تاریخ مازندران در زمان صفویان

مازندران در آستانهٔ ظهور صفویان
با افول تدریجی حکومت تیموریان در نیمهٔ دوم سدهٔ نهم هجری، ساختار سیاسی ایران بار دیگر دستخوش پراکندگی شد و قدرتهای محلی در بسیاری از نقاط کشور مجال بیشتری برای فعالیت پیدا کردند. مازندران نیز از این شرایط تأثیر پذیرفت. این سرزمین که طی قرنها به دلیل موقعیت جغرافیایی و ساختار اجتماعی ویژهٔ خود توانسته بود حکومتهای محلی متعددی را در خود حفظ کند، پس از کاهش اقتدار تیموریان بار دیگر شاهد رقابت میان خاندانها و قدرتهای منطقهای شد. مرعشیان همچنان یکی از مهمترین نیروهای سیاسی مازندران بودند، اما شرایط سیاسی ایران در آستانهٔ ظهور صفویان بهگونهای بود که ادامهٔ استقلال حکومتهای محلی دیگر به آسانی گذشته امکانپذیر نبود.
این پراکندگی سیاسی، بهطور متناقضنمایی، زمینهای فراهم کرد که یک قدرت نیرومند و برخوردار از پشتوانهٔ مذهبی بتواند در مدتی نسبتاً کوتاه بخش بزرگی از ایران را زیر فرمان خود درآورد. خاندان صفوی، که ریشهاش به شیخ صفیالدین اردبیلی میرسید، در آغاز یک طریقت صوفیانه بود؛ اما در طول چند نسل، این طریقت ماهیتی سیاسی و نظامی یافت و پیروانش قزلباشان به نیروی اصلی گسترش قدرتش تبدیل شدند. شاه اسماعیل صفوی در آغاز سدهٔ دهم هجری با اتکا بر این نیروها بخشهای مهمی از ایران را تصرف کرد و در سال ۹۰۷ هجری قمری در تبریز تاجگذاری کرد. با تأسیس دولت صفوی، برای نخستینبار پس از چند قرن، بخش بزرگی از ایران در چارچوب یک حکومت نسبتاً متمرکز قرار گرفت و این تحول سرنوشت مازندران را نیز دگرگون کرد.
آنچه دولت تازهتأسیس صفوی را به مازندران متوجه میساخت، تنها اهمیت سیاسی منطقه نبود. جلگههای حاصلخیز، تولید برنج و دیگر محصولات کشاورزی، باغداری، دامداری و منابع جنگلی، ارزش اقتصادی این سرزمین را بالا میبرد؛ و قرارگرفتنش در جنوب دریای خزر و مجاورت با گیلان، استرآباد و مناطق مرکزی ایران، اهمیت جغرافیایی آن را دوچندان میکرد. صفویان نمیتوانستند چنین منطقهای را خارج از حوزهٔ اقتدار خود رها کنند.
با این حال، ورود صفویان به مازندران با شرایطی متفاوت از مناطق مرکزی ایران همراه بود. برخلاف بسیاری از نواحی که حکومت مرکزی میتوانست با انتصاب حاکمانی مورد اعتماد اقتدارش را برقرار کند، در مازندران خاندانهای محلی و در رأس آنها مرعشیان از سابقهای طولانی برخوردار بودند و علاوه بر قدرت سیاسی، پشتوانهٔ مذهبی و اجتماعی نیز داشتند. از این رو استقرار اقتدار دولت مرکزی در این منطقه نیازمند سیاستی حسابشدهتر بود؛ صفویان نمیتوانستند تنها با تکیه بر نیروی نظامی، ساختارهای ریشهدار محلی را یکشبه از میان ببرند.
مرعشیان در این شرایط با انتخابی دشوار روبهرو بودند: ادامهٔ استقلال سیاسی در برابر حکومتی که روزبهروز نیرومندتر میشد، خطر درگیری مستقیم را افزایش میداد؛ اما پذیرش اقتدار صفوی به معنای از دست دادن بخشی از استقلالی بود که این خاندان طی نسلها به دست آورده بود. میان دو طرف یک نقطهٔ اشتراک مهم هم وجود داشت، شاه اسماعیل تشیع دوازدهامامی را مذهب رسمی دولت قرار داد، و مازندران از دیرباز یکی از مهمترین مراکز تشیع در شمال ایران بود. این اشتراک مذهبی میتوانست زمینهٔ تفاهم باشد، اما بهتنهایی کافی نبود؛ زیرا میان تشیع محلی و ریشهدار مازندران با تشیع رسمی و تازهسازمانیافتهٔ دولت صفوی، تفاوتهایی وجود داشت که تنها در طول زمان برطرف شد.
دولت صفوی در برخورد با حکومتهای محلی یک هدف اساسی را دنبال میکرد: جلوگیری از وجود قدرتهایی که بتوانند مستقل از مرکز عمل کنند. تجربهٔ حکومتهای پیشین ایران نشان داده بود که خاندانهای محلی، در شرایط ضعف قدرت مرکزی، بهسرعت میتوانند به قدرتهای کاملاً مستقل بدل شوند، همان الگویی که مرعشیان خود، پس از فروپاشی ایلخانان، از آن بهره برده بودند. شاهان صفوی میخواستند این چرخهٔ تکرارشونده را متوقف کنند و ساختاری بسازند که در آن فرمانروایان محلی، در نهایت، تابع شاه باشند.

نیروهای قزلباش ابزار اصلی این سیاست بودند. آنان ستون نظامی دولت صفوی به شمار میرفتند و بسیاری از مناطق کشور بهواسطهٔ امیران و فرماندهان وابسته به آنان اداره میشد. حضور تدریجی این نیروها در مازندران به حکومت مرکزی امکان داد ارتباط خود را با فرمانروایان محلی از طریق نظام حکومتی رسمی افزایش دهد. نتیجه این بود که مرعشیان، بر خلاف گذشته، دیگر نتوانستند موقعیت پیشین خود را بهطور کامل حفظ کنند؛ قدرت سیاسیشان در چارچوب دولت صفوی محدودتر شد. این یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ سیاسی مازندران بود، زیرا برای نخستینبار پس از قرنها، یک دولت نیرومند و نسبتاً متمرکز توانست ساختارهای سیاسی محلی را در قالب یک نظام واحد قرار دهد.
با این حال، این محدودیت سیاسی به معنای نابودی خاندانهای محلی نبود. نفوذ اجتماعی و مذهبی آنان که از شبکهای دیرینه از خویشاوندی، مالکیت زمین و ارتباط با مردم عادی تغذیه میشد بهسرعت از میان نرفت. دولت صفوی در عمل ناچار بود میان تمرکز قدرت و بهرهگیری از ظرفیت خاندانهای بومی تعادل برقرار کند، و بسیاری از این نیروها، بهجای حذف کامل، در ساختار جدید جذب شدند و بهجای حکومت مستقل، در نقش نخبگان محلی به فعالیت خود ادامه دادند.
آنچه مازندران را برای دولت تازهٔ صفوی ارزشمند میکرد، فراتر از موقعیت سیاسیاش بود. کشاورزی، بهویژه برنج، همچنان پایهٔ اصلی اقتصاد منطقه بود؛ زمینهای حاصلخیز جلگهای، رودخانههای فراوان و بارندگی مناسب، تولیدی متنوع از محصولات کشاورزی، باغی و دامی فراهم میکرد که کمتر از مناطق خشک فلات ایران به آبیاری مصنوعی وابسته بود. جنگلهای انبوه منبع چوب برای ساختوساز و سوخت بودند و مراتع کوهستانی، دامداری را رونق میبخشیدند. این تنوع اقتصادی، نتیجهٔ مستقیم تنوع جغرافیایی منطقه بود، سرزمینی که در فاصلهای کوتاه از ساحل خزر تا ارتفاعات البرز، محیطهای متفاوتی را در خود جای داده بود.
دولت مرکزی برای تأمین هزینههای نظامی و اداری خود به درآمد مناطق مختلف وابسته بود، و مازندران بخشی از این درآمد را تأمین میکرد. ارتباط منطقه با بازارهای گیلان که یکی از مراکز اصلی تولید ابریشم ایران بود و با استرآباد و نواحی مرکزی، جایگاه آن را در شبکهٔ اقتصادی شمال ایران تثبیت میکرد. دریای خزر نیز نقشی راهبردی داشت: هرچند بخش عمدهٔ تجارت هنوز از مسیرهای زمینی انجام میشد، موقعیت ساحلی مازندران به منطقه اهمیتی میداد که فراتر از یک ولایت معمولی بود، بهویژه از اینرو که گسترش تدریجی نفوذ قدرتهای شمالی در حوزهٔ خزر، کنترل سواحل جنوبی این دریا را به مسئلهای امنیتی نیز بدل کرده بود.
بدین ترتیب، کنترل مازندران تنها مسئلهای مربوط به ادارهٔ یک ولایت نبود، بلکه بخشی از سیاست گستردهتر صفویان برای تثبیت مرزها، تأمین درآمد و حفظ مسیرهای ارتباطی شمال کشور بود.
یکی از مهمترین تفاوتهای دولت صفوی با حکومتهای پیشین، نقش مذهب در ساختار سیاسی آن بود. رسمیشدن تشیع دوازدهامامی در سراسر ایران، در مازندران بر بستری کاملاً آماده نشست؛ منطقهای که قرنها پیش از صفویان، از دوران علویان طبرستان تا فعالیت خاندانهای سادات و عالمان شیعه، سابقهای دیرینه در این مذهب داشت. آنچه صفویان انجام دادند، نه آغاز تشیع در مازندران، بلکه تبدیل این زمینهٔ مذهبی دیرینه به بخشی از ساختار رسمی یک دولت سراسری بود. میان تشیع رسمی دولت و سنتهای مذهبی بومی بهتدریج پیوندی شکل گرفت که در قرنهای بعد نیز پابرجا ماند و به گسترش نهادهای دینی، حضور بیشتر علما و شکلگیری شبکهای فراگیرتر از مراکز مذهبی در شهرهای منطقه انجامید.
عصر شاه عباس
با رویکارآمدن شاه عباس اول در سال ۹۹۶ هجری قمری، دولت صفوی وارد مرحلهای تازه از تمرکز سیاسی و اداری شد. او پس از تثبیت قدرت خود و کاهش نفوذ برخی امیران قزلباش، کوشید ساختار حکومت را بیش از گذشته مستقیماً تحت اختیار شاه درآورد، سیاستی که در مازندران، به دلیل حاصلخیزی، منابع طبیعی و نزدیکی به دریای خزر، اهمیتی ویژه یافت.
مهمترین ابزار این سیاست، گسترش املاک خاصه (املاک سلطنتی) بود. بخش قابلتوجهی از زمینهای حاصلخیز مازندران به این شکل درآمد و درآمدشان مستقیماً به خزانهٔ سلطنتی اختصاص یافت. این نظام رابطهٔ اقتصادی میان مازندران و دربار صفوی را بیواسطهتر از هر زمان دیگری کرد. شاه عباس شخصاً علاقهٔ ویژهای به مناطق شمالی داشت و بارها به مازندران سفر کرد؛ طبیعت مرطوب، جنگلهای گسترده و زمینهای حاصلخیز منطقه، برای دربار که معمولاً در اصفهان مستقر بود جذابیتی خاص داشت.
یکی از جالبترین و کمتر گفتهشدهترین نکات دربارهٔ پایان حکومت مرعشیان، ماهیت کاملاً شخصی فتح نهایی مازندران توسط شاه عباس است. میرعبداللهخان مرعشی، از بزرگان همین خاندان، در دوران شاه طهماسب یکم بر بخشی از مازندران سرزمین اجدادی خودش حکمرانی میکرد. اما وقتی از اطاعت دربار صفوی سر باز زد، شاه طهماسب پسرعموی او، میرسلطانمرادخان را که خود مدعی حکومت مازندران بود، تقویت کرد؛ سلطانمراد سرانجام میرعبداللهخان را کشت و با موافقت دربار صفوی، خودش زمام امور را در دست گرفت.
نکتهٔ کلیدی اینجاست: دختر همین میرعبداللهخان مقتول، زنی بود به نام خیرالنساء بیگم، که بعدها به لقب مهدعلیا شهرت یافت و همسر شاه محمد خدابنده و مادر شاه عباس اول شد. یعنی شاه عباس، فرمانروای بزرگ صفوی که سرانجام مازندران را بهطور کامل فتح کرد، از طریق مادرش نوهٔ همان خاندان مرعشی بود که دولت صفوی برای سرکوبش تلاش کرده بود.
شاه عباس دقیقاً بر همین اساس، ادعای حقی موروثی بر مازندران داشت. در سال ۱۰۰۵ هجری قمری، او با تکیه بر همین ادعا، فرماندهٔ خود فرهادخان قرهمانلو را برای فتح کامل قلمرو مرعشیان به مازندران فرستاد. سران محلی از جمله سید مظفر مرتضایی، الوند دیو، و بهویژه ملک بهمن لاریجانی که در قلعهٔ کوهستانی فیروزجاه پناه گرفته بود یکی پس از دیگری مجبور به تسلیم شدند. با سقوط این آخرین جیبهای مقاومت، حکومت چند صدسالهٔ خاندانهای محلی مازندران عملاً به پایان رسید.
علاقهٔ شاه عباس به مازندران را نباید فقط در سیاست و اقتصاد خلاصه کرد؛ او این منطقه را به معنای واقعی کلمه به خانهٔ دوم خودش تبدیل کرد. در سالهای ۱۰۲۰ و ۱۰۲۱ هجری قمری، به فاصلهٔ کوتاهی از یکدیگر، دو اقامتگاه زمستانی باشکوه به سبک همان کاخهایی که در اصفهان ساخته بود، در فرحآباد و اشرفالبلاد (بهشهر کنونی) بنا کرد. این کاخها آنقدر چشمگیر بودند که جهانگردان اروپایی آن دوره، از جمله پیترو دلاواله در سال ۱۶۱۸ میلادی و توماس هربرت در سال ۱۶۲۷ میلادی، بهطور ویژه به دیدن آنها رفتند و در سفرنامههای خود شرحشان دادند.
در همین راستا، شهر بابل امروزی که در آن زمان روستایی به نام بارفروشده بود، در دورهٔ شاه عباس به یک مرکز تجاری واقعی تبدیل شد و نامش به بارفروش تغییر یافت. در جنوب همین روستا، دریاچهای کوچک وجود داشت که آبش از رودخانهای به نام آقارود شاخهای از بابلرود تأمین میشد و در میانش جزیرهای سرسبز و زیبا قرار داشت. شاه عباس در همین جزیره باغ و عمارتی باشکوه به نام باغ شاه بنا کرد که با پلی به شهر متصل میشد؛

جایی که هم محل تفریح و شکار خودش بود و هم مقر دولتخانهٔ حاکم بارفروش. جزیره پر از درختان نارنج و دریاچهاش پوشیده از نیلوفر آبی بود، و همین منظره سبب شد جهانگردان اروپایی که از آنجا دیدن کردند، در سفرنامههاشان با شگفتی از این باغهای رؤیایی بنویسند. این محل بعدها به بحر ارم شهرت یافت نامی که امروز هم بهعنوان یکی از محلههای جنوبی شهر بابل باقی مانده است.البته این محل بعدها چند بار دست به دست شد: کاخ شاه عباس در دورهٔ زندیه ویران شد، آقامحمدخان و فتحعلیشاه قاجار هرکدام در همانجا بناهایی ساختند یا بازسازی کردند، و سرانجام در دورهٔ پهلوی نیز کاخ شاپور در همین جزیره بنا شد، اما بنیانگذار اصلی این باغ، همان شاه عباس اول بود.
اما شاید جنجالیترین بخش این سیاست، کوچ اجباری جمعیت بود. شاه عباس، در چارچوب همان سیاست کلیاش برای جابهجایی اقوام مختلف در سراسر ایران، حدود سیهزار خانوار گرجی و ارمنی را به مازندران کوچاند. بخشی از این خانوادهها در روستایی به نام گرجیمحله نزدیک اشرفالبلاد اسکان یافتند، روستایی که هنوز هم امروز با همین نام شناخته میشود و نسلهای بعدی همان کوچاندهشدگان در آن زندگی میکنند. اما این کوچ اجباری بهای سنگینی داشت: بهگفتهٔ منابع تاریخی، بسیاری از این خانوادههای گرجی و ارمنی به دلیل ناسازگاری با آبوهوای مرطوب و متفاوت مازندران که کاملاً با اقلیم کوهستانی قفقاز فرق داشت جان باختند.
این سیاست شاه عباس، که ترکیبی از عمران، تفریح سلطنتی و مهندسی جمعیتی بود، یکی از ملموسترین نشانههای تبدیل مازندران از یک ولایت دورافتاده به یکی از کانونهای توجه مستقیم دربار صفوی است.
این ماجرا نشان میدهد که فتح نهایی مازندران توسط شاه عباس را نباید فقط یک اقدام سیاسی خشک برای تمرکز قدرت دید؛ این جنگ، بهنوعی، بازپسگیری میراث مادری هم بود، شاهی که با شمشیر، حقی را که به باور خودش از طریق نسب مادری به او میرسید، از دست بازماندگان همان خاندان پس گرفت. کنایهٔ تاریخی تلخی هم در این ماجرا هست: مادر شاه عباس، خود قربانیِ غیرمستقیم همان رقابتهای خونینی بود که سرانجام نوهاش را به فرمانروای بلامنازع همان سرزمین تبدیل کرد.
در همین دوره، سیاستهای جابهجایی جمعیت که شاه عباس در نقاط مختلف ایران با اهداف نظامی، اقتصادی و سیاسی دنبال میکرد، در شمال کشور هم آثار خود را نشان داد؛ انتقال گروههای جمعیتی و استقرار نیروهای وابسته به دولت مرکزی، در بلندمدت بر ترکیب اجتماعی برخی نواحی مازندران اثر گذاشت. همزمان، توجه به تقویت راهها و گذرگاههای البرز که از دیرباز تنها پیوند میان شمال و مرکز ایران بودند افزایش یافت، چون امنیت این مسیرها برای انتقال سریعتر کالا، مأموران و نیروی نظامی حیاتی بود.
نتیجهٔ این سیاستها، تسریع همان روندی بود که از زمان شاه اسماعیل آغاز شده بود: محدودترشدن استقلال خاندانهای محلی. حاکمان و بزرگانی که پیشتر در محدودهٔ خود قدرت قابلتوجهی داشتند، اکنون بیش از گذشته زیر نظارت حکومت مرکزی قرار گرفتند. برخی از آنان از جمله بازماندگان خاندانهای قدیمی مانند مرعشیان در ساختار جدید به کار گرفته شدند و حتی توانستند از طریق ارتباط با دربار، موقعیت اجتماعی خود را حفظ کنند؛ اما تصمیمهای مهم منطقهای دیگر در نهایت به ارادهٔ دولت صفوی وابسته بود، نه به ارادهٔ خودشان.
این تحول برای مردم عادی هم پیامد داشت. در دورهٔ حکومتهای محلی، بخش قابلتوجهی از امور منطقه زیر نظارت خاندانها و صاحبان نفوذ بومی بود؛ با گسترش ساختار صفوی، مالیات و امور اداری بیشتر تحت نظارت حکومت مرکزی قرار گرفت و مأموران مالیاتی نقش پررنگتری در تعیین و دریافت درآمد دولت یافتند. این تغییر ناگهانی نبود، کشاورزان همچنان زمینهای خود را کشت میکردند و شهرها و روستاها بر همان ساختارهای سنتی به حیات خود ادامه میدادند، اما رابطهٔ آنان با حکومت، بهتدریج از طریق یک نظام اداری گستردهتر تعریف شد؛ نظامی که همیشه هم به نفع کشاورزان تمام نمیشد، چون افزایش نظارت دولت بر زمین و مالیات میتوانست سهم واقعی تولیدکننده را محدود کند.
سرنوشت شاه عباس، در پایان، به شکلی نمادین به همان سرزمینی گره خورد که پیوندی دوگانه با آن داشت، هم بهعنوان فاتح نهاییاش، و هم بهعنوان نوهٔ همان خاندان محلی که زمانی بر آن حکم میراند. او که چهلودو سال بر ایران فرمانروایی کرده بود، در شب جمعه، ۲۴ جمادیالاول سال ۱۰۳۸ هجری قمری (برابر با ۱۹ ژانویهٔ ۱۶۲۹ میلادی)، در سن شصتسالگی، در همان کاخ باشکوه چهلستون اشرفالبلاد، همان بنایی که خودش با عشق به مازندران ساخته بود چشم از جهان فروبست.

طبق روایت کتاب عالمآرای عباسی، یکی از منابع اصلی تاریخ دورهٔ صفوی، شاه عباس چند روز پیش از مرگش در یک سفر شکار در پرخوری و پرنوشی افراط کرده بود؛ در بازگشت، تبی شدید بر اثر سنگینی معده او را از پا انداخت و در مدتی کوتاه، به گفتهٔ همان منبع، از اوج کمال به حضیض وبال رسید. برخی منابع دیگر نیز از ابتلای او به بیماری سل یا اسهال در همان سفر یاد کردهاند.
پس از مرگش، پیکر او را از مازندران بیرون بردند تا به اصفهان یا مشهد منتقل کنند، اما به دلایلی که بهروشنی در منابع تاریخی ذکر نشده، سرانجام در میانهٔ راه، در کاشان به خاک سپرده شد، جایی که آرامگاهش در امامزاده حبیببنموسی هنوز هم برجاست. برخی روایتها حتی میگویند شاه عباس پیش از مرگ وصیت کرده بود پیکرش را در جایی دفن کنند که کسی نتواند آن را بیابد، شاید از ترس بیاحترامی دشمنان به جسدش پس از مرگ.

بدین ترتیب، مردی که با شمشیر و با تکیه بر ادعای موروثیاش از طریق مادرش همان شاهزادهٔ مرعشی سرانجام مازندران را بهطور کامل به دولت صفوی ملحق کرده بود، خود نیز عمرش را در همان خاکی به پایان رساند که یک قرن پیش از آن، اجداد مادریاش بر آن فرمان میراندند.اما مرگ او پایان کار دولتی نبود که ساخته بود؛ آن دولت، با همهٔ فراز و نشیبهایش، هنوز نزدیک به یک قرن دیگر دوام آورد.
پایان یک دوره
پس از شاه عباس، مازندران جایگاه خود را در ساختار سیاسی و اقتصادی دولت صفوی حفظ کرد، اما اولویتها تغییر کرد: اگر در آغاز حکومت صفوی مسئلهٔ اصلی گسترش اقتدار مرکزی و محدودکردن قدرتهای محلی بود، اکنون مسئلهٔ مهمتر حفظ همان نظم موجود و بهرهبرداری مستمر از ظرفیتهای اقتصادی منطقه بود. مازندران دیگر سرزمینی با حکومتهای محلی مستقل نبود؛ بخشی از یک ولایت در چارچوب دولت مرکزی بود که تحولاتش مستقیماً با سیاستهای دربار پیوند داشت.
در سالهای پایانی حکومت صفوی، مشکلات ساختاری ضعف نهادهای اداری، بحرانهای مالی، رقابتهای درباری و ناتوانی در کنترل همهٔ مناطق اقتدار مرکزی را در اواخر سدهٔ یازدهم و آغاز سدهٔ دوازدهم هجری بهشدت تضعیف کرد. با این حال، مازندران به دلیل موقعیت جغرافیایی و منابع اقتصادیاش همچنان منطقهای مهم باقی ماند و سرنوشتش با سرنوشت دولت مرکزی گره خورده بود. سقوط اصفهان و فروپاشی حکومت صفوی در سال ۱۱۳۵ هجری قمری، نقطهٔ پایان این ساختار سیاسی بود، ساختاری که بیش از دو قرن توانسته بود بخش بزرگی از ایران را، از جمله مازندران، در قالب یک دولت واحد نگه دارد.
اگر مسیر این دوره را در یک جمله خلاصه کنیم: صفویان، بر خلاف تمام حکومتهای پیشین که با مازندران کنار میآمدند، توانستند رابطهٔ میان مرکز و این منطقه را از رقابت میان حکومتهای مستقل، به رابطهای میان یک دولت مرکزی و یک ولایت تابع تبدیل کنند، رابطهای که آثارش، از رسمیتیافتن تشیع تا شکلگیری نظام املاک سلطنتی، برای نسلهای بعد نیز باقی ماند.
قسمت بعدی را از دست ندهید...
هادی علیزاده
پژوهشگر مستقل تاریخ و باستانشناسی
تمرکز بر تحلیل لایههای پنهان فرهنگ و تمدن ایران
برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.
http://www.hadializadeh.ir/post/65
هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان
