مازندران؛ از محمد بن زید تا ناصر کبیر

در قسمت قبل دیدیم که حسن بن زید، داعی کبیر، در سال ۲۵۰ هجری قمری نخستین حکومت شیعی ایران را در طبرستان بنیان گذاشت و تا سال ۲۷۰ هجری قمری با موفقیت از آن دفاع کرد. اما داستان علویان طبرستان با مرگ او تمام نشد. برادرش محمد بن زید جانشینش شد و فصل تازهای از این داستان آغاز شد؛ فصلی که با اوج و فرودهای بزرگ همراه بود و سرانجام به ظهور یکی از برجستهترین شخصیتهای تاریخ مازندران، ناصر کبیر، انجامید.
محمد بن زید؛ از اوج تا شکست
پس از درگذشت حسن بن زید، برادرش محمد بن زید که بعدها به داعی صغیر شهرت یافت، زمام امور را در دست گرفت. او وارث حکومتی بود که از یک سو در میان مردم محبوبیت داشت و از سوی دیگر با دشمنان قدرتمندی روبهرو بود. محمد بن زید تلاش کرد سیاستهای برادرش را ادامه دهد و با تقویت ارتش، حفظ اتحاد خاندانهای محلی و گسترش روابط با دیلمیان، موقعیت حکومت علوی را تثبیت کند. او به خوبی میدانست که بقای حکومت علویان بیش از هر چیز به حمایت مردم و خاندانهای محلی وابسته است. از این رو، همان سیاستی را ادامه داد که برادرش در پیش گرفته بود؛ یعنی احترام به جایگاه بزرگان محلی، کاهش فشار مالیاتی و تقویت امنیت راههای ارتباطی. این سیاست باعث شد که حکومت علویان همچنان از پشتوانه مردمی برخوردار باشد و در برابر تهدیدهای بیرونی مقاومت کند.
محمد بن زید در آغاز حکومت خود موفقیتهایی هم داشت. او قلمرو حکومت را گسترش داد و توانست گرگان و بخشهایی از ری را نیز به قلمرو علویان بیفزاید. در این دوران، طبرستان به قدرتمندترین حکومت شمال ایران تبدیل شد. شهرهای آمل و ساری رونق بیشتری یافتند و تجارت از طریق دریای هیرکانی افزایش یافت. نفوذ تشیع نیز در این دوران بیش از گذشته گسترش یافت. حضور سادات علوی، فعالیت عالمان دینی و حمایت حکومت از آنان موجب شد که بسیاری از مردم منطقه با آموزههای مذهب شیعه آشنا شوند. البته این تحول به صورت تدریجی انجام گرفت و بسیاری از سنتهای ایرانی و رسوم محلی همچنان در کنار فرهنگ اسلامی باقی ماند.
در کنار این موفقیتها، تهدیدات هم یکی پس از دیگری میآمدند. در دوران محمد بن زید، روابط علویان با خاندان باوندیان گاه دچار تنش میشد. باوندیان که از کهنترین خاندانهای محلی طبرستان بودند، گاه در کنار علویان قرار میگرفتند و گاه به دلیل اختلاف بر سر اداره برخی مناطق، با آنان وارد رقابت میشدند. با این حال، هر دو حکومت در یک هدف مشترک بودند؛ حفظ استقلال طبرستان و جلوگیری از سلطه مستقیم قدرتهای بزرگ. همین اشتراک منافع باعث شد که در بسیاری از نبردها، میان نیروهای محلی هماهنگی قابل توجهی به وجود آید.
اما بزرگترین تهدید از شرق میآمد. سامانیان که در خراسان و ماوراءالنهر حکومتی نیرومند تشکیل داده بودند، خود را نمایندگان مشروع خلافت عباسی در شرق ایران میدانستند و وجود حکومتی مستقل به رهبری علویان را در طبرستان برنمیتافتند. سرانجام در سال ۲۸۷ هجری قمری، سپاه سامانی به فرماندهی محمد بن هارون سرخسی و با پشتیبانی اسماعیل سامانی به سوی طبرستان حرکت کرد. نبرد سرنوشتساز دو طرف در نزدیکی گرگان روی داد. علویان با وجود شجاعت فراوان و آشنایی با منطقه، در برابر ارتش منظم و پرشمار سامانیان با دشواری روبهرو شدند. در جریان این نبرد، محمد بن زید به شدت زخمی شد و اندکی بعد جان خود را از دست داد. با مرگ او، نخستین دوره حکومت علویان طبرستان به پایان رسید و سامانیان برای اولین بار بر این منطقه مسلط شدند.
مرگ محمد بن زید ضایعهای بزرگ بود. او در طول حکومتش نشان داده بود که میتوان هم سیاستمدار بود و هم جنگجو، هم به مردم احترام گذاشت و هم از حریم سرزمین دفاع کرد. اما برابری با ارتش منظم سامانیان، کار هر کسی نبود. سقوط او دروازهای را بست که دیگر به همان شکل باز نشد. اما ایران پر است از داستانهایی که فکر میکنی تمام شدهاند و دوباره شروع میشوند. طبرستان هم از این قاعده مستثنی نبود.
اما پیش از آنکه به ناصر کبیر برسیم، باید از شرایطی بگوییم که طبرستان پس از سقوط محمد بن زید در آن قرار گرفت. سامانیان که اکنون بر طبرستان مسلط شده بودند، فرمانداران خود را به شهرهای مهم منطقه فرستادند. این فرمانداران که از خراسان میآمدند و با فرهنگ و زبان مردم طبرستان آشنا نبودند، در اداره منطقه با مشکلات فراوانی روبهرو شدند. مردم طبرستان که سالها زیر حکومت علویان زیسته بودند و به آن عادت کرده بودند، به سختی میتوانستند فرمانداران بیگانه را بپذیرند. مالیاتهای سنگین، بیتوجهی به سنتهای محلی و فاصله فرهنگی میان حاکمان و مردم، همه اینها دانههای نارضایتی را در دل مردم میکاشت. و این نارضایتی بود که زمین را برای بازگشت علویان آماده میکرد.
در همین دوران، باوندیان که در کوهستانهای البرز به حیات خود ادامه میدادند، با دقت اوضاع را زیر نظر داشتند. آنها میدانستند که سامانیان توان کنترل کامل طبرستان را ندارند و این فرصتی بود که باید از آن استفاده کنند. باوندیان در این دوران نه سر به شورش برداشتند و نه کاملاً تسلیم شدند؛ بلکه همان سیاست همیشگیشان را ادامه دادند؛ حفظ استقلال داخلی در چارچوب پذیرش ظاهری سلطه خارجی. این سیاست که نیاز به صبر و هوشمندی فراوان داشت، در نهایت به نفع آنها تمام شد.

ناصر کبیر؛ مردی که از دل کوهستان برخاست
حسن بن علی معروف به اطروش یا ناصر کبیر، یکی از برجستهترین شخصیتهای تاریخ طبرستان است. او که از سادات علوی و عالمی برجسته بود، پس از سقوط محمد بن زید به جای فرار به مناطق امن، به دل کوهستانهای غرب طبرستان و گیلان رفت و در میان دیلمیان ماندگار شد. این تصمیم که شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد، در واقع هوشمندانهترین کاری بود که میتوانست بکند.
دیلمیان مردمانی بودند که قرنها در برابر هر قدرتی مقاومت کرده بودند؛ نه هخامنشیان توانسته بودند کاملاً مطیعشان کنند، نه اسکندر، نه اشکانیان، نه ساسانیان و نه اعراب. اما ناصر کبیر چیزی داشت که همه آن قدرتها نداشتند؛ دانش دینی، صداقت شخصی و احترام به سنتهای مردم. او به جای اینکه سعی کند دیلمیان را تغییر دهد، با آنها زیست. زبانشان را آموخت، آداب و رسومشان را احترام گذاشت و آرام آرام اعتمادشان را جلب کرد.
سالها گذشت. ناصر کبیر در میان دیلمیان درس میداد، فقه زیدی میآموخت و آنها را به اسلام دعوت میکرد؛ نه با زور، نه با وعده ثروت، بلکه با منطق و اخلاق. وقتی سرانجام در سال ۳۰۱ هجری قمری پرچم قیام برافراشت، دیلمیانی که پشت سرش ایستادند کسانی بودند که سالها او را میشناختند، به او اعتماد داشتند و برای او حاضر بودند جان بدهند.
این پیوند عمیق میان ناصر کبیر و دیلمیان بود که حکومت دوم علویان را از حکومت اول متمایز میکرد. حکومت اول بر پایه دعوت بزرگان و مشروعیت نسبی علوی استوار بود، اما حکومت دوم چیزی عمیقتر داشت؛ پیوندی که در سالهای زندگی مشترک در کوهستانها شکل گرفته بود. دیلمیانی که به ناصر کبیر پیوستند، مردمانی نبودند که به آسانی تسلیم کسی شوند. اما ناصر کبیر با صبر، دانش و صداقت توانست کاری کند که هیچ شمشیری نتوانسته بود؛ قلب این مردم سرسخت را به دست آورد. آنها نه برای علویان به عنوان یک سلسله، بلکه برای ناصر کبیر به عنوان یک انسان که سالها در میانشان زیسته بود، میجنگیدند.
ناصر کبیر برخلاف پیشینیانش، نه فقط یک فرمانروای سیاسی بلکه یک عالم دینی برجسته هم بود. او در فقه زیدی آثار مهمی نوشت و مذهب زیدی را در طبرستان و گیلان گسترش داد. در دوران او، طبرستان به یکی از مراکز مهم علم و فقه زیدی تبدیل شد و دانشمندان از نقاط مختلف برای بهرهمندی از علم او به این منطقه میآمدند. او در طول حکومتش نه فقط فرمانروا بلکه معلم هم بود. مجالس درس برپا میکرد، به سوالات مردم پاسخ میداد و با زبانی ساده و روشن، آموزههای دینی را برای مردم عادی توضیح میداد. آثار فقهی او که در مذهب زیدی نوشته شد، تا سدهها بعد مرجع علمای این مذهب بود.
ناصر کبیر تا سال ۳۰۴ هجری قمری حکومت کرد و پس از مرگ او فرزندانش جانشینش شدند، اما دیگر هیچکدام به قدرت و نفوذ او نرسیدند. مرگ ناصر کبیر ضایعهای بود که جبرانش دشوار بود. او نه فقط یک فرمانروا، بلکه روح حکومت علویان بود؛ کسی که هم مشروعیت دینی داشت، هم دانش علمی، هم پیوند عمیق با مردم. جانشینانش یک یا دو تا از این ویژگیها را داشتند، اما هیچکدام هر سه را با هم نداشتند. و همین کمبود بود که به تدریج حکومت علویان را از درون تضعیف کرد.
در دوران ناصر کبیر، طبرستان شاهد یکی از درخشانترین دورههای فرهنگی خود بود. شهر آمل که پایتخت اصلی علویان بود، به یکی از مراکز مهم علم و فرهنگ شمال ایران تبدیل شد. دانشمندان، فقیهان، شاعران و ادیبان در این شهر گرد میآمدند و محافل علمی پررونقی برقرار بود. بازارهای آمل از صدای خرید و فروش پر بود؛ بازرگانانی که از آن سوی دریای هیرکانی میآمدند، کالاهای خود را با محصولات طبرستان معاوضه میکردند. ابریشم مازندران که در سراسر جهان اسلام شهرت داشت، از همین بازارها راهی مقصدهای دور و نزدیک میشد. چوب درختان جنگلهای هیرکانی، عسل کوهستانهای البرز، ماهی دریای هیرکانی، پارچههای ظریف و گیاهان دارویی کمیاب، همه اینها از طبرستان به دنیای بیرون صادر میشدند.
در کنار بازار، مساجد و مدارس علمی آمل مرکز تجمع دانشمندان و طالبان علم بود. عالمانی از گیلان، دیلمان، خراسان و حتی از سرزمینهای دورتر به آمل میآمدند تا از محضر فقیهان زیدی بهره ببرند. کوچههای آمل که به مساجد و خانقاهها ختم میشد، شاهد بحثهای علمی، درسهای فقه و کلام، و محافل شعری بود که تا پاسی از شب ادامه مییافت. ناصر کبیر که خود عالمی برجسته بود، شخصاً در این محافل شرکت میکرد و با حضور خود به آنها رونق میداد. آمل آن روزها نه فقط پایتخت یک حکومت، بلکه قلب فرهنگی شمال ایران بود؛ جایی که سنتهای کهن ایرانی و دانش اسلامی در کنار هم نفس میکشیدند.
ساری نیز که در غرب دشت ساحلی طبرستان قرار داشت، در این دوران رونق قابل توجهی داشت. این شهر که از دیرباز یکی از مراکز مهم اداری طبرستان بود، در دوران علویان به مرکز مهمی برای فعالیتهای بازرگانی و دینی تبدیل شد. مساجد و مدارس دینی ساری، در کنار بازارهای پررونق آن، تصویری از یک شهر پویا و زنده را ترسیم میکنند که در دوران علویان به اوج شکوفایی خود رسیده بود.
ابن اسفندیار، مورخ بزرگ طبرستان، که کتاب ارزشمند تاریخ طبرستان را نوشت، در دورههای بعدی با استناد به همین منابع و روایات این دوران، تاریخ این سرزمین را برای نسلهای آینده ثبت کرد. آثار او امروز یکی از مهمترین منابع برای شناخت تاریخ مازندران است. همچنین شاعران بسیاری در این دوران در دربار علویان و باوندیان میزیستند و اشعارشون تصویری از زندگی و فرهنگ طبرستان آن روزگار را برای ما به یادگار گذاشتهاند.
اما میراث ناصر کبیر فراتر از یک حکومت بود. او نشان داد که میتوان هم عالم بود و هم سیاستمدار، هم اهل قلم بود و هم اهل شمشیر، هم به آموزههای دینی پایبند بود و هم واقعیتهای سیاسی را درک کرد. این ترکیب نادر از ویژگیها بود که ناصر کبیر را به یکی از ماندگارترین شخصیتهای تاریخ مازندران تبدیل کرده است؛ شخصیتی که قرنها پس از مرگش، هنوز در خاطره جمعی مردم این سرزمین زنده است.قسمت بعدی را از دست ندهید.
پایان علویان و بازگشت باوندیان
سقوط حکومت علویان در سال ۳۱۶ هجری قمری یکی از مهمترین تحولات تاریخ طبرستان بود. اما برخلاف آنچه سامانیان انتظار داشتند، این سقوط به معنای پایان مقاومت مردم طبرستان نبود. سامانیان که اکنون برای دومین بار بر این منطقه مسلط شده بودند، تلاش کردند کنترل کاملتری بر طبرستان داشته باشند. فرمانداران جدیدی منصوب شدند، مالیاتها افزایش یافت و تلاش شد ساختار اداری سامانی در سراسر منطقه اعمال شود. اما همان مشکلاتی که بار اول سامانیان را با آن روبهرو کرده بود، این بار هم وجود داشت؛ مردمی که به استقلال عادت کرده بودند، کوهستانهایی که هنوز در اختیار باوندیان بود، و روحیهای که هیچ شکستی نمیتوانست کاملاً آن را بشکند.
باوندیان که در طول دوران علویان همچنان در کوهستانهای البرز حضور داشتند، اکنون فرصت تازهای یافتند. آنها که سالها یاد گرفته بودند چطور در سایه قدرتهای بزرگتر بقا پیدا کنند، این بار هم همان سیاست را در پیش گرفتند. در ظاهر حاکمیت سامانیان را پذیرفتند، اما در باطن همچنان اداره کوهستانهای طبرستان را در دست داشتند. سامانیان که درگیر مشکلات متعددی در شرق و غرب قلمرو خود بودند، وقت و انرژی کافی برای کنترل کامل نواحی کوهستانی طبرستان نداشتند. و همین فرصت بود که باوندیان از آن استفاده کردند.
با ضعیف شدن قدرت مرکزی سامانیان در اواخر قرن چهارم هجری، باوندیان آرام آرام نفوذ خود را گسترش دادند. قلعههای تازهای ساختند، روابط با خاندانهای محلی دیگر را تقویت کردند و آرام آرام به قدرت اصلی کوهستانهای طبرستان تبدیل شدند. جنگجویان باوندی که در کوهستانهای البرز بزرگ شده بودند، مردانی بودند که از کودکی با طبیعت سخت این سرزمین کنار آمده بودند. آنها میدانستند چطور از گذرگاههای باریک کوهستانی استفاده کنند، چطور در جنگلهای انبوه مخفی شوند و چطور با کمترین امکانات بیشترین آسیب را به دشمن وارد کنند. این مهارتهای جنگی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد، یکی از مهمترین دلایل بقای باوندیان در برابر قدرتهای بزرگتر بود.
اما نکته مهم اینجاست که بازگشت باوندیان به قدرت، بازگشت به گذشته نبود. طبرستانی که باوندیان دوره دوم در آن حکومت میکردند، با طبرستان دوره اول فرق داشت. اسلام و تشیع که علویان پایههایشان را گذاشته بودند، حالا بخشی جداییناپذیر از هویت مردم این منطقه شده بودند. زبان فارسی که در دوران سامانیان گسترش یافته بود، در کنار زبان طبری جایگاه مهمی پیدا کرده بود. باوندیان دوره دوم این واقعیت را درک کرده بودند. آنها دیگر نمیتوانستند مثل اجدادشان در دوره اسپهبدان، با تکیه بر سنتهای کاملاً ساسانی حکومت کنند. باید با دنیای جدیدی که اسلام و تشیع آورده بود کنار میآمدند. و همین انعطاف فرهنگی بود که باوندیان را از بسیاری از حکومتهای محلی دیگر متمایز میکرد.
مهمترین ویژگی باوندیان دوره دوم، همین توانایی سازگاری بود. آنها در حالی که همچنان از عنوان اسپهبد استفاده میکردند و خود را وارثان سنت ساسانی میدانستند، مساجد میساختند، از عالمان دینی حمایت میکردند و در مراسم مذهبی شرکت میکردند. این ترکیب از سنت و تجدد، از ایران باستان و اسلام، از استقلالطلبی و واقعبینی سیاسی، چیزی بود که باوندیان را به نماد هویت مازندران تبدیل کرده بود.
با سقوط علویان، باوندیان وارث اصلی سنت مقاومت طبرستان شدند. آنها در زیر سایه سامانیان و بعدها زیاریان و غزنویان، همچنان به عنوان فرمانروایان محلی کوهستانهای طبرستان باقی ماندند. این بقای طولانی نشان میدهد که باوندیان بهتر از هر خاندان دیگری فهمیده بودند که راز ماندگاری در طبرستان، نه در مقاومت مستقیم و تمامعیار، بلکه در انعطاف، صبر و چسبیدن به کوهستانهایی است که هیچکس نمیتوانست کاملاً آنها را تصرف کند.
در مجموع، پایان حکومت علویان و بازگشت باوندیان به قدرت، نه یک شکست بلکه یک تحول بود. تحولی که در آن، مازندران از دورانی گذر کرد که هویتش در حال شکل گرفتن بود به دورانی که هویتش تثبیت شده بود. علویان تشیع را آوردند، باوندیان سنت ایرانی را حفظ کردند، و مردم طبرستان هر دو را در آغوش گرفتند و از آنها چیزی ساختند که مخصوص خودشان بود؛ هویتی که تا امروز هم در فرهنگ، زبان و باورهای مردم مازندران زنده است.
داستان مازندران اما اینجا تمام نمیشود. قدرتهای تازهای از جنوب و شرق داشتند به این سرزمین نزدیک میشدند. زیاریان، سلجوقیان و سرانجام مغولان، هر کدام فصل تازهای در تاریخ این سرزمین رقم زدند.
قسمت بعدی را از دست ندهید.
هادی علیزاده
پژوهشگر مستقل تاریخ و باستانشناسی
تمرکز بر تحلیل لایههای پنهان فرهنگ و تمدن ایران
برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.
http://www.hadializadeh.ir/post/65
هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان
