در قسمت قبل دیدیم که مازندران زیر سایه امپراتوری هخامنشی، سرزمینی بود با اقوام مختلف، باورهای متنوع و روحیه‌ای که هیچ‌گاه کاملاً رام نشد. اما در سال ۳۳۴ ق.م، اتفاقی در غرب دنیای ایرانی افتاد که همه چیز را تغییر داد. جوانی بیست‌ودوساله از مقدونیه، با ارتشی نسبتاً کوچک اما نظم‌یافته، از هلسپونت گذشت و به سمت شرق حرکت کرد. اسمش اسکندر بود و رویایی در سر داشت که تا آن روز هیچکس جرات نکرده بود حتی به آن فکر کند؛ فتح تمام دنیای شناخته‌شده.

سقوط امپراتوری هخامنشی

اسکندر در سه نبرد بزرگ گرانیکوس، ایسوس و گوگمل، ارتش‌های هخامنشی را یکی پس از دیگری در هم شکست. داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی، هر بار از میدان نبرد گریخت و هر بار امید کمتری برای بازگشت داشت. اسکندر پس از شکست دادن داریوش سوم در نبرد گوگمل و تصرف پایتخت‌های هخامنشی، به این نتیجه رسید که تا زمانی که داریوش یا فرمانداران وفادار به او در شرق ایران حضور داشته باشند، حکومتش بر شاهنشاهی هخامنشی استوار نخواهد شد. داریوش پس از شکست به سوی ماد، پارت و سپس شرق ایران عقب‌نشینی کرد، اما پیش از آنکه اسکندر به او برسد، به دست بسوس، ساتراپ باختر، و چند تن از همراهانش کشته شد. هنگامی که اسکندر از مرگ داریوش آگاه شد، دستور داد پیکر او با احترام و مطابق آیین شاهان هخامنشی به خاک سپرده شود و سپس تصمیم گرفت قاتلان او را تعقیب کند. همین تصمیم باعث شد مسیر حرکت سپاه مقدونی به سوی سرزمین هیرکانیا تغییر کند.

اسکندر در هیرکانیا

هیرکانیا در روزگار هخامنشیان یکی از ساتراپی‌های مهم ایران بود و در جنوب شرقی دریای هیرکانی قرار داشت. مورخان یونانی این سرزمین را ناحیه‌ای میان کوه‌های جنگلی و دریای هیرکانی توصیف کرده‌اند. آریان در کتاب سوم آناباسیس اسکندر می‌نویسد که هیرکانیا در سمت چپ راه باختر قرار داشت، از یک سو به کوه‌های بلند و پوشیده از جنگل محدود می‌شد و از سوی دیگر تا دشتی گسترده در کنار دریای بزرگ امتداد می‌یافت. این توصیف یکی از قدیمی‌ترین گزارش‌های تاریخی درباره طبیعت شمال ایران است و نشان می‌دهد که این منطقه برای یونانیان سرزمینی سرسبز و متفاوت با فلات خشک ایران به شمار می‌رفت.

آریان توضیح می‌دهد که اسکندر تنها برای تعقیب بسوس وارد هیرکانیا نشد. گروهی از سربازان مزدور یونانی که پیش‌تر در خدمت داریوش سوم بودند، پس از فروپاشی سپاه هخامنشی به کوهستان‌های تاپوریا گریخته بودند. اسکندر می‌خواست آنان را نیز مطیع سازد و از شکل‌گیری هرگونه مقاومت تازه جلوگیری کند. به همین دلیل سپاه خود را به چند بخش تقسیم کرد. خود او با نیروهای سبک‌اسلحه از دشوارترین مسیر کوهستانی پیش رفت، در حالی که کراتر و دیگر فرماندهان از مسیرهای دیگر حرکت کردند تا هم راه‌های ارتباطی حفظ شود و هم امکان فرار نیروهای مخالف از میان برود. این تصمیم نشان می‌دهد که اسکندر اهمیت راهبردی هیرکانیا را به‌خوبی درک کرده بود و نمی‌خواست در پشت سر خود منطقه‌ای ناآرام باقی بگذارد.

در ادامه، آریان گزارش می‌کند که فرمانداران و اشراف ایرانی یکی پس از دیگری نزد اسکندر آمدند. از جمله فراتافرنس، ساتراپ هیرکانیا و پارت، و نبرزن که پیش‌تر از فرماندهان داریوش بود، خود را تسلیم کردند. اسکندر نیز برخلاف آنچه گاه درباره رفتار او تصور می‌شود، همه فرمانداران ایرانی را برکنار نکرد، بلکه هرجا مقاومت پایان یافته بود، از سیاست آشتی و استفاده از مدیران محلی بهره گرفت. این سیاست بعدها در دیگر ساتراپی‌های ایران نیز ادامه یافت و سبب شد بخشی از ساختار اداری هخامنشی پس از فتح ایران همچنان پابرجا بماند.

یکی از جالب‌ترین رازهای حل‌نشده تاریخ مازندران، موقعیت شهری است که آریان آن را زادراکارتا می‌نامد و از آن به عنوان پایتخت هیرکانیا یاد می‌کند. اسکندر پس از آرام کردن منطقه، در این شهر اقامت گزید و امور ساتراپی را از همین‌جا سامان داد. اما جایگاه دقیق این شهر تا امروز مشخص نشده است. برخی پژوهشگران آن را در حوالی گرگان امروزی جستجو می‌کنند و برخی دیگر احتمال می‌دهند در بخش‌هایی از شرق مازندران قرار داشته باشد. با وجود پژوهش‌های فراوان، هنوز هیچ کشف باستان‌شناختی محل دقیق این شهر را به طور قطعی اثبات نکرده است. شاید پایتخت یک ساتراپی مهم هخامنشی هنوز زیر پای یکی از شهرهای امروزی مازندران خوابیده باشد و منتظر کاوش‌های آینده باشد.

یکی از رویدادهای مهمی که آریان در هیرکانیا ثبت کرده، تسلیم سربازان مزدور یونانی است. این افراد که پیش‌تر در سپاه داریوش می‌جنگیدند، پس از شکست به کوهستان‌های شمال ایران پناه برده بودند. اسکندر برای جلوگیری از خونریزی بیشتر نمایندگانی نزد آنان فرستاد و پس از تسلیم شدن، سرنوشت آنان را مطابق سیاست نظامی خود تعیین کرد. این بخش از روایت آریان نشان می‌دهد که هدف اسکندر تنها جنگ نبود، بلکه او تلاش می‌کرد با ترکیبی از قدرت نظامی و سیاست، کنترل کامل بر قلمرو هخامنشیان را به دست آورد.

نکته‌ای که هر پژوهشگر تاریخ مازندران باید به آن توجه داشته باشد اینجاست که هیچ یک از مورخان اصلی باستان، از جمله آریان، پلوتارک یا کورتیوس روفوس، ننوشته‌اند که اسکندر وارد شهرهایی مانند آمل، ساری یا رویان شده است. همچنین در آثار آنان نام طبرستان یا مازندران دیده نمی‌شود، زیرا این نام‌ها در دوره اسکندر هنوز رواج نداشتند. آنها تنها از هیرکانیا، تاپوریا و ماردها سخن گفته‌اند. از این رو می‌توان با اطمینان از حضور اسکندر در ساتراپی هیرکانیا سخن گفت، اما ادعای فتح سراسر مازندران امروزی بر پایه منابع موجود قابل اثبات نیست. این تمایز برای پژوهش تاریخی اهمیت فراوان دارد، زیرا مانع از آن می‌شود که مرزهای سیاسی و جغرافیایی دوره‌های بعد به گذشته تعمیم داده شود.

مازندران و فرهنگ یونانی؛ ملاقاتی که عمیق نشد

پس از عبور اسکندر، هیرکانیا بخشی از امپراتوری نوپای مقدونی شد. اما این تغییر چه تاَثیری بر زندگی مردم مازندران گذاشت؟ پاسخ کوتاه اینست که تاثیر چندانی نگذاشت. و دلیلش همان چیزی است که بارها در این سری گفته‌ایم؛ کوه‌های البرز. فرهنگ یونانی که در شهرهای بزرگ ایران مثل پرسپولیس، بابل و شوش نفوذ کرد، در مازندران با یک دیوار طبیعی روبرو شد. مردمی که در دره‌های عمیق و ارتفاعات کوهستانی زندگی می‌کردند، کمتر در معرض این تاثیرات فرهنگی قرار گرفتند. شواهد باستان‌شناختی هم این موضوع را تایید می‌کنند. در حالی که در بسیاری از شهرهای ایرانی سفال‌ها، مجسمه‌ها و آثار معماری با سبک یونانی پیدا شده، در مازندران چنین آثاری بسیار نادر است.

پس از آنکه اوضاع هیرکانیا آرام شد، اسکندر علیه قومی که آریان آنان را ماردها می‌نامد لشکر کشید. این قوم در نواحی کوهستانی جنوب دریای هیرکانی زندگی می‌کردند و به دلیل صعب‌العبور بودن سرزمینشان استقلال خود را حفظ کرده بودند. آریان می‌نویسد که سپاه مقدونی با دشواری فراوان وارد سرزمین آنان شد و پس از درگیری‌های سخت، ماردها سرانجام فرمانبرداری از اسکندر را پذیرفتند. این گزارش برای تاریخ مازندران اهمیت ویژه‌ای دارد؛ نشان می‌دهد که کوهستان‌های این منطقه حتی برای ارتش منظم و جنگ‌آزموده مقدونی نیز مانعی جدی به شمار می‌رفتند. همان روحیه‌ای که آماردها در برابر هخامنشیان نشان داده بودند، حالا در برابر اسکندر هم خودش را نشان می‌داد. انگار این کوه‌ها هر بار فاتح تازه‌ای را به چالش می‌کشیدند.

مرگ اسکندر و دوران سلوکی

پس از مرگ اسکندر مقدونی در سال ۳۲۳ ق.م، امپراتوری پهناور او میان سردارانش تقسیم شد. این سرداران که به دیادوخوی معروف بودند، سال‌ها با یکدیگر جنگیدند. در نهایت، سلوکوس یکم نیکاتور توانست بخش بزرگی از سرزمین‌های شرقی، از جمله ایران، را به دست آورد و امپراتوری سلوکی را بنیان بگذارد.

در دوران سلوکی، ایران از مرکز حکومت در بین‌النهرین اداره می‌شد. سلوکیان شهرهای یونانی‌نشین تاسیس کردند، زبان و فرهنگ یونانی را گسترش دادند و فرمانداران خود را بر استان‌های مختلف گماشتند. با این حال نفوذ آنان در همه مناطق ایران یکسان نبود. درباره هیرکانیا، منابع تاریخی نشان می‌دهند که این منطقه در آغاز زیر سلطه سلوکیان قرار گرفت، اما این سلطه همیشگی و کامل نبود. فاصله زیاد از مرکز حکومت، جنگل‌های انبوه، کوهستان‌های البرز و قدرت اقوام محلی باعث می‌شد کنترل مستقیم این منطقه دشوار باشد. به همین دلیل حکومت سلوکی در شمال ایران نسبت به نواحی غربی و مرکزی ایران ضعیف تر بود.

زمینه‌ای که اشکانیان از آن برخاستند

از میانه سده سوم پیش از میلاد، قدرت سلوکیان رو به کاهش گذاشت. در همین زمان، ارشک یکم و برادرش تیرداد در ناحیه پارت قیام کردند و حکومت اشکانی را بنیان نهادند. اشکانیان به تدریج هیرکانیا را نیز از سلوکیان گرفتند و این منطقه به یکی از بخش‌های مهم قلمرو آنان تبدیل شد.

نکته‌ای که در تاریخ کمتر به آن توجه می‌شود اینجاست که هیرکانیا یکی از نخستین سرزمین‌هایی بود که از کنترل سلوکیان خارج شد و به قدرت رو‌به‌ رشد اشکانیان پیوست. این اتفاق تصادفی نبود. منطقه‌ای که در برابر هخامنشیان مقاومت کرده بود، در برابر اسکندر زود تسلیم نشده بود، و فرهنگ یونانی را نپذیرفته بود، حالا هم زودتر از بقیه از سلطه سلوکیان رها شد. این الگوی تکرارشونده، یعنی فاصله گرفتن از قدرت مرکزی و پیوستن به قدرت‌های نزدیک‌تر به ریشه‌های ایرانی، یکی از ویژگی‌های ثابت تاریخ مازندران است. هیرکانیا با پیوستن به اشکانیان نه تنها از یک دوره یونانی‌ مآبی بیگانه فاصله گرفت، بلکه بخشی از احیای فرهنگ ایرانی شد که اشکانیان آن را دنبال می‌کردند.

مازندران؛ شاهد تولد یک امپراتوری

برای مردم مازندران، این تحولات معنای خاصی داشت. آنها شاهد بودند که از درون همان منطقه‌ای که خودشان در آن زندگی می‌کردند، یک قدرت جدید دارد شکل می‌گیرد. اشکانیان که فرهنگ و ریشه‌هایشان به اقوام ایرانی شمال شرقی برمی‌گشت، با مردم مازندران قرابت فرهنگی بیشتری نسبت به یونانیان داشتند. این قرابت فرهنگی زمینه را برای دوره‌ای متفاوت در تاریخ مازندران آماده می‌کرد؛ دوره‌ای که در آن این سرزمین نه به عنوان یک منطقه دورافتاده و فراموش‌شده، بلکه به عنوان بخشی مهم از یک امپراتوری ایرانی دیده می‌شد.

و در این میان، مردم مازندران همان کاری را کردند که همیشه کرده بودند؛ در کوه‌های خود ماندند، زندگی خود را کردند، و منتظر ماندند تا ببینند کدام قدرت این بار بر آنها سایه می‌اندازد. نتیجه این انتظار، موضوع قسمت بعدی این سری است؛ مازندران در دوران اشکانی، دوره‌ای که این سرزمین برای اولین بار پس از قرن‌ها زیر حکومتی با ریشه‌های ایرانی قرار گرفت.

قسمت بعدی را از دست ندهید...

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان