تاریخ مازندران در زمان صفویان

مازندران در آستانهٔ ظهور صفویان

با افول تدریجی حکومت تیموریان در نیمهٔ دوم سدهٔ نهم هجری، ساختار سیاسی ایران بار دیگر دستخوش پراکندگی شد و قدرت‌های محلی در بسیاری از نقاط کشور مجال بیشتری برای فعالیت پیدا کردند. مازندران نیز از این شرایط تأثیر پذیرفت. این سرزمین که طی قرن‌ها به دلیل موقعیت جغرافیایی و ساختار اجتماعی ویژهٔ خود توانسته بود حکومت‌های محلی متعددی را در خود حفظ کند، پس از کاهش اقتدار تیموریان بار دیگر شاهد رقابت میان خاندان‌ها و قدرت‌های منطقه‌ای شد. مرعشیان همچنان یکی از مهم‌ترین نیروهای سیاسی مازندران بودند، اما شرایط سیاسی ایران در آستانهٔ ظهور صفویان به‌گونه‌ای بود که ادامهٔ استقلال حکومت‌های محلی دیگر به آسانی گذشته امکان‌پذیر نبود.

این پراکندگی سیاسی، به‌طور متناقض‌نمایی، زمینه‌ای فراهم کرد که یک قدرت نیرومند و برخوردار از پشتوانهٔ مذهبی بتواند در مدتی نسبتاً کوتاه بخش بزرگی از ایران را زیر فرمان خود درآورد. خاندان صفوی، که ریشه‌اش به شیخ صفی‌الدین اردبیلی می‌رسید، در آغاز یک طریقت صوفیانه بود؛ اما در طول چند نسل، این طریقت ماهیتی سیاسی و نظامی یافت و پیروانش قزلباشان به نیروی اصلی گسترش قدرتش تبدیل شدند. شاه اسماعیل صفوی در آغاز سدهٔ دهم هجری با اتکا بر این نیروها بخش‌های مهمی از ایران را تصرف کرد و در سال ۹۰۷ هجری قمری در تبریز تاج‌گذاری کرد. با تأسیس دولت صفوی، برای نخستین‌بار پس از چند قرن، بخش بزرگی از ایران در چارچوب یک حکومت نسبتاً متمرکز قرار گرفت و این تحول سرنوشت مازندران را نیز دگرگون کرد.

آنچه دولت تازه‌تأسیس صفوی را به مازندران متوجه می‌ساخت، تنها اهمیت سیاسی منطقه نبود. جلگه‌های حاصلخیز، تولید برنج و دیگر محصولات کشاورزی، باغداری، دامداری و منابع جنگلی، ارزش اقتصادی این سرزمین را بالا می‌برد؛ و قرارگرفتنش در جنوب دریای خزر و مجاورت با گیلان، استرآباد و مناطق مرکزی ایران، اهمیت جغرافیایی آن را دوچندان می‌کرد. صفویان نمی‌توانستند چنین منطقه‌ای را خارج از حوزهٔ اقتدار خود رها کنند.

با این حال، ورود صفویان به مازندران با شرایطی متفاوت از مناطق مرکزی ایران همراه بود. برخلاف بسیاری از نواحی که حکومت مرکزی می‌توانست با انتصاب حاکمانی مورد اعتماد اقتدارش را برقرار کند، در مازندران خاندان‌های محلی و در رأس آن‌ها مرعشیان از سابقه‌ای طولانی برخوردار بودند و علاوه بر قدرت سیاسی، پشتوانهٔ مذهبی و اجتماعی نیز داشتند. از این رو استقرار اقتدار دولت مرکزی در این منطقه نیازمند سیاستی حساب‌شده‌تر بود؛ صفویان نمی‌توانستند تنها با تکیه بر نیروی نظامی، ساختارهای ریشه‌دار محلی را یک‌شبه از میان ببرند.

مرعشیان در این شرایط با انتخابی دشوار روبه‌رو بودند: ادامهٔ استقلال سیاسی در برابر حکومتی که روزبه‌روز نیرومندتر می‌شد، خطر درگیری مستقیم را افزایش می‌داد؛ اما پذیرش اقتدار صفوی به معنای از دست دادن بخشی از استقلالی بود که این خاندان طی نسل‌ها به دست آورده بود. میان دو طرف یک نقطهٔ اشتراک مهم هم وجود داشت، شاه اسماعیل تشیع دوازده‌امامی را مذهب رسمی دولت قرار داد، و مازندران از دیرباز یکی از مهم‌ترین مراکز تشیع در شمال ایران بود. این اشتراک مذهبی می‌توانست زمینهٔ تفاهم باشد، اما به‌تنهایی کافی نبود؛ زیرا میان تشیع محلی و ریشه‌دار مازندران با تشیع رسمی و تازه‌سازمان‌یافتهٔ دولت صفوی، تفاوت‌هایی وجود داشت که تنها در طول زمان برطرف شد.

دولت صفوی در برخورد با حکومت‌های محلی یک هدف اساسی را دنبال می‌کرد: جلوگیری از وجود قدرت‌هایی که بتوانند مستقل از مرکز عمل کنند. تجربهٔ حکومت‌های پیشین ایران نشان داده بود که خاندان‌های محلی، در شرایط ضعف قدرت مرکزی، به‌سرعت می‌توانند به قدرت‌های کاملاً مستقل بدل شوند، همان الگویی که مرعشیان خود، پس از فروپاشی ایلخانان، از آن بهره برده بودند. شاهان صفوی می‌خواستند این چرخهٔ تکرارشونده را متوقف کنند و ساختاری بسازند که در آن فرمانروایان محلی، در نهایت، تابع شاه باشند.

نیروهای قزلباش ابزار اصلی این سیاست بودند. آنان ستون نظامی دولت صفوی به شمار می‌رفتند و بسیاری از مناطق کشور به‌واسطهٔ امیران و فرماندهان وابسته به آنان اداره می‌شد. حضور تدریجی این نیروها در مازندران به حکومت مرکزی امکان داد ارتباط خود را با فرمانروایان محلی از طریق نظام حکومتی رسمی افزایش دهد. نتیجه این بود که مرعشیان، بر خلاف گذشته، دیگر نتوانستند موقعیت پیشین خود را به‌طور کامل حفظ کنند؛ قدرت سیاسی‌شان در چارچوب دولت صفوی محدودتر شد. این یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تاریخ سیاسی مازندران بود، زیرا برای نخستین‌بار پس از قرن‌ها، یک دولت نیرومند و نسبتاً متمرکز توانست ساختارهای سیاسی محلی را در قالب یک نظام واحد قرار دهد.

با این حال، این محدودیت سیاسی به معنای نابودی خاندان‌های محلی نبود. نفوذ اجتماعی و مذهبی آنان که از شبکه‌ای دیرینه از خویشاوندی، مالکیت زمین و ارتباط با مردم عادی تغذیه می‌شد به‌سرعت از میان نرفت. دولت صفوی در عمل ناچار بود میان تمرکز قدرت و بهره‌گیری از ظرفیت خاندان‌های بومی تعادل برقرار کند، و بسیاری از این نیروها، به‌جای حذف کامل، در ساختار جدید جذب شدند و به‌جای حکومت مستقل، در نقش نخبگان محلی به فعالیت خود ادامه دادند.

آنچه مازندران را برای دولت تازهٔ صفوی ارزشمند می‌کرد، فراتر از موقعیت سیاسی‌اش بود. کشاورزی، به‌ویژه برنج، همچنان پایهٔ اصلی اقتصاد منطقه بود؛ زمین‌های حاصلخیز جلگه‌ای، رودخانه‌های فراوان و بارندگی مناسب، تولیدی متنوع از محصولات کشاورزی، باغی و دامی فراهم می‌کرد که کمتر از مناطق خشک فلات ایران به آبیاری مصنوعی وابسته بود. جنگل‌های انبوه منبع چوب برای ساخت‌وساز و سوخت بودند و مراتع کوهستانی، دامداری را رونق می‌بخشیدند. این تنوع اقتصادی، نتیجهٔ مستقیم تنوع جغرافیایی منطقه بود، سرزمینی که در فاصله‌ای کوتاه از ساحل خزر تا ارتفاعات البرز، محیط‌های متفاوتی را در خود جای داده بود.

دولت مرکزی برای تأمین هزینه‌های نظامی و اداری خود به درآمد مناطق مختلف وابسته بود، و مازندران بخشی از این درآمد را تأمین می‌کرد. ارتباط منطقه با بازارهای گیلان که یکی از مراکز اصلی تولید ابریشم ایران بود و با استرآباد و نواحی مرکزی، جایگاه آن را در شبکهٔ اقتصادی شمال ایران تثبیت می‌کرد. دریای خزر نیز نقشی راهبردی داشت: هرچند بخش عمدهٔ تجارت هنوز از مسیرهای زمینی انجام می‌شد، موقعیت ساحلی مازندران به منطقه اهمیتی می‌داد که فراتر از یک ولایت معمولی بود، به‌ویژه از این‌رو که گسترش تدریجی نفوذ قدرت‌های شمالی در حوزهٔ خزر، کنترل سواحل جنوبی این دریا را به مسئله‌ای امنیتی نیز بدل کرده بود.

بدین ترتیب، کنترل مازندران تنها مسئله‌ای مربوط به ادارهٔ یک ولایت نبود، بلکه بخشی از سیاست گسترده‌تر صفویان برای تثبیت مرزها، تأمین درآمد و حفظ مسیرهای ارتباطی شمال کشور بود.

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های دولت صفوی با حکومت‌های پیشین، نقش مذهب در ساختار سیاسی آن بود. رسمی‌شدن تشیع دوازده‌امامی در سراسر ایران، در مازندران بر بستری کاملاً آماده نشست؛ منطقه‌ای که قرن‌ها پیش از صفویان، از دوران علویان طبرستان تا فعالیت خاندان‌های سادات و عالمان شیعه، سابقه‌ای دیرینه در این مذهب داشت. آنچه صفویان انجام دادند، نه آغاز تشیع در مازندران، بلکه تبدیل این زمینهٔ مذهبی دیرینه به بخشی از ساختار رسمی یک دولت سراسری بود. میان تشیع رسمی دولت و سنت‌های مذهبی بومی به‌تدریج پیوندی شکل گرفت که در قرن‌های بعد نیز پابرجا ماند و به گسترش نهادهای دینی، حضور بیشتر علما و شکل‌گیری شبکه‌ای فراگیرتر از مراکز مذهبی در شهرهای منطقه انجامید.

عصر شاه عباس

با روی‌کارآمدن شاه عباس اول در سال ۹۹۶ هجری قمری، دولت صفوی وارد مرحله‌ای تازه از تمرکز سیاسی و اداری شد. او پس از تثبیت قدرت خود و کاهش نفوذ برخی امیران قزلباش، کوشید ساختار حکومت را بیش از گذشته مستقیماً تحت اختیار شاه درآورد، سیاستی که در مازندران، به دلیل حاصلخیزی، منابع طبیعی و نزدیکی به دریای خزر، اهمیتی ویژه یافت.

مهم‌ترین ابزار این سیاست، گسترش املاک خاصه (املاک سلطنتی) بود. بخش قابل‌توجهی از زمین‌های حاصلخیز مازندران به این شکل درآمد و درآمدشان مستقیماً به خزانهٔ سلطنتی اختصاص یافت. این نظام رابطهٔ اقتصادی میان مازندران و دربار صفوی را بی‌واسطه‌تر از هر زمان دیگری کرد. شاه عباس شخصاً علاقهٔ ویژه‌ای به مناطق شمالی داشت و بارها به مازندران سفر کرد؛ طبیعت مرطوب، جنگل‌های گسترده و زمین‌های حاصلخیز منطقه، برای دربار که معمولاً در اصفهان مستقر بود جذابیتی خاص داشت.

یکی از جالب‌ترین و کمتر گفته‌شده‌ترین نکات دربارهٔ پایان حکومت مرعشیان، ماهیت کاملاً شخصی فتح نهایی مازندران توسط شاه عباس است. میرعبدالله‌خان مرعشی، از بزرگان همین خاندان، در دوران شاه طهماسب یکم بر بخشی از مازندران سرزمین اجدادی خودش حکمرانی می‌کرد. اما وقتی از اطاعت دربار صفوی سر باز زد، شاه طهماسب پسرعموی او، میرسلطان‌مرادخان را که خود مدعی حکومت مازندران بود، تقویت کرد؛ سلطان‌مراد سرانجام میرعبدالله‌خان را کشت و با موافقت دربار صفوی، خودش زمام امور را در دست گرفت.

نکتهٔ کلیدی این‌جاست: دختر همین میرعبدالله‌خان مقتول، زنی بود به نام خیرالنساء بیگم، که بعدها به لقب مهدعلیا شهرت یافت و همسر شاه محمد خدابنده و مادر شاه عباس اول شد. یعنی شاه عباس، فرمانروای بزرگ صفوی که سرانجام مازندران را به‌طور کامل فتح کرد، از طریق مادرش نوهٔ همان خاندان مرعشی بود که دولت صفوی برای سرکوبش تلاش کرده بود.

شاه عباس دقیقاً بر همین اساس، ادعای حقی موروثی بر مازندران داشت. در سال ۱۰۰۵ هجری قمری، او با تکیه بر همین ادعا، فرماندهٔ خود فرهادخان قره‌مانلو را برای فتح کامل قلمرو مرعشیان به مازندران فرستاد. سران محلی از جمله سید مظفر مرتضایی، الوند دیو، و به‌ویژه ملک بهمن لاریجانی که در قلعهٔ کوهستانی فیروزجاه پناه گرفته بود یکی پس از دیگری مجبور به تسلیم شدند. با سقوط این آخرین جیب‌های مقاومت، حکومت چند صدسالهٔ خاندان‌های محلی مازندران عملاً به پایان رسید.

علاقهٔ شاه عباس به مازندران را نباید فقط در سیاست و اقتصاد خلاصه کرد؛ او این منطقه را به معنای واقعی کلمه به خانهٔ دوم خودش تبدیل کرد. در سال‌های ۱۰۲۰ و ۱۰۲۱ هجری قمری، به فاصلهٔ کوتاهی از یکدیگر، دو اقامتگاه زمستانی باشکوه به سبک همان کاخ‌هایی که در اصفهان ساخته بود، در فرح‌آباد و اشرف‌البلاد (بهشهر کنونی) بنا کرد. این کاخ‌ها آن‌قدر چشمگیر بودند که جهانگردان اروپایی آن دوره، از جمله پیترو دلاواله در سال ۱۶۱۸ میلادی و توماس هربرت در سال ۱۶۲۷ میلادی، به‌طور ویژه به دیدن آن‌ها رفتند و در سفرنامه‌های خود شرحشان دادند.

در همین راستا، شهر بابل امروزی که در آن زمان روستایی به نام بارفروش‌ده بود، در دورهٔ شاه عباس به یک مرکز تجاری واقعی تبدیل شد و نامش به بارفروش تغییر یافت. در جنوب همین روستا، دریاچه‌ای کوچک وجود داشت که آبش از رودخانه‌ای به نام آقارود شاخه‌ای از بابل‌رود تأمین می‌شد و در میانش جزیره‌ای سرسبز و زیبا قرار داشت. شاه عباس در همین جزیره باغ و عمارتی باشکوه به نام باغ شاه بنا کرد که با پلی به شهر متصل می‌شد؛

جایی که هم محل تفریح و شکار خودش بود و هم مقر دولتخانهٔ حاکم بارفروش. جزیره پر از درختان نارنج و دریاچه‌اش پوشیده از نیلوفر آبی بود، و همین منظره سبب شد جهانگردان اروپایی که از آن‌جا دیدن کردند، در سفرنامه‌هاشان با شگفتی از این باغ‌های رؤیایی بنویسند. این محل بعدها به بحر‌‌‌ ارم شهرت یافت نامی که امروز هم به‌عنوان یکی از محله‌های جنوبی شهر بابل باقی مانده است.البته این محل بعدها چند بار دست به دست شد: کاخ شاه عباس در دورهٔ زندیه ویران شد، آقامحمدخان و فتحعلی‌شاه قاجار هرکدام در همان‌جا بناهایی ساختند یا بازسازی کردند، و سرانجام در دورهٔ پهلوی نیز کاخ شاپور در همین جزیره بنا شد، اما بنیان‌گذار اصلی این باغ، همان شاه عباس اول بود.

اما شاید جنجالی‌ترین بخش این سیاست، کوچ اجباری جمعیت بود. شاه عباس، در چارچوب همان سیاست کلی‌اش برای جابه‌جایی اقوام مختلف در سراسر ایران، حدود سی‌هزار خانوار گرجی و ارمنی را به مازندران کوچاند. بخشی از این خانواده‌ها در روستایی به نام گرجی‌محله نزدیک اشرف‌البلاد اسکان یافتند، روستایی که هنوز هم امروز با همین نام شناخته می‌شود و نسل‌های بعدی همان کوچانده‌شدگان در آن زندگی می‌کنند. اما این کوچ اجباری بهای سنگینی داشت: به‌گفتهٔ منابع تاریخی، بسیاری از این خانواده‌های گرجی و ارمنی به دلیل ناسازگاری با آب‌وهوای مرطوب و متفاوت مازندران که کاملاً با اقلیم کوهستانی قفقاز فرق داشت جان باختند.

این سیاست شاه عباس، که ترکیبی از عمران، تفریح سلطنتی و مهندسی جمعیتی بود، یکی از ملموس‌ترین نشانه‌های تبدیل مازندران از یک ولایت دورافتاده به یکی از کانون‌های توجه مستقیم دربار صفوی است.

این ماجرا نشان می‌دهد که فتح نهایی مازندران توسط شاه عباس را نباید فقط یک اقدام سیاسی خشک برای تمرکز قدرت دید؛ این جنگ، به‌نوعی، بازپس‌گیری میراث مادری هم بود، شاهی که با شمشیر، حقی را که به باور خودش از طریق نسب مادری به او می‌رسید، از دست بازماندگان همان خاندان پس گرفت. کنایهٔ تاریخی تلخی هم در این ماجرا هست: مادر شاه عباس، خود قربانیِ غیرمستقیم همان رقابت‌های خونینی بود که سرانجام نوه‌اش را به فرمانروای بلامنازع همان سرزمین تبدیل کرد.

در همین دوره، سیاست‌های جابه‌جایی جمعیت که شاه عباس در نقاط مختلف ایران با اهداف نظامی، اقتصادی و سیاسی دنبال می‌کرد، در شمال کشور هم آثار خود را نشان داد؛ انتقال گروه‌های جمعیتی و استقرار نیروهای وابسته به دولت مرکزی، در بلندمدت بر ترکیب اجتماعی برخی نواحی مازندران اثر گذاشت. همزمان، توجه به تقویت راه‌ها و گذرگاه‌های البرز که از دیرباز تنها پیوند میان شمال و مرکز ایران بودند افزایش یافت، چون امنیت این مسیرها برای انتقال سریع‌تر کالا، مأموران و نیروی نظامی حیاتی بود.

نتیجهٔ این سیاست‌ها، تسریع همان روندی بود که از زمان شاه اسماعیل آغاز شده بود: محدودترشدن استقلال خاندان‌های محلی. حاکمان و بزرگانی که پیش‌تر در محدودهٔ خود قدرت قابل‌توجهی داشتند، اکنون بیش از گذشته زیر نظارت حکومت مرکزی قرار گرفتند. برخی از آنان از جمله بازماندگان خاندان‌های قدیمی مانند مرعشیان در ساختار جدید به کار گرفته شدند و حتی توانستند از طریق ارتباط با دربار، موقعیت اجتماعی خود را حفظ کنند؛ اما تصمیم‌های مهم منطقه‌ای دیگر در نهایت به ارادهٔ دولت صفوی وابسته بود، نه به ارادهٔ خودشان.

این تحول برای مردم عادی هم پیامد داشت. در دورهٔ حکومت‌های محلی، بخش قابل‌توجهی از امور منطقه زیر نظارت خاندان‌ها و صاحبان نفوذ بومی بود؛ با گسترش ساختار صفوی، مالیات و امور اداری بیشتر تحت نظارت حکومت مرکزی قرار گرفت و مأموران مالیاتی نقش پررنگ‌تری در تعیین و دریافت درآمد دولت یافتند. این تغییر ناگهانی نبود، کشاورزان همچنان زمین‌های خود را کشت می‌کردند و شهرها و روستاها بر همان ساختارهای سنتی به حیات خود ادامه می‌دادند، اما رابطهٔ آنان با حکومت، به‌تدریج از طریق یک نظام اداری گسترده‌تر تعریف شد؛ نظامی که همیشه هم به نفع کشاورزان تمام نمی‌شد، چون افزایش نظارت دولت بر زمین و مالیات می‌توانست سهم واقعی تولیدکننده را محدود کند.

سرنوشت شاه عباس، در پایان، به شکلی نمادین به همان سرزمینی گره خورد که پیوندی دوگانه با آن داشت، هم به‌عنوان فاتح نهایی‌اش، و هم به‌عنوان نوهٔ همان خاندان محلی که زمانی بر آن حکم می‌راند. او که چهل‌و‌دو سال بر ایران فرمانروایی کرده بود، در شب جمعه، ۲۴ جمادی‌الاول سال ۱۰۳۸ هجری قمری (برابر با ۱۹ ژانویهٔ ۱۶۲۹ میلادی)، در سن شصت‌سالگی، در همان کاخ باشکوه چهل‌ستون اشرف‌البلاد، همان بنایی که خودش با عشق به مازندران ساخته بود چشم از جهان فروبست.

طبق روایت کتاب عالم‌آرای عباسی، یکی از منابع اصلی تاریخ دورهٔ صفوی، شاه عباس چند روز پیش از مرگش در یک سفر شکار در پرخوری و پرنوشی افراط کرده بود؛ در بازگشت، تبی شدید بر اثر سنگینی معده او را از پا انداخت و در مدتی کوتاه، به گفتهٔ همان منبع، از اوج کمال به حضیض وبال رسید. برخی منابع دیگر نیز از ابتلای او به بیماری سل یا اسهال در همان سفر یاد کرده‌اند.

پس از مرگش، پیکر او را از مازندران بیرون بردند تا به اصفهان یا مشهد منتقل کنند، اما به دلایلی که به‌روشنی در منابع تاریخی ذکر نشده، سرانجام در میانهٔ راه، در کاشان به خاک سپرده شد، جایی که آرامگاهش در امامزاده حبیب‌بن‌موسی هنوز هم برجاست. برخی روایت‌ها حتی می‌گویند شاه عباس پیش از مرگ وصیت کرده بود پیکرش را در جایی دفن کنند که کسی نتواند آن را بیابد، شاید از ترس بی‌احترامی دشمنان به جسدش پس از مرگ.

بدین ترتیب، مردی که با شمشیر و با تکیه بر ادعای موروثی‌اش از طریق مادرش همان شاهزادهٔ مرعشی سرانجام مازندران را به‌طور کامل به دولت صفوی ملحق کرده بود، خود نیز عمرش را در همان خاکی به پایان رساند که یک قرن پیش از آن، اجداد مادری‌اش بر آن فرمان می‌راندند.اما مرگ او پایان کار دولتی نبود که ساخته بود؛ آن دولت، با همهٔ فراز و نشیب‌هایش، هنوز نزدیک به یک قرن دیگر دوام آورد.

پایان یک دوره

پس از شاه عباس، مازندران جایگاه خود را در ساختار سیاسی و اقتصادی دولت صفوی حفظ کرد، اما اولویت‌ها تغییر کرد: اگر در آغاز حکومت صفوی مسئلهٔ اصلی گسترش اقتدار مرکزی و محدودکردن قدرت‌های محلی بود، اکنون مسئلهٔ مهم‌تر حفظ همان نظم موجود و بهره‌برداری مستمر از ظرفیت‌های اقتصادی منطقه بود. مازندران دیگر سرزمینی با حکومت‌های محلی مستقل نبود؛ بخشی از یک ولایت در چارچوب دولت مرکزی بود که تحولاتش مستقیماً با سیاست‌های دربار پیوند داشت.

در سال‌های پایانی حکومت صفوی، مشکلات ساختاری ضعف نهادهای اداری، بحران‌های مالی، رقابت‌های درباری و ناتوانی در کنترل همهٔ مناطق اقتدار مرکزی را در اواخر سدهٔ یازدهم و آغاز سدهٔ دوازدهم هجری به‌شدت تضعیف کرد. با این حال، مازندران به دلیل موقعیت جغرافیایی و منابع اقتصادی‌اش همچنان منطقه‌ای مهم باقی ماند و سرنوشتش با سرنوشت دولت مرکزی گره خورده بود. سقوط اصفهان و فروپاشی حکومت صفوی در سال ۱۱۳۵ هجری قمری، نقطهٔ پایان این ساختار سیاسی بود، ساختاری که بیش از دو قرن توانسته بود بخش بزرگی از ایران را، از جمله مازندران، در قالب یک دولت واحد نگه دارد.

اگر مسیر این دوره را در یک جمله خلاصه کنیم: صفویان، بر خلاف تمام حکومت‌های پیشین که با مازندران کنار می‌آمدند، توانستند رابطهٔ میان مرکز و این منطقه را از رقابت میان حکومت‌های مستقل، به رابطه‌ای میان یک دولت مرکزی و یک ولایت تابع تبدیل کنند، رابطه‌ای که آثارش، از رسمیت‌یافتن تشیع تا شکل‌گیری نظام املاک سلطنتی، برای نسل‌های بعد نیز باقی ماند.

قسمت بعدی را از دست ندهید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان

تاریخ مازندران در زمان تیموریان

مازندران در روزگار تیموریان

پس از استقرار حکومت‌های محلی در مازندران و به‌ویژه قدرت‌یابی خاندان مرعشی، طبرستان بار دیگر به یکی از مناطق مهم سیاسی شمال ایران تبدیل شد؛ منطقه‌ای که به دلیل موقعیت جغرافیایی ویژه، راه‌های ارتباطی میان فلات ایران و کرانه‌های جنوبی دریای خزر، و ساختار سیاسی پیچیدهٔ حکومت‌های محلی، همواره در برابر قدرت‌های بزرگ بیرونی وضعیتی متفاوت داشت. با ظهور تیمور گورکانی در نیمهٔ دوم قرن هشتم هجری، شرایط سیاسی ایران دگرگون شد و موج فتوحات او به تدریج بخش‌های مختلف سرزمین ایران را دربرگرفت. مازندران نیز از این تحولات برکنار نماند و روابط میان حکومت مرکزی و نیروهای محلی این منطقه وارد مرحله‌ای تازه شد.

تیمور در سال‌های پایانی قرن هشتم هجری توانست بخش بزرگی از ایران و سرزمین‌های پیرامون آن را زیر فرمان خود درآورد. شیوهٔ حکومت او بر مناطق فتح‌شده معمولاً بر پایهٔ ترکیبی از لشکرکشی، ایجاد هراس، گرفتن خراج و وادار کردن حاکمان محلی به پذیرش فرمانروایی تیموری استوار بود. با این حال، جغرافیای مازندران با بسیاری از سرزمین‌هایی که تیموریان پیش از آن فتح کرده بودند تفاوت داشت. رشته‌کوه‌های البرز، جنگل‌های انبوه، دره‌های متعدد و دشواری ارتباط میان نواحی مختلف، اعمال قدرت مستقیم یک سپاه بزرگ را دشوار می‌ساخت. از همین رو، حکومت‌های محلی مازندران، برخلاف بسیاری از حکومت‌های نواحی مرکزی ایران، توانایی بیشتری برای حفظ استقلال سیاسی خود داشتند.

در این میان، خاندان مرعشی یکی از مهم‌ترین قدرت‌های سیاسی مازندران بود. مرعشیان با تکیه بر پیوندهای مذهبی، اجتماعی و سیاسی توانسته بودند بخش مهمی از مردم و نیروهای محلی را با خود همراه کنند. قدرت آنان تنها به یک حکومت نظامی محدود نبود، بلکه ریشه‌هایی اجتماعی و مذهبی داشت و همین مسئله سبب می‌شد برخورد تیموریان با آنان اهمیت ویژه‌ای پیدا کند. تیمور نمی‌توانست وجود یک قدرت محلی نیرومند را در منطقه‌ای استراتژیک مانند مازندران نادیده بگیرد؛ اما آنچه در این منطقه رخ داد، بخشی از رقابت گسترده‌تر میان قدرت‌های فرامنطقه‌ای و حکومت‌های بومی بود، نه یک فتح نظامی ساده. تیمور در برخورد با فرمانروایان محلی معمولاً میان سرکوب و مدارا حرکت می‌کرد: مقاومت پیامدهای سنگین داشت، اما پذیرش اطاعت و پرداخت خراج می‌توانست جایگاه یک خاندان را حفظ کند.

اهمیت اقتصادی مازندران نیز در این معادله نقش داشت. زمین‌های حاصلخیز جلگه‌ای، تولیدات کشاورزی به‌ویژه برنج، باغداری، دامداری و بهره‌برداری از منابع جنگلی، این منطقه را به سرزمینی برخوردار از منابع مالی قابل‌توجه تبدیل کرده بود. اتکای کشاورزی مازندران بر بارندگی و رودخانه‌های طبیعی، برخلاف مناطق خشک فلات ایران، آن را کمتر وابسته به شبکه‌های آبیاری مصنوعی می‌کرد. نزدیکی به دریای خزر و مسیرهای ارتباطی با گیلان، استرآباد و نواحی داخلی ایران نیز زمینهٔ فعالیت‌های تجاری را فراهم می‌آورد. بنابراین، برای حکومتی گسترده مانند تیموریان، کنترل مازندران تنها مسئله‌ای نظامی نبود؛ از نظر اقتصادی و راهبردی هم اهمیت داشت و طبیعی بود که مسئلهٔ خراج و نحوهٔ جمع‌آوری آن به یکی از محورهای اصلی رابطهٔ حکومت مرکزی با فرمانروایان محلی تبدیل شود؛ فشار مالی زیاد می‌توانست توان تولید کشاورزان و در نتیجه ثبات درازمدت همان درآمد را تضعیف کند.

پیامد مهم این وضعیت، تغییر در مفهوم استقلال سیاسی حکومت‌های محلی بود. پیش از گسترش قدرت تیمور، خاندان‌هایی مانند مرعشیان می‌توانستند در محدودهٔ نفوذ خود سیاست نسبتاً مستقلی داشته باشند؛ اما پس از ظهور تیموریان، این استقلال با محدودیت بیشتری روبه‌رو شد. با این حال، این به معنای از میان رفتن کامل حکومت‌های محلی نبود. در بسیاری از موارد، ساختار اداری و اجتماعی منطقه همچنان توسط خاندان‌های بومی اداره می‌شد و حکومت مرکزی بیشتر بر دریافت خراج، حفظ نظم عمومی و تأمین وفاداری سیاسی آنان نظارت داشت چرا که اداره مستقیم سرزمینی با جغرافیای دشوار، برای حکومت تیموری هزینه‌بر بود. این وضعیت در نواحی جلگه‌ای و کوهستانی یکسان نبود: در شهرها و مراکز کشاورزی، نفوذ حکومت مرکزی محسوس‌تر بود، اما مناطق کوهستانی همچنان زیر نفوذ خاندان‌های محلی باقی می‌ماند.

در کنار مسائل سیاسی و مالی، امنیت راه‌ها هم اهمیت داشت. مازندران از طریق مسیرهای متعدد با ری، دامغان، استرآباد و دیگر نواحی مرکزی و شمالی ایران در ارتباط بود، و تثبیت این راه‌ها بخشی از سیاست کلی تیموریان برای کنترل قلمرو خود به شمار می‌رفت. جایگاه مذهبی منطقه نیز در این معادله بی‌تأثیر نبود؛ پیشینهٔ تشیع در طبرستان و نفوذ خاندان‌های مذهبی به‌ویژه مرعشیان باعث شده بود مذهب در سیاست منطقه نقش پررنگی داشته باشد، و تیموریان ناچار بودند در برخورد با چنین جامعه‌ای، مناسبات مذهبی و اجتماعی آن را هم در محاسبات خود بگنجانند.

باید از تصور یکپارچه بودن مازندران در این دوره پرهیز کرد. این منطقه در سده‌های میانه همواره میان حکومت‌ها و خاندان‌های مختلف تقسیم شده بود؛ قدرت سیاسی در همهٔ نقاط آن به یک اندازه متمرکز نبود، و شهرها، نواحی کوهستانی و جلگه‌ای هرکدام نقش متفاوتی در معادلات قدرت داشتند. با گسترش نفوذ تیمور در شمال ایران، فشار سیاسی بر حکومت‌های محلی افزایش یافت، اما همان‌گونه که جغرافیای مازندران مانعی طبیعی در برابر سلطهٔ کامل بود، ساختار اجتماعی و سیاسی منطقه نیز امکان تداوم قدرت خاندان‌های بومی را فراهم می‌کرد. حاصل، نظمی بود که در آن فرمانروایان محلی می‌باید میان حفظ استقلال داخلی و پذیرش اقتدار تیمور تعادل ایجاد کنند تعادلی که مرعشیان، به دلیل سابقهٔ طولانی خود در ادارهٔ منطقه و پشتوانهٔ اجتماعی و مذهبی‌شان، بیش از هر خاندان دیگری با آن دست‌وپنجه نرم می‌کردند.

یکی از نکات کمتر گفته‌شده دربارهٔ حملهٔ تیمور به مازندران، نقش شخصی به نام اسکندر شیخی در شکل‌گیری این لشکرکشی است. اسکندر، فرزند کیا افراسیاب چلاوی، از خاندانی بود که پیش‌تر با کشتن آخرین اسپهبد باوندی، حکومت چلاویان را در مازندران بنیان گذاشته بود. اما افراسیاب چندی بعد، در جریان همان درگیری‌هایی که به تأسیس حکومت مرعشیان انجامید، در نبردی معروف به جلالک مارپرچین به همراه چند تن از پسرانش کشته شد. اسکندر شیخی، که از این کشتار جان سالم به در برده بود، آواره شد و سرانجام راهی هرات گشت.

در هرات، ملک حسین کُرت، حکمران محلی شهر، او را با احترام پذیرفت. اما وقتی تیمور گورکانی در سال ۷۸۳ هجری قمری هرات را فتح کرد، اسکندر شیخی همراه ملک حسین به دربار تیمور در سمرقند راه یافت. آنچه پس از آن رخ داد، یکی از نمونه‌های جالب توجه از نقش کینه‌های شخصی در شکل‌گیری تحولات بزرگ تاریخی است: اسکندر شیخی، که آرزوی بازپس‌گیری قدرت از دست‌رفتهٔ خاندانش را داشت، تیمور را تشویق کرد تا به تبرستان لشکر بکشد و انتقام خون پدرش را از مرعشیان بگیرد.

تیمور، که خود به دنبال بهانه‌ای برای گسترش قلمرو به سوی سرزمین‌های شمالی بود، این پیشنهاد را پذیرفت. اسکندر شیخی نه‌تنها راهنما و مشوق این لشکرکشی شد، بلکه بعدها در کارزارهای دیگر تیمور از جمله حمله به سیستان و محاصرهٔ قندهار نیز در رکاب او جنگید و به گفتهٔ برخی منابع، از جایگاه ویژه‌ای نزد امیر تیموری برخوردار بود.

این ماجرا نشان می‌دهد که حملهٔ تیمور به مازندران، برخلاف تصور رایج، صرفاً محصول یک برنامهٔ از پیش تعیین‌شدهٔ توسعه‌طلبانه نبود؛ بلکه تا حد زیادی از دل رقابت‌های داخلی خودِ خاندان‌های مازندران و تمایل یکی از بازماندگان یک خاندان شکست‌خورده برای گرفتن انتقام شکل گرفت. اسکندر شیخی، در واقع، پلی بود میان کینه‌های محلی طبرستان و قدرت عظیم نظامی تیموریان؛ نمونه‌ای از اینکه چگونه سیاست منطقه‌ای کوچک می‌تواند مسیر یک امپراتوری بزرگ را تغییر دهد.

برخورد با مرعشیان بخشی از سیاست گسترده‌تر تیمور برای جلوگیری از شکل‌گیری کانون‌های مستقل قدرت در قلمرو خودش بود. این تعادل همیشه به نفع مرعشیان تمام نمی‌شد. در جریان یورش‌های تیمور به مازندران، شماری از پسران میر قوام‌الدین‌‌بنیان‌گذار حکومت مرعشیان دستگیر و به نقاط دوردست قلمرو تیموری تبعید شدند: کمال‌الدین به خوارزم، مرتضی و عبدالله به چاچ، فخرالدین به کاشغر، و زین‌العابدین به سیرام. این تبعیدها نشان می‌دهد که هرچند خاندان مرعشی موجودیت خود را حفظ کرد، این بقا بدون هزینه نبود؛ چند نسل از رهبران این خاندان بخشی از عمر خود را دور از مازندران، در دل قلمرو تیموری گذراندند.

با این همه، نباید تصور کرد حضور تیموریان موجب قطع کامل سنت‌های سیاسی پیشین در مازندران شد. خاندان‌های صاحب نفوذ، بزرگان محلی، علما و صاحبان زمین همچنان در ادارهٔ امور اجتماعی و اقتصادی نقش داشتند، چون حکومت تیموری برای ادارهٔ منطقه به همکاری همین گروه‌ها نیازمند بود. حتی در شرایطی که اقتدار سیاسی تیموریان بر مازندران پذیرفته شده بود، قدرت اجتماعی گروه‌های بومی از میان نرفت.

دورهٔ شاهرخ: از فتح به تثبیت

پس از مرگ تیمور در سال ۸۰۷ هجری قمری، امپراتوری گسترده‌ای که او ساخته بود وارد مرحله‌ای تازه شد. رقابت میان مدعیان قدرت برای مدتی ثبات سیاسی قلمرو تیموری را تهدید کرد، اما سرانجام شاهرخ، فرزند تیمور، توانست بخش بزرگی از میراث پدر را زیر فرمان خود درآورد. با استقرار حکومت او، سیاست تیموریان از مرحلهٔ فتوحات گسترده و لشکرکشی‌های مداوم به سوی تثبیت حکومت، سامان‌دهی اداری و تقویت مراکز اقتصادی و فرهنگی حرکت کرد. این تغییر رویکرد، اگرچه مازندران را از معادلات سیاسی خارج نکرد، نوع رابطهٔ آن با حکومت تیموری را تا اندازه‌ای دگرگون ساخت.

در این دوره، اهمیت مازندران بیش از آنکه به‌عنوان سرزمینی برای لشکرکشی مطرح باشد، در جایگاه اقتصادی و جغرافیایی‌اش آشکار می‌شد. جلگه‌های حاصلخیز شمال البرز، رودخانه‌های فراوان و آب‌وهوای مناسب زمینهٔ کشاورزی متنوعی از برنج تا باغداری و دامداری را فراهم می‌کرد، و ساختار اجتماعی منطقه همچنان بر پیوند میان کوهستان و جلگه استوار بود: بزرگان، مالکان زمین، بازرگانان و علما در شهرها، دهقانان و کشاورزان در روستاها، و شبکه‌ای از مأموران محلی که حکومت مرکزی برای جمع‌آوری مالیات و حفظ نظم به آن‌ها وابسته بود. آرامش نسبی دورهٔ شاهرخ در بخش‌های وسیعی از قلمرو تیموری، امکان رونق دوبارهٔ مراکز شهری بزرگ مانند هرات و سمرقند را فراهم کرد؛ شکوفایی‌ای که بیشتر در شرق قلمرو تیموری متمرکز بود، اما از طریق شبکهٔ ارتباطی شهرهای ایران، جریان‌های علمی و فرهنگی آن به شمال ایران و مازندران هم می‌رسید.

در چنین فضایی، مرعشیان به‌عنوان نیرویی ریشه‌دار همچنان اهمیت خود را حفظ کردند. رابطهٔ این خاندان با حکومت تیموری در طول زمان شکل‌های متفاوتی پیدا کرد و میزان نفوذشان تابع شرایط سیاسی روز بود؛ اما چون قدرت آنان تنها به توان نظامی وابسته نبود بلکه پشتوانهٔ مذهبی و اجتماعی هم داشت،‌‌‌‌‌حکومت مرکزی برای برخورد با آنان نمی‌توانست تنها به ابزار نظامی تکیه کند. مسئلهٔ اصلی، ایجاد نوعی تعادل میان اقتدار مرکزی و قدرت بومی بود؛ تعادلی که نشان می‌دهد مازندران در دورهٔ تیموری نه یک منطقهٔ کاملاً جدا از حکومت مرکزی بود و نه سرزمینی که ساختارهای محلی‌اش به‌کلی از میان رفته باشند.

پس از درگذشت شاهرخ در سال ۸۵۰ هجری قمری، اختلاف میان شاهزادگان تیموری شدت گرفت و وحدت سیاسی قلمروشان به تدریج کاهش یافت. حکومتی که در دوران شاهرخ توانسته بود بخش بزرگی از ایران را تحت نظم نسبتاً پایدار نگه دارد، در دهه‌های بعد با رقابت‌های داخلی و ظهور قدرت‌های تازه روبه‌رو شد و این تحولات، در مناطق دورتر از مرکز، از جمله مازندران، فرصت بیشتری برای فعالیت خاندان‌های محلی فراهم کرد.

مازندران به دلیل جغرافیای خاص و سابقهٔ طولانی حکومت‌های بومی، همواره از ظرفیت بالایی برای حفظ ساختارهای محلی برخوردار بود؛ وقتی اقتدار تیموریان رو به کاهش گذاشت، این ظرفیت بیش از پیش آشکار شد. خاندان‌های محلی تلاش کردند حوزهٔ نفوذ خود را گسترش دهند و از ضعف مرکز برای تثبیت موقعیت خویش استفاده کنند. مرعشیان همچنان یکی از مهم‌ترین نیروهای سیاسی منطقه باقی ماندند و سرنوشتشان با تحولات مازندران گره خورده بود.

با این حال، پایان نفوذ تیموریان در مازندران را نباید رویدادی ناگهانی تصور کرد. قدرت سیاسی در این منطقه به‌تدریج از نظمی تحت نظارت حکومت مرکزی، به شرایطی حرکت کرد که در آن نیروهای محلی آزادی عمل بیشتری یافتند نتیجهٔ ترکیبی از ضعف سیاسی تیموریان، رقابت شاهزادگان، کاهش اقتدار مرکز و استمرار قدرت خاندان‌های بومی. در همین حال، معماری و بناهای مذهبی مساجد، مدارس و دیگر بناهای عمومی همچنان بخشی از حیات شهری منطقه بودند، هرچند بسیاری از این بناها در قرون بعد بازسازی یا ویران شدند و بازسازی دقیق سیمای معماری آن دوره در همهٔ نقاط مازندران آسان نیست.

تاریخ مازندران در دورهٔ تیموری را می‌توان نمونه‌ای روشن از رابطهٔ میان قدرت مرکزی و جامعهٔ محلی در ایران قرون میانه دانست. تیموریان توانستند برتری سیاسی خود را بر منطقه تحمیل کنند، اما ادارهٔ مستقیم همهٔ امور مازندران ممکن نبود و به همکاری نیروهای بومی نیاز داشت. در مقابل، خاندان‌های محلی نیز برای حفظ قدرت خود ناچار بودند واقعیت سیاسی حکومت تیموری را بپذیرند و در چارچوب آن به فعالیت ادامه دهند. حاصل این تعامل، نظمی سیاسی بود که در آن اقتدار مرکزی و قدرت محلی در کنار یکدیگر وجود داشتند نه در تضاد کامل، و نه در تبعیت مطلق.

با افول تیموریان، این تعادل بار دیگر تغییر کرد. کاهش قدرت مرکزی به نیروهای محلی آزادی عمل بیشتری بخشید و مازندران وارد دورهٔ تازه‌ای از رقابت‌های سیاسی شد. مرعشیان همچنان در این تحولات نقش داشتند و دیگر قدرت‌های محلی نیز برای دستیابی به نفوذ بیشتر وارد میدان شدند. به همین دلیل، پایان دورهٔ تیموری را باید نه پایان تاریخ حکومت‌های محلی مازندران، بلکه آغاز مرحله‌ای تازه در رقابت میان قدرت‌های منطقه‌ای دانست.

اهمیت این دوره در تاریخ مازندران، بیش از هر چیز در همین پیوند میان تغییر و استمرار نهفته است. از یک سو، ظهور تیموریان نظم سیاسی منطقه را تحت تأثیر قرار داد و حکومت‌های محلی را با قدرتی بسیار بزرگ‌تر از خود روبه‌رو کرد؛ از سوی دیگر، ساختارهای بومی، اقتصاد کشاورزی، شبکه‌های اجتماعی و نفوذ خاندان‌های محلی به‌ویژه مرعشیان مانع از آن شد که مازندران به‌طور کامل در ساختار یک حکومت متمرکز حل شود. این ویژگی در دوره‌های بعد نیز ادامه یافت.

بدین ترتیب، با فروپاشی تدریجی اقتدار تیموریان در اواخر سدهٔ نهم هجری، مازندران بار دیگر در برابر شرایطی قرار گرفت که در آن قدرت‌های محلی فرصت بیشتری برای گسترش نفوذ خود داشتند. اما فضای سیاسی ایران به‌سرعت در حال تغییر بود و ظهور قدرت‌های تازه، سرنوشت مناطق مختلف کشور را دگرگون می‌کرد. مازندران نیز از این تحولات برکنار نماند و در سده‌های بعد شاهد شکل‌گیری مناسباتی شد که سرانجام آن را به یکی از مناطق مهم تحولات سیاسی و مذهبی ایران در آستانهٔ عصر صفوی تبدیل کرد.

قسمت بعدی را از دست ندهید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان

تاریخ مازندران در زمان مرعشیان

مرعشیان؛ یک قرن حکومت شیعی در مازندران

در میانهٔ قرن هشتم هجری، وقتی حکومت ایلخانان پس از مرگ ابوسعید بهادرخان از هم پاشید، مازندران بار دیگر وارد یکی از مهم‌ترین دگرگونی‌های سیاسی تاریخ خود شد. حکومت مرکزی دیگر توان کنترل مناطق مختلف ایران را نداشت و نیروهای محلی در سراسر کشور دوباره سر برآوردند. مازندران، که همیشه سنت نیرومندی از حکومت‌های بومی داشت، این‌بار میزبان ظهور خاندانی شد که قرار بود برای بیش از یک قرن سرنوشت سیاسی و مذهبی منطقه را رقم بزند: مرعشیان.

ظهور این خاندان را نمی‌توان فقط با ضعف حکومت مرکزی توضیح داد. باید به بستر اجتماعی و مذهبی مازندران هم نگاه کرد. این سرزمین از قرن‌های نخست اسلامی یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های علویان و جریان‌های شیعی ایران بود؛ حکومت علویان طبرستان در قرن سوم هجری میراثی ماندگار برجای گذاشته بود و پس از آن نیز سادات، عالمان شیعه و مشایخ صوفی در بخش‌های مختلف مازندران نفوذ داشتند. وقتی قدرت سیاسی مرکز تضعیف شد، این بستر مذهبی آماده بود تا فرمانروایی ظهور کند که مشروعیتش را نه از تبار نظامی، بلکه از نسب سادات و جایگاه دینی بگیرد.

آن فرمانروا میر قوام‌الدین مرعشی بود. سیدی که به دلیل اعتبار مذهبی و نفوذ اجتماعی‌اش پیروان زیادی گرد خود جمع کرده بود و بعدها به میر بزرگ شهرت یافت. زندگی او در آغاز بیشتر رنگ‌وبوی عرفانی و مذهبی داشت، نه سیاسی؛ اما هرج‌ومرج مازندران آن روزها او را به میدانی کشاند که سرانجام به تأسیس یک حکومت انجامید.

مازندران آن زمان یکپارچه نبود. خاندان‌های مختلف در نقاط گوناگون نفوذ داشتند و در نبود یک قدرت مرکزی مقتدر، هر گروهی که نیروی نظامی، اعتبار اجتماعی یا نفوذ مذهبی داشت می‌توانست وارد بازی قدرت شود. میر قوام‌الدین دقیقاً از همین خلأ استفاده کرد و پیروانش را به نیرویی سیاسی تبدیل نمود. تفاوت او با خاندان‌های پیشین این بود که پایهٔ حکومتش نه صرفاً اشرافیت یا شمشیر، بلکه نسب سادات و مشروعیت مذهبی بود، ترکیبی که به او حمایت بخش وسیعی از جامعهٔ مازندران را می‌داد.

در سال ۷۶۰ هجری قمری، میر قوام‌الدین در آمل قدرت خود را تثبیت کرد. انتخاب آمل تصادفی نبود؛ این شهر قرن‌ها مرکز سیاسی و فرهنگی طبرستان بود، در قلب جلگهٔ مازندران قرار داشت و کنترلش تأثیر مستقیمی بر کل منطقه می‌گذاشت. با تشکیل این حکومت، تشیع و قدرت سیاسی بیش از هر زمان دیگری در مازندران به هم گره خوردند، البته نه به این معنا که همهٔ مردم یک‌شبه شیعه شدند یا مرعشیان از روز اول بر همه‌جا مسلط بودند؛ واقعیت پیچیده‌تر از این بود. حکومت تازه از همان ابتدا با شبکه‌ای از قدرت‌های محلی رقیب روبه‌رو بود که به‌آسانی جایگاه خود را واگذار نمی‌کردند.

میر قوام‌الدین فقط به پیروان مذهبی تکیه نکرد؛ او می‌دانست ساختن یک حکومت به نیروی نظامی، منابع مالی و همکاری بزرگان محلی نیاز دارد. یکی از هوشمندی‌های او استفاده از شبکه‌های مذهبی برای ایجاد پیوند میان مرکز حکومت و مناطق دوردست بود، در جامعه‌ای که روابط خانوادگی و محلی حرف اول را می‌زد، اعتبار دینی نوعی اعتماد عمومی خلق می‌کرد که هیچ ارتشی به‌تنهایی نمی‌توانست بسازد. تصوف نیز در این معادله نقش داشت؛ قرن هشتم هجری دوره‌ای بود که طریقت‌های صوفیانه در سراسر ایران نفوذ اجتماعی گسترده‌ای یافته بودند، و در مازندران، پیوند میان تصوف، تشیع و خاندان‌های سادات بسیار نزدیک بود. میر قوام‌الدین از این نفوذ معنوی برای ساختن پایگاه اجتماعی حکومتش بهره برد.

این‌جا نقطهٔ تاریخی مهمی رقم خورد: نمونه‌ای روشن از تبدیل نفوذ مذهبی به قدرت سیاسی در ایران قرون میانه. اما مرعشیان صرفاً یک حکومت مذهبی نبودند. مثل هر دولت دیگری باید شهرها را کنترل می‌کردند، نیرو تأمین می‌کردند، مالیات جمع می‌کردند، امنیت راه‌ها را حفظ می‌کردند و با رقبا می‌جنگیدند. در همین دوره، باوندیان، که قرن‌ها خاندان اصلی مازندران بودند، دیگر توان گذشته را نداشتند و سرانجام جای خود را به این قدرت تازه دادند؛ یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تاریخ سیاسی مازندران، چون پس از قرن‌ها یک خاندان کاملاً جدید مرکز ثقل قدرت را در دست گرفت.

اما تسلط بر مازندران یک‌شبه اتفاق نیفتاد. گسترش قلمرو مرحله‌به‌مرحله پیش رفت؛ بعضی مناطق با حکومت تازه همراه شدند، بعضی مقاومت کردند. جغرافیای منطقه هم نقشش را ایفا می‌کرد: مازندران میان دریای خزر و رشته‌کوه البرز محصور بود و هر حکومتی که می‌خواست پایدار بماند، باید هم جلگه و شهرها را می‌گرفت و هم رابطه‌اش را با کوهستان تنظیم می‌کرد. مرعشیان به‌تدریج همین ساختار دوگانه را بنا کردند، با اتحاد در جایی، و با شمشیر در جای دیگر.

در کنار سیاست، فرهنگ هم شکوفا ماند. آمل و ساری همچنان کانون فعالیت عالمان، سادات و خاندان‌های علمی بودند و حکومت تازه، به دلیل ماهیت مذهبی‌اش، پیوند نزدیکی با این طبقه داشت. این نشان می‌دهد مرعشیان بخشی از یک روند فرهنگی بسیار قدیمی‌تر بودند، نه آغازگر آن، روندی که از دورهٔ علویان شروع شده و در طول قرن‌ها با حضور خاندان‌های شیعی ادامه یافته بود.

اما مهم‌ترین چالش پیش رو، تثبیت قدرت در برابر رقبای منطقه‌ای بود. میر قوام‌الدین حکومت را بنیان گذاشته بود، ولی حفظش نیاز به جانشینی پایدار داشت. تجربهٔ حکومت‌های پیشین نشان داده بود که خیلی از خاندان‌ها نه با دشمن بیرونی، بلکه از درون فروپاشیدند. با این حال، پایه‌ای که او گذاشت آن‌قدر مستحکم بود که حکومت بعد از مرگش هم دوام آورد. میر قوام‌الدین چهارده پسر داشت و در انتخاب جانشین ابتدا فرزند ارشدش، عبدالله، را برگزید؛ اما عبدالله که میلی به زهد و گوشه‌گیری داشت، این مسئولیت را نپذیرفت. قوام‌الدین سپس فرزند دیگرش، کمال‌الدین، را جانشین خود کرد، در حالی که پسران دیگرش نیز هرکدام بر بخشی از قلمرو گمارده شدند: رضی‌الدین حکومت آمل را برعهده گرفت و فخرالدین به فرماندهی رستمدار رسید. این تقسیم قدرت میان فرزندان، همان الگویی بود که بعدها هم ثمر داد و هم دردسر آفرید.

اهمیت این تحول فقط در تأسیس یک سلسلهٔ تازه نبود. مرعشیان ثابت کردند در ایرانِ پس از ایلخانان، قدرت می‌تواند از مسیری کاملاً متفاوت شکل بگیرد — دیگر لازم نبود فرمانروا حتماً از خاندان‌های نظامی بزرگ باشد؛ در شرایط مناسب، اعتبار مذهبی، حمایت اجتماعی و توان سازمان‌دهی محلی به‌تنهایی می‌توانست پایهٔ یک حکومت شود. مازندران بار دیگر یکی از استثنایی‌ترین مناطق سیاسی ایران شد؛ جایی که سنت‌های کهنِ حکومت محلی با جریان‌های نوظهور مذهبی درهم آمیخت و نظامی تازه پدید آورد.

اما آمل فقط آغاز ماجرا بود. حکومتی که با یک رهبر مذهبی شروع شده بود، حالا باید در برابر بزرگ‌ترین قدرت نظامی عصر خود می‌ایستاد:تیموریان.

در نیمهٔ دوم قرن هشتم هجری، تیمور با سرعتی خیره‌کننده بر بخش وسیعی از آسیای مرکزی و ایران مسلط شد. سیاستش بر توسعه‌طلبی و تمرکز قدرت استوار بود، و طبیعتاً نمی‌توانست حکومت‌های محلی نیرومند را نادیده بگیرد. مازندران، با موقعیت جغرافیایی و اهمیت اقتصادی‌اش، نمی‌توانست برای همیشه بیرون از دایرهٔ توجه او بماند.

رابطهٔ مرعشیان و تیموریان را نباید یک جنگ سادهٔ دو حکومت دید؛ ترکیبی بود از درگیری نظامی، مذاکره، پذیرش محدود تابعیت و تلاش مداوم برای بازپس‌گیری نفوذ. کوهستان‌های البرز و ساختار سیاسی چندلایهٔ مازندران باعث می‌شد این منطقه، برخلاف یک دشت باز، به‌سادگی تسلیم نشود، همان مزیت جغرافیایی که قرن‌ها سپر مازندران بود. اما وقتی نابرابری قدرت نظامی بیش از حد بزرگ باشد، مقاومت طولانی هزینهٔ سنگینی دارد. مرعشیان ناچار شدند میان ادامهٔ مقاومت و پذیرش نوعی رابطهٔ سیاسی با قدرت مرکزی تعادل برقرار کنند.این تعادل همیشه به نفع مرعشیان تمام نمی‌شد. در جریان یورش‌های تیمور به مازندران، شماری از پسران میر قوام‌الدین دستگیر و به نقاط دوردست قلمرو تیموری تبعید شدند: کمال‌الدین به خوارزم، مرتضی و عبدالله به چاچ، فخرالدین به کاشغر، و زین‌العابدین به سیرام. این تبعیدها نشان می‌دهد که هرچند خاندان مرعشی موجودیت خود را حفظ کرد، اما این بقا بدون هزینه نبود؛ چند نسل از رهبران این خاندان بخشی از عمر خود را دور از مازندران، در دل قلمرو تیموری گذراندند.

این یکی از حساس‌ترین لحظات تاریخ آنان بود؛ چون در همین دوره، بسیاری از حکومت‌های محلی ایران یا نابود شدند یا کاملاً در سایهٔ تیمور محو گشتند. اما پذیرش تابعیت اسمی، لزوماً پایان یک حکومت محلی نبود؛ در نظام سیاسی آن روزگار، فرمانروای محلی می‌توانست اقتدار سلطانی بزرگ‌تر را بپذیرد و همچنان در قلمرو خودش قدرت اجرایی داشته باشد. مرعشیان دقیقاً همین راه را رفتند و ثابت کردند بقایشان فقط به شمشیر وابسته نبود، بلکه به توان مذاکره و سازگاری با شرایط جدید هم بستگی داشت.

این رابطه بعد سیاسی صرف هم نداشت؛ مذهبی هم بود. مرعشیان هویتشان را با تشیع و نسب سادات گره زده بودند، پس حفظ قدرت برایشان فقط حفظ یک حکومت خانوادگی نبود، حفظ جایگاه یک جریان مذهبی در جامعهٔ مازندران هم بود. سیاست تیموریان نسبت به جریان‌های مذهبی در دوره‌های مختلف یکسان نبود، پس فشار بر مرعشیان هم گاهی شدت می‌گرفت و گاهی فروکش می‌کرد.

با مرگ تیمور، امپراتوری‌اش وارد رقابت جانشینی شد و قلمرو وسیعش دیگر یکپارچگی سابق را نداشت. در چنین شرایطی، نیروهای محلی شمال ایران دوباره فرصت بازسازی یافتند، الگویی تکرارشونده در تاریخ مازندران: هرگاه قدرتی بزرگ در ایران دچار بحران داخلی می‌شد، خاندان‌های محلی شمال فرصت بیشتری برای بازیابی قدرت پیدا می‌کردند.

اما مرعشیان دیگر حکومت روزهای نخست نبودند. تجربهٔ برخورد با تیمور یادشان داده بود که بقا نیازمند سیاستی چندلایه است: هم استقلال داخلی، هم پرهیز از تحریک قدرت‌های بزرگ‌تر، هم مدیریت رقبای نزدیک‌تر مثل حکومت‌های گیلان و پیرامون خزر. سیاست آنان در این دوره را می‌شد در سه سطح خلاصه کرد: رابطه با قدرت‌های بزرگ ایران، رقابت با حکومت‌های محلی، و حفظ انسجام داخلی خاندان.

پس از درگذشت میر قوام‌الدین، بزرگ‌ترین آزمون حکومت آغاز شد: انتقال قدرت. بنیان‌گذار فقط یک رهبر مذهبی نبود؛ شخصیتی سیاسی و نظامی بود که بخش زیادی از انسجام حکومت به کاریزمای خودش وابسته بود. با این حال، خاندان توانست دوام بیاورد، نشانه‌ای که مرعشیان در مدت کوتاهی از یک جنبش وابسته به یک فرد، به ساختاری خانوادگی و نهادی تبدیل شده بودند.

اما حکومت‌های خانوادگی یک مشکل ذاتی دارند: هرچه نسل‌ها بگذرد، تقسیم قدرت پیچیده‌تر می‌شود. در نسل بنیان‌گذار، یک نفر می‌تواند اختلافات را کنترل کند؛ بعد از او، هر شاخهٔ خاندان ممکن است خود را شایسته‌تر بداند. این رقابت‌ها صرفاً خانوادگی نبودند، هر مدعی پشتوانه‌ای از بزرگان محلی، فرماندهان نظامی یا گروه‌های مذهبی داشت، پس اختلاف داخلی به‌سرعت می‌توانست تبدیل به بحران سیاسی شود.

آمل هنوز مرکز بود، اما قدرت مرعشیان در همهٔ مازندران یکسان نبود؛ برخی مناطق به خاندان حاکم وفادار بودند، برخی زیر نفوذ بزرگان محلی. مرعشیان باید بین دو چیز تعادل برقرار می‌کردند: تمرکز قدرت در دست خاندان، و حفظ همکاری نیروهای محلی. زیاده‌روی در هرکدام خطرناک بود — تمرکز بیش از حد بزرگان را می‌رنجاند، تفویض بیش از حد راه را برای تجزیه باز می‌کرد.

در همین بازهٔ زمانی، مشروعیت مذهبی همچنان بزرگ‌ترین سرمایهٔ سیاسی خاندان بود. پیوندشان با سادات و تشیع، جایگاهی متفاوت از بقیهٔ خاندان‌های سیاسی منطقه به آن‌ها می‌داد؛ آن‌ها می‌توانستند خود را نه فقط یک قدرت نظامی، بلکه ادامهٔ سنتی مذهبی معرفی کنند که ریشه‌اش در تاریخ طبرستان بود. اما مشروعیت مذهبی، مشکلات عملی حکومت‌داری را حل نمی‌کرد. مالیات باید جمع می‌شد، امنیت راه‌ها تأمین می‌شد، مناطق کشاورزی حفظ می‌شد. در دوره‌های جنگ، درآمد کاهش می‌یافت، فشار اقتصادی بالا می‌رفت و نارضایتی جامعه، قدرت خاندان را از درون تضعیف می‌کرد.

جغرافیای مازندران هم هنوز دو چهره داشت: البرز از یک طرف دیوار طبیعی در برابر مهاجم بود، از طرف دیگر همان کوهستان، کنترل کاملِ حکومت مرکزی بر همهٔ مناطق را دشوار می‌کرد. در نواحی کوهستانی، خاندان‌های محلی همیشه فرصتی برای استقلال بیشتر داشتند، هر وقت قدرت مرکزی ضعیف می‌شد. به همین دلیل، حکومت مرعشیان را نباید یک دولت کاملاً متمرکز به سبک امروزی دانست؛ ساختارش بیشتر مجموعه‌ای بود از روابط میان خاندان حاکم، فرمانروایان محلی، بزرگان اجتماعی و مراکز شهری و قدرتش دقیقاً به میزان همکاری این شبکه بستگی داشت.

سایهٔ تازه‌ای از شرق: صفویان

در قرن نهم و آغاز قرن دهم هجری، نقشهٔ سیاسی ایران دوباره به‌سرعت تغییر می‌کرد. در میان این تحولات، خاندانی در حال ظهور بود که سرنوشت ایران و مازندران را برای همیشه دگرگون کرد: صفویان. آن‌ها ابتدا یک طریقت صوفیانه بودند، اما به‌تدریج از جریانی مذهبی به نیرویی سیاسی نظامی تبدیل شدند و با قدرت‌گیری شاه اسماعیل اول در آغاز قرن دهم هجری، ایران وارد مرحله‌ای کاملاً تازه شد.

این‌بار فرق اساسی داشت. تا پیش از صفویان، مازندران می‌توانست میان قدرت‌های منطقه‌ای نوعی استقلال حفظ کند. اما هدف صفویان چیز دیگری بود: ساختن یک دولت مرکزی یکپارچه. برای اولین‌بار پس از مدت‌ها، زمینهٔ تشکیل دولتی فراهم می‌شد که واقعاً می‌توانست مناطق مختلف ایران را زیر یک ساختار سیاسی نسبتاً متمرکز بیاورد و این برای حکومت‌های محلی مثل مرعشیان تهدیدی جدی بود.

میان دو طرف یک اشتراک مهم وجود داشت: تشیع. اما این اشتراک، دو حکومت را یکی نمی‌کرد. مرعشیان یک خاندان محلی با ریشهٔ خانوادگی بودند؛ صفویان داشتند یک دولت فراگیر می‌ساختند. حتی با وجود پیوند مذهبی، مسئلهٔ اصلی هنوز قدرت سیاسی بود، و مرعشیان باید تصمیم می‌گرفتند: مقاومت، همکاری، یا پذیرش اقتدار مرکز.

در همان زمان که فشار بیرونی افزایش می‌یافت، اختلافات داخلی خاندان هم هنوز حل‌نشده باقی مانده بود — ترکیبی خطرناک. اما نباید سقوط نهایی مرعشیان را فقط محصول دعواهای داخلی دانست؛ این حکومت بیش از یک قرن در شرایط دشوار دوام آورده بود و بارها خودش را با تغییرات بزرگ سیاسی ایران وفق داده بود. عامل تعیین‌کننده، ظهور یک دولت متمرکز واقعی بود، چیزی که برخلاف بسیاری از قدرت‌های پیشین، توانست ساختار سیاسی ایران را برای مدت طولانی یکپارچه نگه دارد.

با گسترش اقتدار صفوی، فرمانروایان محلی یکی‌یکی جایگاه خود را در ساختار جدید بازتعریف کردند. مازندران هم به‌تدریج در دولت صفوی ادغام شد. اما این پایان را نباید یک سقوط ناگهانی تصور کرد؛ نتیجهٔ تغییر تدریجی توازن قدرت بود. وقتی مرکز قوی‌تر شد، فضای لازم برای حکومت‌های محلی مستقل تنگ‌تر شد.

با این حال، اگر قدرت سیاسی مرعشیان از میان رفت، میراث مذهبی و اجتماعی‌شان باقی ماند و این مهم‌ترین بخش داستان است. آن‌ها توانستند تشیع را در قالب یک حکومت محلی تثبیت کنند؛ منطقه‌ای با سابقهٔ طولانی در پیوند با علویان و جریان‌های شیعی را به یک ساختار سیاسی پایدار متصل کردند. البته این به معنای آن نیست که مرعشیان به‌تنهایی مازندران را شیعه کردند، تشیع اینجا میراثی بسیار قدیمی‌تر داشت. کاری که مرعشیان کردند این بود: تبدیل بخشی از آن سنت مذهبی به یک ساختار سیاسی پایدار.

آن‌ها همچنین نشان دادند یک حکومت محلی می‌تواند در فاصلهٔ میان سقوط یک امپراتوری بزرگ و ظهور دیگری، برای مدتی قابل‌توجه دوام بیاورد، بعد از فروپاشی ایلخانان قدرت گرفتند، در برابر تیموریان ایستادند، با رقبای محلی جنگیدند و سرانجام با ظهور صفویان وارد فصل پایانی حیات سیاسی‌شان شدند. تاریخ مرعشیان، در واقع، بخشی از روایت بزرگ‌تر گذار ایران از حکومت‌های پراکنده به دولت متمرکز است؛ و مازندران در این گذار نقشی کلیدی داشت.

جالب اینجاست که بخش بزرگی از آنچه امروز از تاریخ مرعشیان می‌دانیم، از قلم یکی از فرزندان همین خاندان به‌جا مانده است: ظهیرالدین مرعشی، مورخی که نسل‌ها بعد از میر قوام‌الدین می‌زیست و کتاب تاریخ طبرستان و رویان و مازندران را نوشت. منبعی که هنوز هم یکی از مهم‌ترین مآخذ تاریخ‌نگاران دربارهٔ این دوره از تاریخ شمال ایران است.

یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های تاریخ مرعشیان، پیوند میان دین و سیاست است، نمونه‌ای که نشان می‌دهد در ایران قرون میانه، مرز میان قدرت مذهبی و سیاسی هرگز مثل امروز روشن نبود. یک رهبر مذهبی توانست فرمانروای سیاسی شود؛ خاندان‌های مذهبی می‌توانستند نقش سیاسی بازی کنند، و فرمانروایان سیاسی برای مشروعیت‌شان به جایگاه دینی نیاز داشتند.

اما شاید مهم‌ترین میراث مرعشیان، تداوم سنت حکومت بومی مازندران باشد. از اسپهبدان و علویان تا باوندیان و زیاریان و سرانجام مرعشیان، یک ویژگی بارها در تاریخ این سرزمین تکرار شده: هرگاه قدرت مرکزی ایران ضعیف می‌شد، مازندران توان بازسازی یا خلق قدرت محلی را داشت. مرعشیان یکی از آخرین و بزرگ‌ترین نمونه‌های این الگو بودند؛ پس از آن‌ها، دولت صفوی این سنت را در قالب یک ساختار سیاسی جدید محدود کرد و مازندران بیش از پیش در چارچوب دولت مرکزی قرار گرفت.

به همین دلیل، پایان مرعشیان را باید یک نقطهٔ عطف دانست، نه فقط سقوط یک خاندان، بلکه پایان یک فصل طولانی از تاریخ سیاسی مستقل مازندران و آغاز فصلی که در آن این سرزمین دیگر تنها با حکومت‌های محلی خودش تعریف نمی‌شد، بلکه بخشی از یک دولت بزرگ ایرانی بود.

حکومتی که در آمل با رهبری یک سید آغاز شده بود، پس از بیش از یک قرن، در برابر بزرگ‌ترین تحول سیاسی تاریخ ایران قرار گرفت: تشکیل دولت صفوی. مرعشیان رفتند، اما چیزی که در ساختار سیاسی و مذهبی مازندران برجای گذاشتند، هرگز از حافظهٔ تاریخی این سرزمین حذف نشد. آن‌ها پلی بودند میان دو جهان: جهان حکومت‌های محلی و پراکندهٔ قرون میانه، و جهان دولت متمرکز صفوی و پس از آن‌ها، تاریخ مازندران وارد فصلی کاملاً تازه شد.

قسمت بعدی را از دست ندهید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان

تاریخ مازندران در عصر مغول و ایلخانان

سقوط حکومت خوارزمشاهیان در نیمهٔ نخست قرن هفتم هجری، تنها پایان یک سلسله نبود؛ نقطه‌عطفی در تاریخ ایران بود که نظم سیاسی چندین قرن را دگرگون کرد. تا پیش از آن، ایران هرچند بارها دستخوش تغییر حکومت شده بود، اما همواره در چارچوب سنت‌های سیاسی و فرهنگی آشنایی باقی می‌ماند که ریشه در تمدن اسلامی ایرانی داشت. حملهٔ مغول این چارچوب را از بنیاد لرزاند. برای نخستین‌بار، قدرتی از بیرون جهان اسلام، با ساختار قبیله‌ای، زبان و آیین‌های خاص خود، بر بخش وسیعی از ایران مسلط شد.

با از میان رفتن قدرت خوارزمشاهی، بخش بزرگی از ایران وارد دوره‌ای شد که در آن مغولان به‌تدریج از نیرویی مهاجم به قدرتی سیاسی و سپس حکومتی مستقر تبدیل شدند. این فرایند یک‌شبه اتفاق نیفتاد؛ چند دهه طول کشید تا مغولان از سرداران جنگاور به فرمانروایانی با دیوان و دستگاه اداری بدل شوند. مازندران نیز از این دگرگونی بزرگ جدا نماند، اما جغرافیای ویژه و ساختار سیاسی این سرزمین باعث شد مسیر تحولات آن با بسیاری از مناطق دیگر ایران تفاوت داشته باشد.

پس از سقوط خوارزمشاهیان، ایران دیگر حکومت مرکزی یکپارچه‌ای نداشت. بسیاری از مناطق به دست فرماندهان مغول افتاده بود و در بخش‌هایی دیگر، خاندان‌های محلی به حیات سیاسی خود ادامه می‌دادند. این وضعیت برای مازندران اهمیت ویژه‌ای داشت؛ چرا که این سرزمین از دیرباز سنت قدرتمند حکومت‌های محلی داشت و خاندان‌هایی مانند باوندیان، تجربهٔ طولانی در حفظ موقعیت خود در برابر قدرت‌های بزرگ‌تر اندوخته بودند. این تجربه، که ریشه در قرن‌ها رویارویی با قدرت‌های مرکزی داشت، در برابر مغولان نیز به کار گرفته شد.

مازندران را نمی‌توان سرزمینی دانست که یک‌باره و بدون مقاومت سیاسی در ساختار جدید مغولی ادغام شد. کوهستان‌های گسترده، راه‌های دشوار، جنگل‌های انبوه و مراکز قدرت محلی باعث می‌شد کنترل مستقیم آن برای هر حکومت خارجی، از جمله مغولان، آسان نباشد. این ویژگی جغرافیایی، که در سراسر تاریخ طبرستان و مازندران نقشی تعیین‌کننده داشت، در دورهٔ مغول نیز اهمیت خود را نشان داد.

مغولان پس از نخستین موج فتوحات با مسئله‌ای بزرگ‌تر روبه‌رو شدند: چگونه سرزمین‌های وسیعی را که تصرف کرده بودند اداره کنند؟ تصرف یک شهر با ادارهٔ آن تفاوت داشت. سپاه می‌توانست شهری را با قتل‌عام یا تسلیم فتح کند، اما برای ادامهٔ حکومت، مالیات، دیوان، نیروی انسانی، ارتباطات، ثبت زمین و همکاری بزرگان محلی لازم بود. یک سردار مغول که با سپاهش شهری را می‌گشود، دانش لازم برای ادارهٔ روزمرهٔ آن شهر از جمع‌آوری مالیات گرفته تا حل‌وفصل دعاوی حقوقی را نداشت. به همین دلیل، سیاست مغولان به‌تدریج از جنگ و فتح به سمت ایجاد نظام حکومتی تغییر کرد و آنان ناچار شدند بر تجربهٔ دیوانیان و بزرگان محلی تکیه کنند.

در این مرحله، مازندران موقعیتی متفاوت از بسیاری از مناطق دیگر ایران داشت. در حالی که شهرهای بزرگی مانند نیشابور، ری یا اصفهان مستقیماً در ساختار سیاسی جدید مغولی ادغام می‌شدند و فرمانداران و مأموران مغولی بر آن‌ها گمارده می‌شدند، در شمال ایران قدرت‌های محلی همچنان اهمیت زیادی داشتند. این قدرت‌ها می‌دانستند که مقابلهٔ دائمی و رویارویی نظامی مستقیم با یک امپراتوری بزرگ، که در نقاط دیگر ایران با ویرانی‌های گسترده همراه بود، می‌تواند موجودیتشان را به‌کلی از میان ببرد. بنابراین در بسیاری از موارد تلاش می‌کردند به‌جای رویارویی، با قدرت جدید وارد نوعی رابطهٔ سیاسی و دیپلماتیک شوند.

این سیاست را باید در چارچوب سنت دیرینهٔ سیاسی مازندران فهمید. خاندان‌های محلی این منطقه در طول قرن‌ها بارها با قدرت‌هایی مانند ساسانیان، خلافت اموی و عباسی، سامانیان، آل‌زیار، آل‌بویه، سلجوقیان و سرانجام خوارزمشاهیان روبه‌رو شده بودند. در هر یک از این دوره‌ها، خاندان‌های اسپهبدی و حکمرانان محلی طبرستان راهی برای بقا یافته بودند، گاه از طریق مقاومت نظامی در دل کوهستان، گاه از طریق پرداخت خراج و پذیرش اسمی حاکمیت مرکزی، و گاه از طریق ازدواج‌های سیاسی و پیوندهای خانوادگی با دربارهای بزرگ‌تر. تجربهٔ تاریخی به آنان آموخته بود که حفظ حکومت همیشه به معنای جنگیدن نیست؛ گاهی بقا از طریق پذیرش محدود قدرت یک حکومت بزرگ‌تر امکان‌پذیر می‌شود، بی‌آنکه لزوماً به از میان رفتن کامل هویت سیاسی محلی بینجامد.

باوندیان و سیاست بقا

در همین دوره، باوندیان بار دیگر اهمیت پیدا کردند. باوندیان از قدیمی‌ترین و پرسابقه‌ترین خاندان‌های سیاسی مازندران بودند و بخش‌هایی از تاریخ آنان با سنت اسپهبدی شمال ایران که به دوران پیش از اسلام و آغاز دورهٔ اسلامی بازمی‌گشت، پیوند داشت. این خاندان در طول قرن‌ها چندین بار به قدرت رسیده و چندین بار نیز افول کرده بود، اما هر بار توانسته بود از دل بحران، شاخه‌ای تازه از خود بازسازی کند. شاخه‌ای از این خاندان پیش از استقرار کامل قدرت خوارزمشاهیان از میان رفته بود، اما نام و نفوذ باوندیان همچنان در حافظهٔ سیاسی و اجتماعی منطقه باقی مانده بود. با تغییر شرایط سیاسی در پی حملهٔ مغول و فروپاشی خوارزمشاهیان، زمینه برای ظهور دوبارهٔ شاخه‌ای از این خاندان فراهم شد.

بازگشت باوندیان را نباید صرفاً یک حادثهٔ خانوادگی یا تصادفی دانست. این موضوع نشان‌دهندهٔ یک ویژگی مهم و مکرر در تاریخ مازندران است: قدرت سیاسی محلی می‌توانست پس از یک دورهٔ شکست، در شرایط مناسب دوباره خود را بازسازی کند. این الگو، که پیش‌تر نیز چندین بار در تاریخ طبرستان تکرار شده بود، در دورهٔ مغول نیز خود را نشان داد و بعدها، در دوره‌های بعدی تاریخ مازندران نیز بارها تکرار شد.

در دورهٔ مغول، این ویژگی اهمیت بیشتری یافت. حکومت مرکزی جدید، که هنوز ساختار اداری پایداری نداشت، برای ادارهٔ مناطق شمالی نیازمند همکاری با نیروهای بومی بود. از سوی دیگر، خاندان‌های محلی نیز برای حفظ موقعیت خود به نوعی رابطهٔ رسمی یا نیمه‌رسمی با قدرت مغولی نیاز داشتند تا از یورش‌های احتمالی در امان بمانند. در نتیجه، میان دو طرف نوعی رابطهٔ سیاسی شکل گرفت که در آن هرکدام تا حدی نیازهای دیگری را در نظر می‌گرفت، رابطه‌ای که نه بر پایهٔ اعتماد کامل، بلکه بر پایهٔ منفعت متقابل استوار بود.

این وضعیت البته به معنای استقلال کامل مازندران نبود. قدرت ایلخانان در نهایت بر منطقه سایه انداخت و نظام مالی و اداری آنان، هرچند با شدت‌های متفاوت، بر بخش‌هایی از شمال ایران اثر گذاشت. مالیات‌ها باید پرداخت می‌شد، فرمان‌های حکومت مرکزی باید تا حدی رعایت می‌شد و در مواقع بحرانی، نمایندگان یا سپاهیان ایلخانی می‌توانستند وارد منطقه شوند. اما در مقایسه با برخی مناطق دیگر ایران، که ساختارهای محلی‌شان به‌کلی از میان رفت و جای خود را به مأموران مستقیم مغولی داد، ساختارهای محلی مازندران توانستند جایگاه خود را برای مدت طولانی‌تری حفظ کنند.

یکی از مهم‌ترین دلایل این مسئله، جغرافیای سیاسی مازندران بود. رشته‌کوه البرز مانند یک مانع طبیعی میان جلگهٔ ساحلی دریای خزر و فلات مرکزی ایران قرار داشت. مسیرهای عبور از البرز محدود و در بسیاری از نقاط دشوار، پرپیچ‌وخم و در فصل‌های سرد سال حتی غیرقابل عبور بود. گردنه‌هایی مانند گردنهٔ فیروزکوه یا مسیرهای منتهی به لاریجان، تنها راه‌های محدودی بودند که سپاهیان بزرگ می‌توانستند از آن‌ها عبور کنند و همین محدودیت، حرکت سریع و کنترل مستمر منطقه را برای هر نیروی خارجی دشوار می‌ساخت. بنابراین قدرتی که از مرکز ایران به سوی مازندران حرکت می‌کرد، نمی‌توانست به‌آسانی و به‌سرعت تمام منطقه را تحت کنترل مستقیم خود قرار دهد.

البته نباید این مسئله را اغراق‌آمیز دانست. کوهستان به‌تنهایی نمی‌توانست یک منطقه را برای همیشه مستقل نگه دارد؛ تاریخ نشان داده که حتی طبرستان نیز بارها شاهد حملات موفق از سوی قدرت‌های مرکزی بوده است. اما در کنار قدرت خاندان‌های محلی، شبکه‌های اجتماعی متراکم روستایی و سابقهٔ سیاسی طولانی منطقه، این عامل جغرافیایی شرایطی ایجاد می‌کرد که حکومت‌های مرکزی از جمله ایلخانان ناچار بودند به‌جای تحمیل کنترل مستقیم و پرهزینه، با واقعیت‌های محلی کنار بیایند و از طریق مذاکره و همکاری با نخبگان بومی به اهداف خود برسند.

با وجود بحران سیاسی گسترده در ایران، حیات شهری در مازندران به‌طور کامل از میان نرفت. در همین دوره، شهرهای مهم مازندران نیز نقش خود را تا حد زیادی حفظ کردند. آمل همچنان یکی از مراکز مهم منطقه بود؛ شهری که از قرن‌ها پیش، از دورهٔ ساسانی و آغاز اسلام، مرکز سیاسی و فرهنگی طبرستان به شمار می‌رفت. ساری نیز در تحولات سیاسی شمال ایران جایگاه قابل‌توجهی داشت و در برخی دوره‌ها حتی به رقیب آمل در مرکزیت سیاسی منطقه تبدیل می‌شد. این شهرها تنها محل زندگی مردم نبودند، بلکه مراکز اداری، مذهبی و علمی نیز محسوب می‌شدند؛ در آن‌ها بازارها فعال بودند، مساجد و مدارس دینی به کار خود ادامه می‌دادند و شبکه‌ای از عالمان، فقیهان و نویسندگان در آن‌ها زندگی و فعالیت می‌کردند.

بازارها، مراکز مذهبی و نهادهای محلی، حتی در سخت‌ترین سال‌های پس از سقوط خوارزمشاهیان، به فعالیت خود ادامه دادند و جامعه تلاش کرد خود را با شرایط جدید سازگار کند. این نکته اهمیت زیادی دارد؛ زیرا تاریخ حملهٔ مغول نباید فقط از زاویهٔ جنگ و ویرانی نوشته شود. یکی از مهم‌ترین پرسش‌های تاریخی این است که جوامع چگونه پس از یک بحران بزرگ دوباره سازمان یافتند و به زندگی ادامه دادند و مازندران نمونهٔ جالبی برای بررسی همین مسئله است.

در حالی که در بخش‌هایی از ایران، به‌ویژه در مناطقی مانند خراسان که مقاومت شدیدی در برابر مغولان صورت گرفت، ساختارهای سیاسی و اقتصادی پیشین به‌شدت آسیب دیده بودند و شهرهایی چون نیشابور و مرو تقریباً به‌کلی ویران شدند، در شمال ایران بخشی از سنت‌های محلی ادامه یافت. خاندان‌های منطقه‌ای، عالمان دینی، بزرگان شهرها و نیروهای اجتماعی هرکدام در حفظ این تداوم نقش داشتند و از تخریب کامل بافت اجتماعی منطقه جلوگیری کردند.

از نظر فرهنگی نیز این دوره را نمی‌توان صرفاً دوران افول دانست. درست است که حملات مغول ضربه‌های سنگینی به مراکز مختلف علمی و فرهنگی ایران وارد کرد کتابخانه‌ها سوزانده شدند، مدرسه‌ها ویران شدند و بسیاری از دانشمندان کشته یا آواره شدند اما فرهنگ ایرانی از میان نرفت. برعکس، در دوره‌های بعدی بسیاری از عناصر فرهنگ ایرانی وارد ساختار حکومت مغولی شد و دیوان‌سالاران و دانشمندان ایرانی نقش مهمی در ادارهٔ حکومت‌های مغولی پیدا کردند. در شهرهایی مانند آمل، مراکز علمی و مذهبی همچنان فعال بودند و ارتباط علمی میان مازندران و دیگر مناطق ایران ادامه پیدا کرد. این شبکهٔ علمی در قرن‌های بعد نیز تأثیر خود را حفظ کرد و یکی از پایه‌های مهم هویت فرهنگی مازندران باقی ماند.

مازندران در دوره ایلخانی

این تحول در دورهٔ ایلخانان بیش از پیش آشکار شد. مغولان پس از استقرار در ایران به‌تدریج با سنت‌های سیاسی و اداری ایرانی آشنا شدند. آنان برای ادارهٔ سرزمین گسترده خود به دیوانیان ایرانی نیاز داشتند؛ افرادی که با نظام مالیاتی، سنت‌های حقوقی و زبان اداری فارسی آشنا بودند. همین مسئله سبب شد که عناصر ایرانی در حکومت ایلخانی حضور پررنگی پیدا کنند. در نتیجه، ایران در دورهٔ مغول شاهد یک روند پیچیده بود: از یک سو حکومت جدید از بیرون وارد شده بود، با فرمانروایانی که نه مسلمان بودند و نه فارسی می‌دانستند، اما از سوی دیگر برای ادارهٔ کشور ناچار شد از بسیاری از ساختارها، تجربه‌ها و نیروهای ایرانی استفاده کند.

با گذشت زمان، حکومت مغولان از مرحلهٔ نخستین فتوحات عبور کرد و شکل تازه‌ای به خود گرفت. در نیمهٔ دوم قرن هفتم هجری، ایلخانان به‌عنوان حکومت مغولی ایران ظهور کردند و ساختار سیاسی نسبتاً مشخص‌تری به وجود آوردند. این تحول برای مازندران بسیار مهم بود، زیرا از این زمان رابطهٔ منطقه با قدرت مغولی، از حالت پیامدهای یک لشکرکشی بزرگ و بی‌قاعده، به رابطه‌ای میان یک حکومت مستقر با نهادهای اداری مشخص و یک منطقه دارای قدرت‌های محلی تبدیل شد.

اکنون دیگر مسئلهٔ اصلی این نبود که آیا مغولان می‌توانند وارد ایران شوند یا نه؛ آنان وارد شده بودند و حکومت تشکیل داده بودند. مسئلهٔ اصلی این بود که مازندران چگونه در برابر نظم جدید سیاسی جایگاه خود را حفظ خواهد کرد. خاندان‌های محلی باید تصمیم می‌گرفتند تا چه اندازه با ایلخانان همکاری کنند؛ بزرگان منطقه باید جایگاه خود را در ساختار اداری جدید پیدا می‌کردند و شهرها نیز باید با شرایط تازه کنار می‌آمدند.

مازندران در این مرحله موقعیتی متفاوت داشت. حکومت ایلخانی برخلاف مرحلهٔ نخست فتوحات مغول، تنها بر پایهٔ قدرت نظامی اداره نمی‌شد. مغولان برای حکومت بر سرزمین گستردهٔ ایران به دیوان‌سالاری، نظام مالیاتی و نیروهای متخصص نیاز داشتند. به همین دلیل، به‌تدریج بسیاری از سنت‌های اداری ایرانی وارد ساختار حکومت آنان شد. دیوانیان ایرانی نقش مهمی در ادارهٔ کشور پیدا کردند و حکومت ایلخانی از یک نیروی مهاجم به دولتی تبدیل شد که برای ادارهٔ سرزمین خود به ساختارهای پایدار نیاز داشت.

این تحول برای مازندران اهمیت زیادی داشت؛ زیرا منطقه دیگر صرفاً با سپاه مغول روبه‌رو نبود، بلکه با حکومتی مواجه بود که می‌خواست نفوذ و نظام اداری خود را در سراسر ایران تثبیت کند. در چنین شرایطی، خاندان‌های محلی مازندران مجبور بودند سیاستی واقع‌بینانه در پیش بگیرند. مقاومت دائمی در برابر قدرتی مانند ایلخانان می‌توانست خطرناک باشد، اما تسلیم کامل نیز می‌توانست استقلال و جایگاه تاریخی آنان را از بین ببرد. بنابراین، رابطه میان حکومت ایلخانی و خاندان‌های محلی بیشتر بر اساس نوعی تعادل سیاسی شکل گرفت.

در این میان، باوندیان جایگاه ویژه‌ای داشتند. باوندیان که یکی از قدیمی‌ترین خاندان‌های حاکم شمال ایران بودند، پس از تحولات دورهٔ خوارزمشاهی بار دیگر توانستند در بخشی از مازندران قدرت خود را بازسازی کنند. آنان در دورهٔ ایلخانی از طریق پذیرش اقتدار اسمی حکومت مرکزی، توانستند بخشی از اختیارات محلی خود را حفظ کنند. این روش در واقع ادامهٔ همان سیاستی بود که خاندان‌های مازندران طی قرن‌ها برای بقا در برابر حکومت‌های بزرگ‌تر به کار برده بودند: پذیرفتن حاکمیت اسمی در ازای حفظ خودمختاری عملی.

یکی از چهره‌های مهم این دوره شمس‌الملوک محمد بن رستم از خاندان باوندی بود. باوندیان در این دوره تلاش کردند ضمن حفظ موقعیت خود در مازندران، رابطه‌ای قابل‌قبول با حکومت ایلخانی برقرار کنند. این رابطه همیشه آرام نبود و در مواردی اختلافات سیاسی میان آنان و نمایندگان قدرت مرکزی ایجاد می‌شد, اختلافاتی که گاه به تنش‌های محدود نظامی هم می‌انجامید, اما در مجموع نشان می‌دهد که حکومت محلی هنوز از میان نرفته بود و توانسته بود جایی برای خود در ساختار جدید سیاسی بیابد.

نکتهٔ مهم این است که ایلخانان نیز همیشه علاقه‌ای به نابودی کامل حکومت‌های محلی نداشتند. ادارهٔ سرزمینی مانند مازندران، با کوهستان‌های صعب‌العبور و جوامع محلی پیچیده، بدون استفاده از افراد آشنا با محیط محلی دشوار بود. فرمانروایان بومی، بزرگان منطقه و دیوانیان محلی اطلاعاتی در اختیار داشتند که یک فرمانده یا مأمور اعزامی از مرکز فاقد آن بود. اطلاعاتی دربارهٔ مسیرهای کوهستانی، شبکه‌های خویشاوندی، منابع مالیاتی واقعی منطقه و شیوهٔ برخورد با مردم محلی.

بنابراین در بسیاری از موارد، حکومت مرکزی ترجیح می‌داد قدرت خاندان‌های محلی را کنترل کند، نه اینکه الزاماً آن‌ها را به‌طور کامل از میان ببرد. این سیاست باعث شد که مازندران در دورهٔ ایلخانی وضعیتی متفاوت از بسیاری از مناطق دیگر ایران پیدا کند. اقتدار ایلخانان وجود داشت، اما قدرت محلی نیز به شکل‌های مختلف ادامه یافت.از سوی دیگر، ساختار اداری ایلخانان به‌تدریج بر زندگی سیاسی منطقه تأثیر گذاشت. نظام مالیاتی، ثبت زمین‌ها، مأموران حکومتی و ارتباط میان مراکز محلی و دیوان مرکزی گسترش پیدا کرد. مازندران نیز مانند سایر مناطق ایران ناچار شد بخشی از نیازهای مالی حکومت مرکزی را تأمین کند؛ خراج، مالیات بر زمین و گاه تعهدات نظامی از جمله این تعهدات بود.

البته نباید تصور کرد که این نظام در تمام نقاط منطقه با شدت یکسان اجرا می‌شد. تفاوت میان جلگه‌ها، شهرها و مناطق کوهستانی باعث می‌شد میزان کنترل حکومت مرکزی در نقاط مختلف متفاوت باشد. در شهرهای بزرگ مانند آمل و ساری، که در مسیرهای اصلی ارتباطی قرار داشتند، مأموران حکومتی و دیوانیان حضور بیشتری داشتند و نفوذ حکومت مرکزی محسوس‌تر بود. اما در نواحی کوهستانی، مانند لاریجان یا مناطق دورافتادهٔ داخلی، قدرت خاندان‌ها و بزرگان محلی همچنان اهمیت زیادی داشت و حضور مستقیم مأموران حکومتی محدودتر بود. همین تفاوت بعدها در تحولات سیاسی مازندران نقش مهمی پیدا کرد و به بازیگران محلی این امکان را داد که در مناطق کوهستانی پایگاه‌های مستحکمی برای خود حفظ کنند.

در این دوره، دین نیز یکی از عوامل مهم در سیاست منطقه بود. بیشتر فرمانروایان مغول در آغاز ورود خود به ایران مسلمان نبودند و حکومت آنان در نخستین دهه‌ها بر پایهٔ ساختاری متفاوت از نظام سیاسی اسلامی پیشین قرار داشت. این تفاوت دینی، رابطهٔ حکومت مغولی با جامعهٔ مسلمان ایران، از جمله جامعهٔ مازندران که سابقهٔ طولانی در تشیع و باورهای دینی خاص خود داشت، را دشوار می‌کرد. اما به‌تدریج شرایط تغییر کرد.

یکی از مهم‌ترین نقاط عطف، دورهٔ غازان خان بود. غازان خان در سال ۶۹۴ هجری قمری به اسلام گروید و پس از آن اصلاحات گسترده‌ای را در حکومت ایلخانی آغاز کرد. اسلام‌آوردن او فقط یک تغییر شخصی نبود؛ بلکه پیامدهای سیاسی و اجتماعی مهمی داشت. حکومت ایلخانی بیش از گذشته خود را با جامعهٔ مسلمان ایران هماهنگ کرد و سیاست‌های اداری و مالی آن نیز دستخوش تغییر شد. این هماهنگی مذهبی، تا حدی از فاصلهٔ فرهنگی میان حاکمان مغول و رعایای ایرانی کاست و مشروعیت حکومت ایلخانی را در نظر جامعهٔ مسلمان تقویت کرد.

اصلاحات غازان خان، که با همکاری وزیرانی مانند رشیدالدین فضل‌الله همدانی انجام شد، تلاش می‌کرد نظم مالی و اداری حکومت را سامان دهد. مالیات‌ها، نظام زمین‌داری، ارتباط میان مأموران و مردم و نحوهٔ ادارهٔ ایالات مورد بازنگری قرار گرفت. رشیدالدین، که خود دانشمند و تاریخ‌نگار برجسته‌ای بود، تلاش کرد نظامی منسجم‌تر و کمتر ستمگرانه برای جمع‌آوری مالیات و ادارهٔ ولایات ایجاد کند — هرچند اجرای کامل این اصلاحات در سراسر قلمرو وسیع ایلخانی با موانع بسیاری روبه‌رو بود.

برای مازندران، این اصلاحات اهمیت داشت؛ زیرا منطقه به شبکهٔ اداری گسترده‌تری متصل شد. با این حال، شرایط خاص محلی همچنان باعث می‌شد اجرای سیاست‌های مرکزی به شکل یکسان امکان‌پذیر نباشد و بسیاری از تصمیمات نهایی همچنان در سطح محلی و از طریق مذاکره با بزرگان منطقه گرفته می‌شد.

اما حضور باوندیان به این معنا نبود که تمام مازندران در اختیار آنان قرار داشت. قدرت سیاسی در منطقه همچنان میان مراکز مختلف تقسیم شده بود و خاندان‌ها و بزرگان محلی هرکدام نفوذ خاص خود را داشتند. این پراکندگی قدرت، هم نقطهٔ ضعف بود و هم عامل بقا. از یک سو، نبود حکومت واحد می‌توانست باعث درگیری و رقابت داخلی شود و منطقه را در برابر یک قدرت بیرونی متحد و منسجم آسیب‌پذیرتر کند؛ اما از سوی دیگر، اگر یک مرکز قدرت سقوط می‌کرد، تمام ساختار سیاسی منطقه از بین نمی‌رفت. قدرت می‌توانست در نقطه‌ای دیگر دوباره شکل بگیرد، الگویی که بارها در طول تاریخ مازندران تکرار شده بود و در دورهٔ مغول نیز خود را نشان داد.

فروپاشی و زمینه‌های ظهور مرعشیان

این وضعیت تا دورهٔ ابوسعید بهادرخان ادامه یافت؛ آخرین ایلخان قدرتمند مغول در ایران. ابوسعید در سنین جوانی به تخت نشست و در دوران فرمانروایی‌اش، هرچند حکومت ایلخانی همچنان با چالش‌های داخلی و بیرونی روبه‌رو بود، اقتدار مرکزی تا حدی حفظ شد. پس از مرگ ابوسعید در سال ۷۳۶ هجری قمری، حکومت ایلخانی با بحران جانشینی مواجه شد. او وارث نیرومندی نداشت و پس از مرگش، وحدت سیاسی حکومت ایلخانی به‌سرعت تضعیف شد و در عرض چند سال، ایلخانان به چند حکومت رقیب و کوچک‌تر تجزیه شدند.

همین اتفاق برای مازندران اهمیت بسیار زیادی داشت. تا زمانی که ایلخان قدرتمندی در مرکز وجود داشت، خاندان‌های محلی مجبور بودند اقتدار او را در نظر بگیرند و در چارچوب مشخصی از تابعیت اسمی عمل کنند. اما با ضعف مرکز، فرصت تازه‌ای برای قدرت‌های منطقه‌ای ایجاد شد. این الگو در تاریخ ایران بارها تکرار شده است: هنگامی که حکومت مرکزی نیرومند است، قدرت‌های محلی محدود می‌شوند؛ اما با فروپاشی یا ضعف مرکز، نیروهای محلی دوباره سر برمی‌آورند. مازندران نیز از این قاعده مستثنا نبود.

پس از مرگ ابوسعید، قدرت سیاسی در ایران میان خاندان‌ها و فرمانروایان مختلف تقسیم شد. در بخش‌های مختلف کشور، حکومت‌های محلی تازه‌ای شکل گرفتند: جلایریان در عراق عجم و آذربایجان، چوپانیان که خود از سرداران بزرگ ایلخانی برخاسته بودند، اینجویان در فارس و آل‌مظفر در یزد و کرمان هرکدام در بخشی از ایران قدرت گرفتند و رقابت آنان باعث شد فضای سیاسی کشور بیش از پیش پراکنده و بی‌ثبات شود.

در چنین شرایطی، خاندان‌های محلی مازندران دیگر مجبور نبودند مانند گذشته در برابر یک حکومت مرکزی قدرتمند رفتار کنند. زمینه برای رقابت‌های تازه و ظهور حکومت‌های منطقه‌ای فراهم شد. باوندیان نیز در همین فضای سیاسی تلاش کردند جایگاه خود را حفظ کنند، اما رقبای جدیدی در حال ظهور بودند. یکی از مهم‌ترین این نیروها، کیاییان بودند که بعدها در تاریخ گیلان و مناطق پیرامون دریای خزر اهمیت پیدا کردند. در شرق و مرکز مازندران نیز نیروهای محلی مختلفی از جمله کینخواریان فعالیت داشتند. این پراکندگی قدرت، فضای سیاسی شمال ایران را در نیمهٔ دوم قرن هشتم هجری بیش از پیش پیچیده کرد.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این دوران گذار، تغییر مفهوم قدرت در مازندران بود. در دوره‌های پیشین، فرمانروایی بیشتر به خاندان‌های نظامی و اشرافی تعلق داشت که مشروعیت خود را از تبار، زور شمشیر یا وابستگی به دربارهای بزرگ‌تر می‌گرفتند. اما در قرن هشتم هجری، پیوند میان تصوف، تشیع و قدرت سیاسی در شمال ایران اهمیت بیشتری پیدا کرد و شکل تازه‌ای از مشروعیت سیاسی مشروعیت مذهبی به میدان آمد.

مازندران از دیرباز محیط مناسبی برای رشد جریان‌های مذهبی و عرفانی بود. کوهستان‌های البرز، فاصلهٔ نسبی منطقه از مراکز بزرگ سیاسی و وجود شبکه‌های محلی متراکم، زمینهٔ مناسبی برای فعالیت مشایخ صوفی و خاندان‌های مذهبی ایجاد کرده بود. دور بودن از چشم مستقیم قدرت مرکزی به این جریان‌ها امکان می‌داد بدون فشار سیاسی شدید رشد کنند و پیروانی بیابند.

در چنین فضایی، سادات و خاندان‌های علوی نیز نفوذ قابل‌توجهی پیدا کردند. مردم منطقه سابقهٔ طولانی در ارتباط با خاندان‌های علوی داشتند و حکومت‌های شیعی گذشته در طبرستان به‌ویژه دولت علویان طبرستان در قرن سوم هجری میراث سیاسی و مذهبی مهمی بر جای گذاشته بودند. بنابراین، در قرن هشتم هجری، پیوند میان قدرت مذهبی و سیاسی می‌توانست زمینهٔ شکل‌گیری حکومت‌های جدید را فراهم کند. مردمی که قرن‌ها با اندیشهٔ حکومت متکی بر مشروعیت دینی آشنا بودند، آماده‌تر از بسیاری از مناطق دیگر ایران برای پذیرش رهبری‌ای بودند که از نسب سادات و اعتبار مذهبی برمی‌خاست.

این تحول به‌ویژه زمانی اهمیت یافت که ساختار ایلخانی از هم پاشید و حکومت مرکزی ایران دیگر توان کنترل مؤثر تمام مناطق را نداشت. در شمال ایران، قدرت محلی همیشه نقش بیشتری نسبت به بسیاری از مناطق دیگر داشت؛ بنابراین با ضعف ایلخانان، این قدرت‌ها به‌سرعت دوباره فعال شدند. در چنین شرایطی، باوندیان و دیگر خاندان‌های منطقه‌ای تلاش کردند موقعیت خود را حفظ کنند، اما رقابت‌ها شدیدتر از گذشته شده بود و اکنون بازیگرانی با نوع تازه‌ای از مشروعیت نیز وارد میدان می‌شدند.

جمع بندی

ورود مغولان را برای تاریخ مازندران نباید تنها به‌عنوان پایان یک دوره در نظر گرفت؛ بلکه این حادثه آغاز یک مرحلهٔ انتقالی بود. مرحله‌ای که در آن ساختار سیاسی قدیمی از میان رفت، اما جامعه و سنت‌های محلی توانستند خود را با جهان جدید تطبیق دهند. مازندران از این پس در میان دو نیرو قرار داشت: اقتدار روزافزون ایلخانان از یک سو و سنت دیرپای حکومت‌های محلی از سوی دیگر.

اگر دورهٔ مغول و ایلخانان را فقط با جنگ و حمله بررسی کنیم، بخش مهمی از تاریخ مازندران را از دست خواهیم داد. مهم‌ترین نتیجهٔ این دوره شاید نه خود حملهٔ مغول، بلکه تغییر ساختار قدرت در ایران و فراهم‌شدن زمینه برای ظهور حکومت‌های محلی جدید بود. باوندیان نماد یک سنت قدیمی بودند؛ سنتی که ریشه‌های آن به قرن‌های پیشین می‌رسید و بارها ثابت کرده بود که قدرت محلی در مازندران به‌آسانی از میان نمی‌رود.

اما با فروپاشی ایلخانان پس از مرگ ابوسعید بهادرخان، فضایی پدید آمد که در آن نوع تازه‌ای از قدرت، قدرتی متکی بر نسب علوی، تشیع، تصوف و رهبری اجتماعی، نه صرفاً بر تبار خاندانی و زور نظامی امکان ظهور یافت. زمینه‌های اجتماعی و مذهبی این تحول، که در همین دوره شکل گرفت، چند سال بعد به ظهور خاندانی انجامید که قرار بود برای بیش از یک قرن، سرنوشت سیاسی مازندران را رقم بزند: خاندان مرعشیان.

پایان دورهٔ ایلخانان در مازندران را باید نه یک پایان ساده، بلکه آغاز دوره‌ای تازه در تاریخ سیاسی این سرزمین دانست؛ دوره‌ای که در مقالهٔ بعدی، با شرح کامل زندگی میر قوام‌الدین مرعشی میر بزرگ و تأسیس حکومت مرعشیان در آمل در سال ۷۶۰ هجری قمری، به یکی از مهم‌ترین فصل‌های تاریخ مازندران خواهیم پرداخت.

قسمت بعدی را از دست ندهید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان