه در تاریخ سیاسی این سرزمین دانست؛ دورهای که در مقالهٔ بعدی، با شرح کامل زندگی میر قوامالدین مرعشی میر بزرگ و تأسیس حکومت مرعشیان در آمل در سال ۷۶۰ هجری قمری، به یکی از مهمترین فصلهای تاریخ مازندران خواهیم پرداخت.
قسمت بعدی را از دست ندهید...
هادی علیزاده
پژوهشگر مستقل تاریخ و باستانشناسی
تمرکز بر تحلیل لایههای پنهان فرهنگ و تمدن ایران
برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.
http://www.hadializadeh.ir/post/65
هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان
