مازندران در دوران قاجار

سلسله‌ای که در ۱۲۱۰ هجری قمری بر تخت ایران نشست، ریشه‌هایش در همین سرزمین بود. قاجارها از ایلی برخاسته بودند که از دوره صفوی در استرآباد و دشت گرگان ساکن شده بود. محمدحسن‌خان قاجار، پدر آقامحمدخان، سال‌ها مازندران و بارفروش را پایگاه خود ساخته بود. وقتی آقامحمدخان پایتخت را برگزید، به گفته منابع، تهران را به سبب نزدیکی‌اش به مازندران و مراتع ایل (به جای ساری) مرکز حکومت خود قرار داد. سلسله‌ای که از دل مازندران و استرآباد برخاسته بود، حدود صد و سی سال بعد هم به دست مردی از مازندران پایان یافت. این مقاله تاریخ مازندران را از آغاز این چرخه تا پایانش دنبال می‌کند: از خاندان‌های قاجار و شاهزادگان حاکم، تا بازار پررونق بارفروش، تا قلعه شیخ طبرسی، تا مشروطه، تا سربازی از سوادکوه که ریشه‌های قاجار را برید.

ریشه‌های مازندرانی یک سلسله

پیوند قاجار با مازندران فقط به پایگاه نظامی آقامحمدخان محدود نمی‌شد. بر پایه منابع، چند تن از پسران فتحعلی‌شاه، از جمله عباس‌میرزا نایب‌السلطنه و محمدقلی‌میرزا ملک‌آرا، در قصبه نوا از توابع لاریجان به دنیا آمدند. آقامحمدخان پس از ورود به تهران، اداره شهر را به میرزاشفیع مازندرانی سپرد، همان‌که بعدها صدراعظم فتحعلی‌شاه شد. در بنیان‌گذاری دولت قاجار، مازندرانی‌ها فقط نیروی نظامی نبودند و در دیوان هم حضور داشتند.

نقش لاریجان در این سال‌ها یک‌دست نبود. بنا بر برخی روایت‌ها، وقتی آقامحمدخان در بندپی از شورش برادرش حسین‌قلی‌خان تا لب مرگ رفت، حاجی‌خان حلال‌خور و عباسقلی‌بیگ لاریجانی با چند برادرش نجاتش دادند. اما (تاریخ محمدی) اثر محمدفتح‌الله ساروی از رویدادی دیگر می‌گوید: پیش از تأسیس قاجاریه، بزرگان لاریجان شوریدند و مقیم‌خان، بیگلربیگی ساری، و شماری از بزرگان ساری را که هوادار قاجار شمرده می‌شدند، جریمه کردند یا کشتند. حمایت از قاجار در مازندران هیچ‌گاه تصمیمی همگانی نبود و در هر منطقه حساب‌های محلی خودش را داشت.

با استقرار سلسله، مازندران در عمل به ملک شاهزادگان قاجار تبدیل شد. محمدقلی‌میرزا ملک‌آرا از ۱۲۲۸ تا ۱۲۵۰ هجری، یعنی بیش از دو دهه، حاکم مازندران و استرآباد بود. پس از مرگ فتحعلی‌شاه، قائم‌مقام فراهانی او را به بهانه شرکت در مراسم تاج‌گذاری محمدشاه به تهران فراخواند و به همدان تبعید کرد. او تا پایان عمر در همان‌جا ماند. مازندران برای دودمان قاجار مثل خانه اجدادی بود و شاهان بعدی هم بارها برای شکار و تفریح به آن‌جا برگشتند.

بارفروش، مشهدسر و بازار روسیه

در قرن نوزدهم مازندران تغییری بزرگ را تجربه کرد: ثروتش از زمین و ایل به تجارت با روسیه رسید. پس از عهدنامه گلستان، حق ناوگان تجاری و نظامی در دریای خزر به روس‌ها رسید و تجارت دریایی مازندران بیشتر از بندرهای گز و مشهدسر (بابلسر امروزی) انجام می‌شد. مشهدسر بندر شهر بارفروش بود و در مصب بابل‌رود قرار داشت. از آن‌جا برنج، پنبه، پشم و ابریشم مازندران به روسیه می‌رفت و کالاهای روسی و فرنگی مستقیم وارد می‌شد. روسیه در بارفروش کنسول‌گری داشت و کمپانی (قفقاز و مرکوری)، که از اوایل دهه ۱۸۶۰ میلادی با حمایت مالی دولت روسیه کشتی‌های مسافری و پستی باکو را به بندرهای ایران می‌رساند، در مشهدسر هم شعبه گشود.

سیاح انگلیسی جیمز فریزر که در حدود ۱۲۳۹ هجری به بارفروش رفت، می‌نویسد بارفروش در ۱۲۳۸ به اوج شکوه خود رسیده بود و تجارت جان این شهر بود. گزارش ناصرالدین‌شاه از مشهدسر هم همین را نشان می‌دهد. او در سفر ۱۲۹۲ هجری، که حدود نود روز طول کشید، دید پانزده کشتی تجاری از باکو در بندر لنگر انداخته‌اند و بازرگانانشان ماه‌هاست مشغول معامله و خرید پنبه‌اند. گمرک بندر هم، به گفته مأموران، سالی حدود بیست‌ودو هزار تومان بود. وابستگی به بازار روسیه تا جایی بود که در ۱۸۹۰ میلادی، با بالا رفتن تقاضای روسیه برای برنج، قیمتش در مازندران و گیلان هم بالا رفت.

روسیه در این سال‌ها زیرساخت‌هایی هم ساخت: کنسول‌گری در بارفروش، شعبه‌های بانک استقراضی و بانک شاهنشاهی، راه، تلگراف‌خانه در ساری، بارفروش، استرآباد و مشهدسر، کارخانه‌های پنبه‌پاک‌کنی در ساری و بارفروش، شیلات و حتی راه‌آهنی محلی. بلژیکی‌ها هم در ۱۸۸۹–۱۸۹۰ میلادی ریلی کوتاه از آمل تا دریا ساختند. ناصرالدین‌شاه در خاطرات سفرش جمعیت بارفروش را حدود پنجاه‌هزار نفر نوشته و از داروسازی آلمانی در آن‌جا یاد می‌کند. در ۱۳۰۹ هجری، گمرک دریایی بابلسر معاملاتی بالغ بر سیزده‌هزار تُن داشت.

این رونق هزینه هم داشت. بازارهای شمال ایران تحت نفوذ روسیه درآمد و در اواخر قرن نوزدهم، حکومت مرکزی حق بهره‌برداری از شیلات دریای خزر را در برابر اجارهٔ سالانه به روسیه داد. بندر و بازار هم از جنگ‌های ایران و روسیه ضربه خوردند، و یکی از بزرگ‌ترین ضربه‌ها طاعون ۱۲۴۷ هجری بود. یادداشتی معاصر تلفات مازندران را حدود دویست‌هزار نفر نوشته، رقمی که باید با احتیاط خواند. گزارش‌های دیگری هم از مرگ‌ومیر شدید در ساری و بارفروش حکایت می‌کنند.

یکی از پیامدهای این تحول، جابه‌جایی مرکز ثقل شهرها بود. در قرن نوزدهم ساری، که قرن‌ها مرکز مازندران بود، جایگاه تجاری‌اش را از دست داد و آمل و بارفروش گسترش یافتند. این رقابت دو شهر، که ریشه‌اش را در دورهٔ زندیه هم دیدیم، در عصر قاجار همچنان زنده ماند و در مشروطه دوباره آشکار شد.

ناصرالدین‌شاه خودش هم به مازندران علاقه داشت. او سه بار به این ولایت سفر کرد: بار اول در ۱۲۸۲–۱۲۸۳ هجری، که در ۲۶ ذی‌الحجه ۱۲۸۲ از راه مشهدسر به بارفروش رسید، بار دوم در ۱۲۹۲، و بار آخر در ۱۳۱۳، در آخرین سال سلطنتش. سفرنامه سفر دومش دو سال بعد با چند طرح از مناظر مازندران در دارالطباعه دولتی تهران، زیر نظر اعتمادالسلطنه، چاپ سنگی شد. این سفرنامه‌ها، همراه با سفرنامه ملیجک از سفر آخر، از مهم‌ترین اسناد محلی این دوره‌اند و تصویری زنده از آبادی‌ها، املاک و اقتصاد مازندران می‌دهند.

قلعه شیخ طبرسی

مهم‌ترین رویداد سیاسی مذهبی مازندران در عصر قاجار در آغاز سلطنت ناصرالدین‌شاه رخ داد. در تابستان ۱۸۴۸ میلادی (رمضان ۱۲۶۴ هجری)، ملاحسین بشرویه‌ای، نخستین مؤمن به سیدعلی‌محمد باب، با گروهی از پیروان از مشهد به سوی مازندران راه افتاد. در بارفروش میان آنان و گروهی به رهبری مجتهد شهر، سعیدالعلماء، درگیری درگرفت و چند تن از دو طرف کشته شدند. ملاحسین سرانجام با پیروانش به آرامگاه شیخ طبرسی رفت، در حدود بیست کیلومتری بارفروش و نزدیک روستای افرا (از توابع قائم‌شهر امروزی). آن‌جا قلعه‌ای با خندق ساخت. محمدعلی بارفروشی، ملقب به قدوس، که خودش اهل بارفروش بود، هم به آنان پیوست.

حکومت قاجار این جمع را شورش دانست. مهدی‌قلی‌میرزا، که از ۱۲۶۴ حاکم مازندران و استرآباد بود، مأمور سرکوب آنان شد و بنا بر یکی از گزارش‌ها حدود هفت‌هزار نیرو از تهران به محاصره پیوستند. درگیری‌ها از ذی‌القعده ۱۲۶۴ تا جمادی‌الثانی ۱۲۶۵ هجری ادامه یافت و هر دو طرف تلفات سنگین دادند. ملاحسین در جریان نبردها کشته شد. محاصره‌شدگان که آذوقه‌شان تمام شده بود و به قحطی افتاده بودند، سرانجام تسلیم شدند. حدود دویست تن از آنان را اسیر گرفتند. بخشی را در همان‌جا کشتند و بقیه را به مازندران فرستادند. قدوس به سعیدالعلماء سپرده شد و در بارفروش، در حدود ۱۲۶۶ هجری، با شکنجه کشته شد.

روایت‌ها درباره علل، میزان خشونت دو طرف و ماهیت این ماجرا بسیار متفاوت‌اند. منابع دولتی و دینی آن را فتنه و شورش خوانده‌اند و منابع بابی و بهایی آن را دفاع از جان و ایمان توصیف می‌کنند. آنچه همه بر آن اتفاق دارند اهمیت مازندران است: این ولایت صحنه یکی از مهم‌ترین رویدادهای دینی قرن نوزدهم ایران شد، که در آن یک مجتهد بارفروشی، یک مرید بارفروشی، یک شاهزاده قاجار و هزاران سرباز روبه‌روی هم قرار گرفتند. بنا بر یکی از منابع، فشار روسیه هم در نهایت به برکناری مهدی‌قلی‌میرزا از حکومت مازندران انجامید.

مازندران در مشروطه

با صدور فرمان مشروطه در مرداد ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۹۰۶ میلادی)، مازندران هم مثل دیگر ولایت‌ها درگیر انتخابات و انجمن‌ها شد. در بارفروش، ملامحمدجان علامه، رئیس انجمن مشروطه‌خواهان، انجمن ایالتی و ولایتی را برای نظارت بر انتخابات تشکیل داد. در ساری انجمن نظارت در خانه شیخ علی‌اکبر طبری مجتهد برگزار شد. در شهرهای ساری، بارفروش و تنکابن مدارس جدید و انجمن‌های مشروطه‌خواه برپا شد و روحانیان متنفذ مازندرانی نقشی اساسی در آن داشتند.

اما رقابت قدیمی دو شهر در همین‌جا دوباره آشکار شد. بر سر فرستادن نماینده مازندران به مجلس، میان بزرگان ساری و بارفروش اختلاف افتاد. وقتی انجمن ولایتی در بارفروش تشکیل شد، مردم ساری را برانگیخت و مجلس سرانجام نمایندگان بارفروش را پذیرفت و نمایندگان ساری را رد کرد. بحث بر سر محل اداره مالیه مازندران هم همین‌طور بود: بارفروش مقر آن بود و یکی از بزرگان ساری خواستار انتقالش به ساری شد.

مازندران یکی از مهم‌ترین چهره‌های هر دو سوی این کشاکش را هم تقدیم تاریخ ایران کرد. شیخ فضل‌الله نوری، از روحانیان برجسته مخالف مشروطه بدون نظارت شرعی، فرزند ملا عباس نوری مازندرانی بود و در نور مازندران زاده شده بود. پس از فتح تهران در ۱۲۸۸ خورشیدی، به دار آویخته شد. در سوی دیگر، محمدولی‌خان خلعتبری، مشهور به سپهدار تنکابنی، اهل تنکابن بود. او که در آغاز از سردارانِ محمدعلی‌شاه و حاکم تنکابن بود، پس از به توپ بستن مجلس به فرماندهی ارتش آذربایجان برای سرکوب تبریز رفت، اما از این مأموریت منصرف شد، به تنکابن بازگشت و به مشروطه‌خواهان پیوست. او همراه سردار اسعد بختیاری فرماندهی نیروهای مجاهد مازندران، گیلان و قزوین را در فتح تهران و پایان استبداد صغیر در تیر ۱۲۸۸ (ژوییه ۱۹۰۹) بر عهده داشت و بعدها سه بار نخست‌وزیر شد. این تصویر از اجتماع دو تن از یک سرزمین در دو سوی یک اختلاف، نماد پیچیدگی این دوران است.

استبداد صغیر در مازندران هم سرکوب‌گر بود. ملامحمدجان علامه در بابل به دست مستبدان محلی کشته شد، محل انجمن حقیقت در ساری غارت شد و بسیاری از مشروطه‌خواهان پنهان شدند. مشروطه‌خواهی در نواحی مرکزی مازندران افول شدیدی کرد و با فتح تهران دوباره جان گرفت.

دوره قاجار برای مازندران فقط سیاست و جنگ نبود. در ۲۱ آبان ۱۲۷۶ خورشیدی (۱۸۹۷ میلادی)، علی اسفندیاری، که بعدها نیما یوشیج نام گرفت، در روستای یوش از توابع نور به دنیا آمد. پدرش، ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه، از بزرگان محلی بود و به کشاورزی و گله‌داری می‌پرداخت. نیما در یازده‌سالگی به تهران رفت و در مدرسه سن‌لویی نزد نظام وفا شاگردی کرد. در ۱۳۰۱، سه سال پیش از پایان قاجار، منظومه (افسانه) را منتشر کرد که مانیفست شعر نو فارسی شناخته می‌شود. او مجموعه (روجا) را هم به گویش مازندرانی سرود و بنا بر وصیتش، پیکرش در ۱۳۷۲ به یوش منتقل شد. کسی که ساختار شعر کهن را در هم شکست، همان کسی بود که زبان مادری‌اش را هم در شعر نگه داشت.

از آلاشت تا کاخ گلستان

پایان سلسله هم از مازندران رقم خورد. رضا، که بعدها رضاشاه نامیده شد، در اسفند ۱۲۵۶ خورشیدی (۱۲۹۵ قمری) در روستای آلاشت از توابع سوادکوه به دنیا آمد. پدرش، عباسعلی داداش‌بیگ، یاور فوج سوادکوه بود، از افواجی که در مازندران ساخلو داشتند. او اندکی پس از تولد رضا درگذشت و مادرش، نوش‌آفرین، با فرزندش به تهران رفت. رضا در نوجوانی وارد فوج سوادکوه شد و بعد در قزاقخانه پیش رفت. منابع درباره جزئیات تبار مادری او اختلاف دارند و برخی او را از خانواده‌ای با ریشه‌های قفقازی می‌دانند که در مازندران ساکن شده بودند، اما زادگاه و پیوندش با فوج سوادکوه مورد اختلاف نیست.

در اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی (۱۹۲۱ میلادی) رضاخان در کودتای نظامی با سیدضیاءالدین طباطبایی شرکت کرد و به‌تدریج به وزارت جنگ، ریاست دولت و سرانجام سلطنت رسید. در ۱۳۰۴ خورشیدی (۱۹۲۵ میلادی) مجلس سلطنت قاجار را پایان داد و رضاخان پادشاه شد. او از مازندران، همان ایالتی که ایل قاجار از آن برخاسته بود، به قدرت رسید.

نخستین مقاومت‌های جدی در برابر او هم از مازندران برخاست. در ۱۲۹۶–۱۲۹۷ خورشیدی، در آشفتگی‌های جنگ جهانی اول و ضعف حکومت احمدشاه، شماری از بزرگان مازندران (اتحاد ملی طبرستان) را بنیان گذاشتند. شیخ علی‌اکبر طبری ریاست آن را بر عهده داشت و اسماعیل‌خان امیرمؤید سوادکوهی از چهره‌های اصلی آن بود. بنا بر برخی گزارش‌ها، این انجمن حتی در بارفروش پیمانی نظامی با نماینده اتریش، به امید مقابله با روسیه، امضا کرد. پس از قرارداد ۱۹۱۹، امیرمؤید و پسرانش، از جمله اسدالله‌خان باوند معروف به (هژبرسلطان)، از خلع سلاح خودداری کردند و در ارتفاعات سوادکوه جنگ درگرفت. پس از کودتای ۱۲۹۹، رضاخان، که خودش زاده سوادکوه بود، نیروی بسیاری به طبرستان فرستاد و در تیر تا شهریور ۱۳۰۰ سپاهی به فرماندهی امیراحمدی سوادکوهی‌ها را شکست داد. امیرمؤید همراه خانواده‌اش به استرآباد گریخت و نزد رئیس ایل ترکمن پناه گرفت. هژبرسلطان بعدها، در ۱۳۰۳، نزدیک بهشهر کشته شد و حماسه او به گویش مازندرانی در حافظه مردم ماند. بنا بر یکی از منابع، اعدام بدون محاکمه فرزندان امیرمؤید بعدها یکی از دلایل استیضاح سردار سپه از سوی اقلیت مجلس به رهبری مدرس شد. امیرمؤید در ۱۳۱۱ در تهران درگذشت. در همین سال‌ها نهضت جنگل میرزاکوچک‌خان هم نفوذش را به بخش‌هایی از غرب مازندران، از جمله کجور و تنکابن، گسترده بود.

مقایسه این دو سرگذشت شگفت‌انگیز است. اگر آقامحمدخان در شمال، با پشتوانه ایل و خاندان‌های محلی، قدرتی ساخت که ایران را به دست قاجار سپرد، رضاخان، سربازی از همان شمال، با پشتوانه ارتش مدرن، پایان آن قدرت را رقم زد. هر دو از مازندران آمدند، یکی از مزارع و ییلاق‌های استرآباد و ساری، دیگری از ده‌کوچکی در سوادکوه.

از آقامحمدخان تا رضاخان، مازندران بیش از یک قرن در صحنه تاریخ ایران حاضر بود: خاستگاه یک دودمان، ملک شاهزادگان، بازار پرجنب‌وجوش کنار خزر، صحنه جنگ قلعه‌ای نادر، کانون کشمکش مشروطه و زادگاه کسی که چرخه قاجار را بست. با پایان قاجار، ایران وارد دوره‌ای شد که تمرکز دولت و نوسازی آن را از هر منطقه‌ای متمایز می‌کرد، اما مازندران، با آن‌همه تاریخ در پشت سر، همچنان شاهد دگرگونی بزرگ دیگری بود.

هادی علیزاده

پژوهشگر مستقل تاریخ و باستان‌شناسی

تمرکز بر تحلیل لایه‌های پنهان فرهنگ و تمدن ایران

برای دیدن معرفی هادی علیزاده، روی لینک زیر بزنید.

http://www.hadializadeh.ir/post/65

هادی علیزاده | کاوشگر اسرار باستان